خاک بر سری های خاله جان سه رک

اینایی که میگن به پوچی رسیدیم رو به چالش خواهرزاده ی تخس دعوت میکنم ...

به این صورت که هفت صبح اولین روز کاری از خواب بیدار بشی و ببینی حضرت والا بالای سرت نشسته و یه قوطی کرم روغن آرگان صدهزارتومنی تو روی فرش خالی کرده و حتی یک قطره شم باقی نذاشته که باهاش خداحافظی کنی ...

ببینم بازم حرف از به عاخر رسیدن دنیا میزنید یا نع :/

برم شربت سیانورمو سر بکشم...


serek مردونه

دوباره یه کرمی افتاده به جونم 

که برم موهامو از ته کوتاه کنم 

حتی در مواردی برای خالی کردن کناراش از ماشین استفاده کنم ...

پدری میگه من که راضی نیستم

مگه پسری که میخوای موهاتو ماشین کنی؟

مادری میگه میذاری میذاری انقدر که بلند میشه

میری از این مسخره بازیا درمیاری داغشو به دل همه مون میذاری...

یاد دفعه قبل می افتم که به بهانه ی اردوی جهادی رفتم از ته زدم موهامو...

پدری تا مرز سکته رفت...مادری چند وقت باهام حرف نمیزد...

خواهری راه میرفت میگفت آقا ببخشید اون نمک دونو از آشپزخونه میارید؟ اون سبدو از بالا کمد میاری؟ در روغنو باز میکنی؟بلاخره مردی گفتن زنی گفتن! :)))

ولی چه کیفی کردم خودم...

هوس کیف کردن زده به سرم...


چشمهای خالی ...

به آسمون نگاه می کنه
می پرسم :ستاره می شمری؟
میگه :بهم گفته هر وقت دلتنگم شدی به آسمون نگاه کن اولین ستاره ای که توی نگاهت نشست بدون منم همون موقع به آسمون نگاه کردم و به نگاهت وصل شدم...
گفتم چه قشنگ!!!
به آسمون نگاه کردم ...پر از ستاره بود 
ولی هیچ ستاره ای توی نگاهم ننشست ...
یادم افتاد هیچ جای دنیا کسی نیست که به یادم به ستاره ها زل بزنه ...
با خودم میگم پس دلیل سر به زیری بیشتر آدما این نیست که روی زمین دنبال چیزی میگردن،به خاطر اینه که دلیلی برای نگاه کردن به آسمون ندارن...
اون غرق تماشای ستاره ها میشه و من ادامه ی کشفیاتمو در گوش مورچه ی تنهای لب دیوار که سر به زیر و غرق فکر یه دونه ی بزرگ برنج خشک شده رو دنبال خودش میکشه زمزمه میکنم... بعد غمامو دنبال خودم تا تختم میکشم و بغلشون میکنم و میخوابم...بدون اینکه برق هیچ ستاره ای توی چشمام جا مونده باشه
و اون هنوز غرق ستاره هاست...

مکالمات من و او

میگم شب آرزوهاست

میگه به من چه؟

میگم خب آرزو نداری؟

میگه آرزو چیه؟

میگم همون چیزی که همین الان اشک شد نشست به چشمات!

چیزی نمیگه روشو برمیگردونه سمت پنجره...


حس میکنم انکار درد از خود درد بدتره...



نوجوون دونی های منهدم شده

 نوجوونی دوره ی عجیبیه
پر از نیاز و پر از هیجانات انفجاری
پر از شگفتی و تازگی
نوجوونی شاید گل زندگی عادم باشه...
تنها زمانی که از ته دل می خندی و به فکر قایم کردن جوشای صورتت زیر کرم پودر نیستی...
تنها زمانی که بیخیال همه ی دنیا شلنک تخته میندازی و شیطنت میکنی...
تنها زمانی که می تونی به مسخره ترین حالت ممکن عاشق بشی و با خریت خودت حسابی عشق کنی ...
تنها زمانی که میشه ناب ترین خیال پردازی ها رو تجربه کرد...
به نظرم باید دوره ی نوجوونی،نوجوونی کرد.
باید لحظه هاشو نفس کشید،
روزاشو قاب کرد گذاشت روی طاقچه ی دل...
این دختر پسرایی که از سیزده سالگی ادای دافای سی و چند ساله رو درمیارن متوجه نیستن که دارن چه بلایی سر روح خودشون میارن...چون عادم نمیتونه گل زندگی شو حذف کنه پس وقتی رسیدن به سی و چند سالگی میخوان نوجوونی کنن با یه روح سی و چند ساله نوجوونی کردن فاجعه ست!
وقتی به جای شلنگ تخته انداختن و شیطنت و تخلیه ی هیجان ورزشی و هنری دلخواه این دوره کله ی نوجوونو فرو کردی به زور توی کتاب و درس و یاد گرفتن هنرای بزرگونه باعث شدی روح نوجوونت توی نوجوونی جا بمونه و بعدا که بزرگ شد نتونه یه بزرگسال خوب باشه و...
همین میشه که همه چیز زندگیامون جابه جاست و تو هیچ دوره ای راضی نیستیم از چیزی که هستیم...

یکی از شانسای زندگیم این بود که حساااابی نوجوونی کردم 
علی رغم همه ی مخالفتای خانواده هفت سال حرفه ای بسکتبال بازی کردم و توی مدرسه شرارت کرم و الخ از نوجوون بازیای دیگه...
عصلنم توی نوجوونی شونصدتا کلاس نرفتم و به شیش_هف تا زبون زنده ی دنیا مسلط نشدم و علامه ی هیچ علمی نشدم و نوازنده هیچ ساز و دهل و کوفت و زهرمار دیگه ای هم نشدم. از یه روزیم حس کردم که نوجوون دونی روحم پر شده و حالا وقتشه که وارد جوونی بشم و
از همونجا نشستم پای علم اندوزی و یادگرفتن هنرای بزرگونه و اول کنکور کارشناسی رو ترکوندم بعد یه کتابخونه کتابو صلوات دادم بعد شبیه عادم بزرگا ساعتها حرص دنیا رو خوردمو الخ از بزرگونه بازیای  دیگه... با این حال حس میکنم بیست سی درصد از نوجوونیم هنوز بازم حقش ادا نشد و جا داشت بیشتر شلنگ تخته بندازم ...
نوجوونی خعلی مهمه ...خعلی 

تراژدی به رنگ زرد قناری

خواهری بزرگتر یه سره قناری داره که دوست شوهرش در حال دور انداختنش بوده بعد همون لحظه خواهری و جناب دوماد ما سر رسیدنو به فرزندی قبولش کردن...

پرنده ی کوچولو موچولو و نازیه. خواهری یه قفس طلایی خوجل براش خریده و گذاشتتش تو آشپزخونه ... هر دفعه شیر آبو باز کنی شروع میکنه به جیغ و داد و آواز دلکش خوندن؛ در اوقات فراغتم که شیر آب بسته ست مثل بنز تخمه کدوی پوست کنده میخوره و خلاصه خعلی نمکیه...

یه چند روزیه اما، اونم حالش خوب نیست انگار !

امروز که دیدمش ته قفسش کز کرده بود و تخمه نمی خورد شیر آبم که باز کردیم آواز نخوند حتی دوماد براش سوتم زد اما ...

گفت فصل افسردگیشه رفته تو لک ... تازه نصف پراشم ریخته :/

خلاصه پای قفسش حسابی بغض کردم

نمیدونم چرا رفته تو لک...نمیدونم از تنهاییه یا تغییر فصل یا تغییر مکان یا به خاطر اون روزیه که زل زده بود به یاکریم قهوه ای پشت پنجره که زیر بارون خیس شده بود... ولی میدونم نگاهش خعلی غمگین بود...خعلی

راستی پرنده هام می تونن گریه کنن؟ کاشکی بتونن...


بومی نوشت

این روزا تو تهران اگرچه خیابونا خعلی خلوت تر شده 

اما اگر بومی هستید پیشنهاد میکنم برای بازدید از اماکن دیدنی مثل برج میلاد و پل طبیعت و...نرید چون مالامال از دوستان سایر شهرهای ایرانه که با مونوپادهای مزین به گوشی های اپل شون مثل مور و ملخ از در و دیوار این اماکن بالا میرن و انقدر مکان مورد نظر شلوغه که کوفتتون میشه ... تازه این امکان هست که اون عزیزان مورد نظر تیپ و قیافه ی شمارو هم مسخره کنن و با لهجه ی دلرباشون بهتون تیکه بندازن که از کدوم داهات اومدی؟ :/


پ.ن: امضا یک عدد بومی خسته ی له از زیر دست و پا برگشته...


طوفان نوشت

تا حالا نمی دونستم حال کسی که توی قنوت مرگو از خدا میخواد دقیقا چه حالیه...

تا اینکه روزی رسید که چند دقیقه با بهت و بلاتکلیفی به دست قنوت گرفته م نگاه کردم و آخرش از ته دل گفتم اللهم عجل وفاتی...........



پ.ن:از صاحب این دعا عذرخواهی میکنم که زبان حقیرم به دعای عمیقش باز شد....ولی...


مادر مقدسی برای ماهی گلی های ریز و زشت

حالا امسال که من گفتم ماهی قرمز نخرید هر کدوم از اعضای خانواده رفت بیرون برگشت یه کیسه پر ماهی گلی خرکش کنان آورد انداخت تو بغل ما...
این طوری شد که بسته به سن و سلیقه ی اعضای محترم خاندان انواع و اقسام ماهی گلی سر سفره ی هفت سین امسال ما رویت میشد ...
خواهری دو تا ماهی دو رنگ کپل مپل خرید که قرینه بودن یکی شون قرمز بود با خالای سفید یکی شون سفید بود با خالای قرمز...
برعکس مادری رفته بود شیش هفتا از این ماهی قرمز ریزا خریده بود که خعلی زشت و بی نمک بودن...
پدری هم به همین منوال...
وظیفه ی تیمارداری و مراقبت از این موجودات چشم قلمبه ی پولکدارم با منه دیگه...
از اونجایی هم که عقل عادمیزاد به چشمشه این ماهی ریزا به شدت مورد بی مهری قرار میگیرن و ماهی کپلا شدن سوگولی سفره هفت سین...به حدی که خواهری برگشته میگه اینا رو بنداز بیرون از آب بمیرن حوصله شونو ندارم زشتن...دو سه بارم دوس موستاشو برداشت آورد که این بی نواها رو قالب کنه بهشونو ردشون کنه برن ...
ولی از اونجایی که من در این جور موارد رگ مظلوم دوستم باد میکنه همچین زهرچشمی از همشون گرفتم که جرات نکنن به ماهیای من نگاه کنن... بلاخره همه ی بچه ها برای مادر یکی هستن ریز و درشت و زشت و خوشگل نداره...اتفاقا آدم اون ضعیف تره و زشتتره رو بیشتر دوس داره همیشه ... منم همین شکلیم، نمیدونم چرا واقعا؟!! خواهری با دهن کجی میگه مادر مقدسی دیگه! از اون مدلاشون که تو فیلما نشون میده صد کیلو وزنشونه متولی یتیم خونه های خارجین :))))

مهره ی سوخته

هر کسی یه نقطه ضعفی داره 
منم شونصدتا نقطه ضعف دارم
یکیشم اینه که اگر یه ربع سرمو بذارم روی پای یکی و موهامو با سرپنجه هاش نوازش کنه دچار یه جور نعشگی و خلسه میشم که میشه به راحتی ازم حرف کشید ... 
مثل اون هاپوئه بود تو کارتون چرخ و فلک که برای شکنجه بهش قند میدادن به حرف بیاد، منم به همین راحتی تخلیه اطلاعاتی میشم 
اصلا به درد سرویسای اطلاعاتی نمیخورم ؛ )

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan