ولی باشگاه حرمت داره نه لذت 😁

یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های دنیا اینه که یه روزایی شانسی باشگاه خالی و خلوت باشه 

اینکه واسه خودت بین دستگاه‌ها شلنگ تخته بندازی عااالیه؛ 

فکر کن مجبور نباشی توی صف دستگاه بایستی یا حین ورزش کردن یه عده توی صف بایستن و زل بزنن بهت! تازه هیچکسم‌ وسط کار دمبل و هالتر رو ازت نمی‌دزده یا بهت نمی‌گه داداش از رو نیمکت بلند شو دارم سوپر میزنم 😕 

تازه می‌تونی مثل فیلما سیس ورزش کردن بگیری و جلوی آینه از خودت عکسای فیگوری بندازی، هیچکسم‌ از بغلت رد نمی‌شه پوزخند بزنه یا عکستو خراب کنه🙃

امروز با کتک خودمو بردم باشگاه ولی وقتی دیدم به خاطر دم عید بودن باشگاه خلوته خیلی حال کردم 

قشششنگ هندزفری گذاشتم آهنگ جدید بی بی رکسا رو پلی کردم و نیم ساعت یه نفس هوازی سنگین زدم در حد چربی سوزی 

الان در وضعی پست می‌گذارم که ریه و شش‌هام جر خورده و شبیه شیمیایی‌ها خس خس می کنم. ولی خیلی راضیم 🤌🏻😁


بهانه می‌گیرد دلم

باید از محشر گذشت 

این لجنزاری که من دیدم 

‌سزای سخره‌هاست

گوهر روشندل از کان جهانی دیگر است

عذر می‌خواهم پری 

من نمی‌گُنجم در آن چشمان تنگ 

با دل من آسمان‌ها نیز تنگی می‌کنند 

روی جنگل‌ها نمی‌آیم فرود 

شاخه‌ی زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه‌ی این درد نیست

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو

یک شب مهتابی از این تنگنا بر فراز کوه‌ها پر می‌زنم

می‌گذارم می‌روم 

ناله‌ی خود می‌برم

دردسر کم می‌کنم

...

می‌روم وعده‌ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی‌ست 

صبح چندان دور نیست...

* شهریار

 


مرد

فتح خدا همیشه روی مادربزرگم حساس بود. هفته ی آخر که محتضر بود کنارش نشسته بودم یواشی صدام زد 

گفتم جانم آقاجون؟ با صدای بی رمقش فقط گفت: مراقب مادربزرگت... 

گفتم چشم. چیز دیگهای اگر می‌خوای بهم بگو. ابروهاشو به علامت نه بالا انداخت. 

یادم اومد که وقتی زمین‌شو ساخت یه واحد از آپارتمان‌ها رو به نام مادربزرگم زد. بهش گفتم آقاجون داری مهریه‌ی زن‌تو می‌دی؟ گفت نه بابا این بابت زحمتاییه که توی خونه‌ی من کشیده. مهریه‌شم گردنمه می‌دم. 

گفتم : دیگه مهریه رو کی‌داده کی گرفته؟

با عصبانیت گفت نه بابا مگه حدیث حضرت رسول رو نخوندی که گفته هر کی مهریه‌ی زن‌شو نده دزده؟

گفتم: ولی مردای الان همه دنبال پنهان کردن اموال‌شون هستن که مهر زن‌شونو ندن. 

گفت: بابا اونا مرد نیستن پسر بچه‌ن. مرد هم‌نسل‌های‌ من بودن که از هجده سالگی مسئولیت زندگی رو گردن می‌گرفتن. الان پسرای هجده ساله یا دنبال شلوار خشتک گشاد می‌گردن یا دنبال سرگرمی با گوشی و کامپیوتر...

راست می‌گفت اگر چیزی از مردونگی یاد گرفته باشیم از نسل پدر و پدربزرگ‌هامون دیدیم نه پسربچه‌های این دوره و زمونه؛ و چقدر بده که یکی یکی با رفتن‌شون دارن نسل مردونگی رو زیر خاک می‌برن😢 

 


در به در

- از کی شکایت دارید؟ 

- از همسایه‌ی در به درم😮‍💨 

- باشه اما لطفا مودب باشید...

- خب همسایه‌ی در به در ما می‌شه دیگه! واحدشون کنار ماست ، در ایشون چسبیده به در ما...

- 😐😂 


چشم‌هایش

از اونجایی فهمیدم عاشقش شده که وقتی رفت ازش پرسیدم منظور حرفاشو فهمیدی؟ 

گفت به نظرت وقتی اون‌جوری به چشمام زل زده بود می‌تونستم بفهمم چی می‌گه؟ 

بعد با یه حالتی به میز نگاه کرد و گفت: فهمیدن حرف آدمایی که چشماشون قشنگه خیلی سخته...

 


ابری با احتمال بارش عشق

بارون که می‌باره ضربان قلبم با ریتم مخصوصی می‌زنه

انگار یه ملودی شاد درونم نواخته می‌شه

کودک درونم دلش می‌خواد بدون چتر زیر قطرات سرد بارون بدویم و با این ملودی برقصیم.

هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضیا معتقدن کسانی که هوای بارونی و ابری رو دوست دارن افسرده هستن!

زمانی که بارون می‌باره من اصلا افسرده و بی حال نیستم؛ حتی بالاترین سطح هیجان و انرژی توی رگ‌هام می‌ریزه. 

وقتی هوای خنک و مرطوب رو به ریه‌هام می‌کشم حس زندگی و تولد دوباره دارم.

زیر بارون می‌شه فکرهای تاریک و سیاه رو شست، نفس عمیق کشید و برای حداقل چند دقیقه تمام اضطراب ها رو دور ریخت؛ 

می‌شه خاطرات خوش فراموش شده رو مرور کرد و به آینده امیدوار شد.

می‌شه حال هوا رو بهانه کرد و دلتنگی‌ها رو یه دل سیر گریه کرد. 

بارون عاشقه و انقدر قشنگ دلبری بلده که آدما رو هم عاشق می‌کنه. 

بارون لطیف و خالصه مثل اولین عشق؛ 

راستی تا حالا عاشق شدی؟

اولین باری که دلت برای یه نفر لرزیده یادته؟ 

زیر بارون برای عشق اولت گریه کردی؟ 

به نظرم هر کسی توی زندگیش حداقل یک بار زیر بارون گریه کرده ؛ حالا به هر علتی...

اگر از من بپرسی بارون چه شکلیه؟ می‌گم شاید تجسم یه آلبوم بزرگ و نمناک از اشک‌های آدماییه که زیر بارون قدم زدن...


شاهد عینی

صدای بلبل زبونی‌شو از دفتر شعبه شنیده بودم. خانم ص انقدر براش ذوق کرده بود که همراهش داخل اتاقم اومد. 

قدش به زور به میز من می‌رسید. کلاه بافتنی شل وارفته شو محکم چسبیده بود و با چشمای آبیش کنجکاوانه منو نگاه می‌کرد. 

با دیدن لپای بزرگش نتونستم خنده‌مو نگه دارم. نیشمو براش باز کردم و پرسیدم: تو بودی که به خانم ص می‌گفتی می‌خوای قاضی بشی؟ 

خندید و گفت: بله می‌خوام بزرگ شدم قاضی زن بشم. 

گفتم: نمی‌شه آخه تو پسری باید قاضی مرد بشی. 

مصرانه گفت: نه می‌خوام قاضی زن بشم. 

گفتم: خب چرا؟ 

گفت: چون مهربون‌ترن، بهتر به حرف آدم گوش می‌دن. خیلیم عادلانه‌ترن 😌☝🏻
از طرز تلفظ عادلانه با لپای بزرگش خنده‌م گرفت. گفتم : مثل اینکه تو از روسای قوه بیشتر فهمیدی کی داره کارشو بهتر انجام می‌ده.

روی صندلی رو به روم نشست. پاهاش به زمین نمی‌رسید. گفتم: چند سالته؟ 

گفت هشت و نیم ولی کلاس سومم. یه سال زودتر رفتم مدرسه. 

گفتم: آفرین حالا بگو چرا اصرار داشتی منو ببینی؟ 

گفت: اومدم شهادت بدم. 

گفتم: اما تو به سن بلوغ نرسیدی نمی‌تونی شهادت بدی! 

گفت ولی من شاگرد اول مدرسه‌م! بعدشم مامانم دیشب به مامان بزرگ گفت چون موقعی که کتک خورده توی خونه شاهد نداشتیم شما شکایت‌شو رد می‌کنید!

نگاهش کردم. یک دنیا درد توی صورت بچه بود. گفتم: اشکالی نداره تو انقدر عاقل هستی که حرفات به درد شکایت مامانت بخوره. پس حالا هر چی دیدی برام بگو تا بنویسم. 

مردمک آبی چشماش می‌لرزید. گفت: بابام مامانمو با لگد پرت کرد. کمر مامانم به تیزی پنجره خورد و شکست. من اونجا بودم. بعدش دیدم دست بابا دور گردن مامان بود و می‌خواست خفه ش کنه. من بلاخره مَردم نمی‌شد نگاهش کنم رفتم دستشو محکم گرفتم که مامانمو نکشه. با همون دست گردن منو گرفت بلند کرد. فکر نمی‌کردم بابام منم مثل مامانم پرت کنه! بعدش که آروم شد مامانمو نمی‌برد دکتر ، کلی التماسش کردم تا مامانمو برد بیمارستان باور نمی‌کرد کمر مامان شکسته تا دکترا گفتن... 

وقتی جریانو کامل تعریف کرد گفت: مدرسه که می‌رم همه از باباهای خوب‌شون می‌گن. نمی‌دونم چرا بابای من باید اینجوری باشه؟!

گفتم: چه جوری؟

گفت: بد... هر روز مامانمو می‌زنه. بد اخلاقه فحش می‌ده.  

جو سنگین شده بود. خانم ص با بغض گوشه اتاق خشکش زده بود و نمی‌تونست حرکتی بکنه. همیشه بچه‌ها که وارد اتاقم می‌شن بهشون شکلات می‌دم که ترس‌شون بریزه. این بار دستم سمت کشو نمی‌رفت. فکرم نمی‌گفت که یه بچه‌ جلومه! انگار دوتا آدم بزرگ چشم تو چشم هم حرف می‌زدیم. 

وقتی حرفاش تموم شد گفت: کجا رو باید امضا کنم؟ 

گفتم : امضا هم داری؟ گفت بله یه دایره و یه خط، خودم می‌دونم برای اینکه قاضی بشم باید امضا داشته باشم. 

کج و کوله یه دایره و یه خط کشید و کنارشم اثر انگشت زد و رفت. چند دقیقه به جای انگشت کوچیکش خیره شدم. بلند شدم و پنجره رو باز کردم که هوای تازه وارد اتاق بشه. از تصور اینکه اون بچه چی دیده و چه افکار وحشتناکی توی سرش گذشته دلم زیر و رو می‌شد. برگشتم کلاه بافتنی شل وا رفته‌ش روی میز جامونده بود. به خانم ص گفتم به خاله‌ی بچه زنگ بزنه بگه برگردن کلاهشو ببرن بیرون هوا سرده. پرونده رو باز کردم و نوشتم: بسمه تعالی ، دفتر متهم جهت دفاع از اتهام ضرب و جرح عمدی منجر به شکستگی احضار شود... 


Love hard

پرسیدم حاج آقا این نرگس‌ها دسته‌ای چند؟ 

پیرمرد نگاهی بهم انداخت و گفت برای شما که عاشقی دسته ی پنجاه‌ تایی هفتاد تومن.

گفتم از کجا فهمیدی عاشقم؟ 

گفت عاشقای نرگس از صد فرسخی معلوم می‌شن. چشماشون یه برق خاصی داره. 

خندیدم و گفتم راست می‌گی من مجنون این گلم. 

یک دسته نرگس تازه برداشت و دور گلها با دقت روزنامه پیچید و زیر لب گفت برای اینکه گلبرگای حساسش زخمی نشن تا برسی به خونه. 

گفتم حاج آقا خودتم که عاشق نرگسی! 

گفت چرا نباشم ؟ هم خوشبوئه هم خوشگله؛ گل بی خاره، ارزون و در دسترسم نیست فقط یه فصل خاصی با ناز و ادا منت می‌گذاره و میاد. نباید عاشقش بود؟ 

وقتی دور ساقه‌ دسته نرگس من چسب می‌زد چشماش می‌درخشید انگار داره به یه تیکه الماس چسب می‌زنه. با تمام وجود عطر نرگس‌ها رو به ریه‌هام کشیدم و گفتم راست می‌گی حاج آقا نرگس رو نباید دوست داشت باید عاشقش بود. 


شهید بهشتی

دوران کارشناسی کم سن و سال بودم و پر انگیزه؛ علاوه بر سه سال اول دبیرستان یک سال طوفانی هم برای کنکور کارشناسی درس خونده بودم و موقع انتخاب رشته جلوی همه ایستاده بودم و حتی یه جاهایی پای روی دلم گذاشتم تا برسم به دانشگاهی که عاشقش بودم. اون زمان دستمم توی جیب پدری بود. مثل ابن بچه پولدارای ولنجک نبودم که با ماشین مدل بالا می‌اومدن و بزرگ‌ترین دغدغه زندگی‌شون جای پارک ماشین‌شون بود. تاریکی صبح بعد از نماز از خونه میزدم بیرون؛ با اتوبوس و بی آر تی دو ساعت از شرق تهران می‌کوبیدم تا شمال غرب می اومدم بالا تا برسم به دانشگاهی که عاشقش بودم. به خودم قول داده بودم که سرما و گرما ، سربالایی و سرپایینی ، آدمای رنگارنگ و... نتونن به اندازه یه اتم هم اراده‌مو سست کنن. اومده بودم تا از سیاهی که پست سرم بود فرار کنم و یه دنیای روشن برای خودم بسازم. خداییش تمام تلاشم رو هم کردم. اما گاهی مهم نیست چقدر تلاش کنی چون بنا نیست زورت به دنیا برسه. یادمه ، خیلی خوووب یادمه یکی از روزای ترم ۸ بود تا ساعت هفت و نیم بعد از ظهر کلاس داشتیم. وقتی از دانشگاه زدم بیرون دانشگاه تقریبا خالی شده بود. خیابون خالی و خلوت بود. تنها و ویران روی صندلی های معروف ایستگاه اتوبوس بیرون دانشگاه منتظر اتوبوس نشسته بودم؛ به سیاهی پشت سرم نگاه می‌کردم که همون قدر عمیق و پر رنگ هنوز روی سرم سایه انداخته بود. به حال و روزم نگاه می‌کردم که ویران و مستاصل بود. به آینده نگاه می‌کردم که توی هاله‌ی مبهمی از غم و ناامیدی گم شده بود. یادمه با تمام وجود درمونده بودم. برگشتم با یه نظر سر تا ته دانشگاهو نگاه کردم و گفتم: این شب تاریک سحر نداره نه؟ 

دانشگاه مثل یه پیرزن باتجربه و عاقل توی سکوت نگاهم کرد. بی هیچ حرف و اشاره‌ای... یادمه نشستم یه دل سیییر گریه کردم. بعد اتوبوس اومد. سوار اتوبوسم شدم تا پایانه افشار گریه کردم. بعد سوار بی آر تی شدم و دوباره گریه کردم. تا خود خونه گریه کردم. اگر فیلم سینمایی بود قاعدتا باید یه معجزه‌ای می‌شد و محاسباتم عوض می‌شد و از اون شب همه چیز روی غلتک سرازیری می‌افتاد. اما خب زندگی واقعی با فیلم خیلی فرق داره. از اون شب به بعد بازم کم نیاوردم و با تمام وجود دست و پا زدم. چون تخس بودن و کم نیاوردن توی ذاتم بود و هست. اما وقتی قراره زورت نرسه نمی‌رسه. 

امروز وقتی از کوه بر می‌گشتم طبق هر هفته توی مسیر از کنار همون ایستگاه اتوبوس گذشتم. این بار ماشینو کنار زدم. پیاده شدم. رو به روی دانشگاهی که به اندازه ی همون روز پیر و عاقل بود ایستادم. بازم توی چشمام پر از اشک بود. آهسته گفتم: سلام، من برگشتم. ببین خیلی بزرگ شدم. خیلی زحمت کشیدم. بقیه می‌گن واسه خودم کسی شدم. اما نتونستم از اون همه سیاهی رد بشم. سرنوشت بعضیا رو تلخ می‌نویسن... تو جواب سوالمو می‌دونستی. الانم می‌دونی... ولی دلت نمیاد بهم بگی نه؟ ولی بذار من بهت بگم... بعضی شبا هم صبح نمیشه. درسته! شب تاریک من سحر نداره...

وقتی داشتم سوار ماشین می‌شدم دوباره نگاهش کردم. هنوزم معنادار ساکت بود. مثل همون روز. هرچند تلخ بود. اما احساس کردم دوستش دارم. اگر توی اون روزای سیاه یه چیزی بود که برام واقعا دوست داشتنی بود همین دانشگاه بود. با همه ی سربالایی های تند و سختی هایی که برام داشت. دوستش داشتم. مثل حالا. 

صدای ضبط رو بلند کردم. چارتار با صدای بلند می‌خوند: 

سحر ندارد این شب تار 

مرا به خاطرت نگه دار 

مرا به خاطرت نگه دار...


حس بی نام

صبح بود. از آن صبح‌های سرد پاییزی که روحت را نوازش می‌کند. 

هوا هنوز تاریک بود. مثل همیشه پای کوه نمازمان را خوانده بودیم و حرکت کرده بودیم. 

نسیم خنک و مرطوب کوه پوست صورتمان را نوازش می‌کرد. صدای خرچ خرچ سنگ‌ریزه‌ها زیر کفش‌های سنگین کوه‌نوردی سکوت عمیق و معنادار کوه را می‌شکست. چند روباه سفید پشمالو از جلویمان رد شدند و با نگاه مغروری ما را بدرقه کردند. 

چراغ‌های مسیر یکی در میان روشن بودند و بعضی‌هایشان هم پت پت می‌کردند.

از مسافتی دور صدای زمزمه‌ی آواز سوزناک دلِ شکسته‌ای در سکوت کوه می‌پیچید. گاهی بوی چوب سوخته مخلوط با بوی کاج تازه و هوای مرطوب به مشام می‌رسید و آن صحنه را تبدیل به تصویری ابدی در یک گوشه ذهنم می‌کرد. 

مثل همیشه شیب تند ایستگاه یک امانم را بریده بود. دستم را با انحنای بازویش گرفته بود و با خنده سعی می‌کرد جمع و جورم کند و با قربان صدقه مرا تا ایستگاه اول برساند. مثل همیشه با وعده و وعید‌ نیمروی خوشمزه‌ی بوفه‌ی ایستگاه یک مرا تا بالا می‌کشید. با یک دستش مرا می‌کشید و با یک دست یک کیسه‌ی سفید را دنبال خودش می‌کشید. هر از گاهی که نفسم بالا می‌آمد غر می‌زدم که "مگه قرار نبود نیمرو بخوریم؟! پس چرا بساط صبحانه آوردی؟ "

پای کوه که از هایپر مارکت فندک می‌خرید چشمانم را برایش درشت کرده بودم که "مگه سیگار می‌کشی؟" خندیده بود و کیسه ی سفید را بالا گرفته بود و گفته بود برای بساط صبحانه آوردم. 

اول صبح انقدری خون به مغزم نمی‌رسد که بخواهم به نقاط کور ماجرا پی ببرم و سوال پیچش کنم. سر تکان دادم و تمرکزم را گذاشتم روی شیب تند ایستگاه یک. 

به هر ترتیبی بود مرا تا بوفه‌ی آخر ایستگاه یک کشاند. یک میز و صندلی سنگی پیدا کرد و مرا نشاند گفت رو به منظره بنشین تا بساطم را پهن کنم. محو زیبایی منظره مه آلود که زیر نور سپیده می‌درخشید نشسته بودم. خورشید با تنبلی می‌خواست از طرف مشرق بالا بکشد. سر و صدای پشت سرم که بالا گرفت برگشتم. چشم‌هایش در نور فشفشه می‌درخشید. به پهنای صورت می‌خندید و تولدت مبارک می‌خواند. صدایش در کوه می‌پیچید. تعدادی از رهگذرها ایستادند و برایم دست زدند. کیک کوچک بنفش را روی میز گذاشته بود و حالا سعی داشت استوانه‌ی کوچک پر از کاغذ رنگی را بترکاند. به تلاشش نگاه می‌کردم و قلب تاریک و خاموشم روشن می‌شد. نمی‌دانستم‌ نام این حس را چه بگذارم؟ هنگامی که در مرز سی سالگی سردرگم و غمگین ایستاده‌ای و زندگی‌ات را بن بست کامل می‌بینی، لبخندهایت مدتهاست مصنوعی شده و دلت خالی از امید و انگیزه‌ است اگر ناگهان و غیرمنتظره یک شعله‌ی بزرگ و پر قدرت وسط زندگی‌ات بیفتد و گرمایش نه آهسته بلکه سریع و پرقدرت یخ‌های دلت را آب کند چه نامی برای احساس آن لحظه‌ات می‌توانی انتخاب کنی؟ راستش نامش برایم مهم نیست. وقتی عطر و طعمش تا ابد با تک تک سلول‌های بدنم عجین شده و هر لحظه گرمایش لبخندی می‌شود روی لبم، چه کسی اهمیت می‌دهد که نامش چیست؟! 

مادری هر هفته پنج‌شنبه شب می گوید " چی توی اون کوه هست که تو اگر سنگ از آسمون بیاد بازم صبح جمعه بلند می‌شی می‌ری اونجا؟ " نمی‌داند تو آنجا هستی. با آن لبخند مهربان و دست‌های گرم و قلب نزدیکت. کسی که میان تمام تاریکی‌های این روزها مثل امتداد یک پرتو طولانی درخشید و تمام محاسبات غم انگیز‌م را نقش بر آب کرد. خودت نمی‌دانی چه رنگی به این روزهایم زده‌ای و شاید هرگز ندانی. این خوشبختی حتی اگر کوتاه باشد برای گذر از این روزهای ابری دلتنگ کافی است. 

از ارباب بی کفن ممنونم که در کنار قبه‌ی طلایی‌اش قلب‌های ما را به هم نزدیک کرد تا یک تنه جای تمام آدم‌های بی ارزشی که رفتند را بگیری. 

به گمانم سی سالگی انقدرها که فکر می‌کردم هم بد شروع نشده باشد. حداقل سنگ‌ ریزه‌های مسیر توچال که این‌طوری می‌گویند. 

به هر حال شاید تولدم مبارک باشد. نمی‌دانم ❤️‍🔥

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۶۴ ۶۵ ۶۶
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan