جزئیات

همیشه به جزئیات دقت کنید چون ممکنه با زوم بیش از حد روی کلیات، جزئیات بی نظیری رو از دست بدید

مثلا نسل ما علاوه بر خوره ی کتاب خوره‌ی فیلم هری پاتر هم بودیم. همه درگیر بازیگرای اصلی فیلم بودن انقدر زوم بودن روی هری و رون و هرماینی و یه چندتا بازیگر دیگه که از هنرمندی و پرفکت بودن بقیه‌ی بازیگرا غافل موندن. 

چند روز پیش داشتم اینستاگرام رو چک می‌کردم اتفاقی یه پست درباره بازیگر نقش ویکتور کرام دیدم. همین طور که از هندسام بودنش انگشت حیرت به دهان گرفته بودم با خودم گفتم غفلت کارگردان‌ها از جزئیات باعث شد این جذابیت اون طور که باید به درخشش نرسه 🥲 

استانیسلاو یانوسکی هرجا هستی بدون من شدید طرفدارتم داداش ❤️😂


یک تحلیل سیاسی از دختری که از سیاست بیزار است…

سال نود و شش گفتیم شما را به هرچه می‌پرستید دوباره به روحانی رای ندهید مملکت را فلج خواهد کرد. بلندتر گفتند تا ۱۴۰۰ با روحانی؛ گفتیم هر چه خودتان انتخاب می‌کنید همان باشد. روحانی رای آورد به عنوان ستون پنجم دشمن کاری با اقتصاد ما کرد که دیگر کمر راست نکنیم. به خاطر همین وقتی پایان هشت سال دولتش رسید با بی شرمی گفت کاری کردم که سقوط نظام جمهوری اسلامی حتمی باشد. همین مردمی که به او رای دادند مسئولیت انتخاب اشتباهشان را به گردن نگرفتند و هنوز می‌گویند خوب کردیم. 

و می‌دانی دردم از کجاست؟ اینکه اگر این اعتراضات‌شان هم منجر به فاجعه‌‌هایی بزرگ‌تر شود؛ نظیر اینکه سبب تجزیه ایران یا آغاز حمله ی خارجی( که عربستان صعودی در صف اول انتظار نشسته است) یا کشتار داخلی بشود هیچ کدام از این جماعت قرار نیست مسئولیت کارشان را بر عهده بگیرند و باز هم زحمت قربانی شدن بر دوش مظلومین واقعی است. 

وقتی آن دختر بی گناه جوان فوت شد دل همه ما داغدار شد. همه به خون خواهی اش اعتراض کردیم. عده ای اما به قول خودشان انقلاب کردند. از آنجایی که اهل زود قضاوت کردن و تکفیر کردن نیستم اول سعی کردم سکوت کنم و استدلال‌ها را بشنوم. اوایل حرف‌های خوبی می‌زدند. حرف از اعتراض به خاطر شکستن کمرها از گرانی و دزدی مسئولین بی کفایت نظام بود. خب حرف حق را باید گرفت و توتیای چشم کرد. اوایل طرفدار اعتراضات بودم و در کنار مردم ایستادم. اما حق خاصیت عجیبی دارد. اینکه یک جاهایی مرز از مو باریک تر می‌شود و می‌توانی خودت و حق را با هم گم کنی. به نظر من از یک جایی به بعد حرکت مردم این مرز باریک حق را ندید و منحرف شد!

وقتی رئیس کوموله که به دختر خودش تجاوز کرده است شعار زن زندگی آزادی می‌سازد و ما قبول می‌کنیم از آن استفاده کنیم یکجای کار می‌لنگد. 

وقتی حرف از آزادی می‌زنیم اما دختر بی گناه چادری را فقط به خاطر حجابش لخت کردیم و کتک زدیم و بعد او را کشتیم یک جای کار می‌لنگد. 

وقتی از آزادی حرف زدیم و سر هموطن خود را با کاشی شکسته بریدیم یک جای کار می‌لنگد. 

وقتی مردم بی گناه را در حرم سر نماز به رگبار بستیم یک جای کار می‌لنگد. 

وقتی جسد هم‌وطنی که کشته‌ایم با چسب صنعتی روی آسفالت می‌چسبانیم و به صلیب می‌کشیم. 

وقتی نخبه‌ی مملکت به عنوان تظاهرات در دانشگاه به جای شعارهای پرمغز و دانشگاهی دهانش را باز کرد و فحش‌هایی را داد که اراذل و اوباش ته جوانمرد قصاب هنوز این الفاظ را راحت به کار نمی‌برند ، یک جای کار میلنگد.  

سال ۵۷ که انقلاب شد خانواده من در جمعیت انقلابیون نبوده‌اند. اما جدای از تاریخ نوشته تاریخ شفاهی مسجلی هم از آن دوران داریم، چیزی که مسلم است مردم در سال ۵۷ انقلاب کردند و حتی صدها برابر از کشته‌های اعتراضات امروز بیشتر شهید شدند اما هیچ جای تاریخ ثبت نشده که آن مردم انقلابی کسی را برای انقلاب‌شان کشته باشند/ سربریده باشند/ آتش زده باشند / عریان کرده باشند و... . اصلا شاید همین مظلومیت رمز پیروزی شان بود. اگر یک سر به‌گلزار شهدا بزنیم از تعداد شهدایی که در انقلاب ۵۷ کشته شدند حیرت می‌کنیم! با این حال دست هیچ کدام از آنها به خون هموطن‌شان ( چه نظامی چه غیر نظامی و حتی ساواکی) آلوده نشد. حتی ساواکی‌های شکنجه گر را به محکمه قضایی تحویل دادند و شکنجه نکردند و به قتل نرساندند. آن انقلاب با آن قداست امروز به این نقطه رسیده که برای خیلی‌ها مشروعیت ندارد. آن وقت انتظار داریم انقلابی که با این خشونت دارد ایجاد می‌شود ادامه‌ی خوبی داشته باشد. به نظر من این حرکت جدید اصلا برای آزادی ایران نیست، بلکه تلاش برای ایجاد دیکتاتوری جدیدی است که تفکری متضاد با جمهوری اسلامی دارد.

وقتی قرار باشد عده کثیری از ملت از جان و مال و ناموس خود پس از پیروزی یک انقلاب هراس داشته باشند این اسمش آزادی نیست. وقتی قرار باشد زیر یک سقف مادر از فرزند و خواهر از خواهر خود بترسد این اسمش آزادی نیست. آزادی که اسرائیل کودک کش و مریم رجوی خون‌خوار برایش کف بزند برای من اسمش آزادی نیست دیکتاتوری دیگری است که اتفاقا هیچ حد و مرزی هم برای خفقان ندارد. 

شاید اوایل هم‌صدای مردم بودم، حالا اما حالا هم صدای کسانی که در خیابان به من می‌گویند صبر کن تا پیروز شویم خودت را با حجابت آتش می‌زنیم نیستم. دیگر نه...

اللهم عجل لولیک الفرج...

پ.ن: چون می‌دانم قرار است به خاطر بیان عقیده‌ام مورد هجوم و فحاشی چه قشر هتاکی قرار بگیرم (#آزادی بیان) با احترام به همه دوستان حتی هتاکان نظرات را می‌بندم. 


هپی عِند یا نِفله شدن؟ مساله این است

بعضی ویژگی‌ها در آدم هیچ وقت از بین نمی‌رن. شاید تاثیر سن و سال و تجربه باعث تغییرشون بشه اما اینکه کاملا از بین برن نوچ. دست کم این جمله در مورد من که صادقه. حتی می‌تونم ادعا کنم یه تعدادی خصوصیت دارم که حتی سن و تجربه هم عوض‌شون نکرده. یکی از این خصوصیتا تخس و شر بودنه. نمی‌دونم چرا اصرار دارم تمام تجربه‌های خطرناک دنیا رو در ریسکی ترین حالت ممکن امتحان کنم! با اینکه در مواردی فجایعی هم به بار آوردم اما بازم آدم نمی‌شم. این آدرنالین بی صاحاب وقتی توی خونم ترشح می‌شه آدم خطرناکی می‌شم. 

آخر هفته‌ای که گذشت خیر سرم دو روز مرخصی گرفتم با رفقا رفتیم شمال؛ تاثیر ذغال خوب و رفیق ناباب ما رو به سمت تفریحات آبی کشید. اینجانب گییییرررر دادم می‌خوام جت اسکی سوار شم مربی هم لازم ندارم؛ تنهایی سوار می‌شم. هیچی دیگه خواهری دید خیلی مغزم تاب داره نشست پشت فرمون جت اسکی منم ترک خواهری نشستم. تحت تاثیر همون آدرنالین بی صاحاب که انگار ارثیه؛ من داد می‌زدم گاااااز بده خواهری هم تا تههههه گاز رو فشار می‌داد. آقا این موجا می‌زدن زیر ما، سرعت هم که بالاااااا ما پرت می‌شدیم بالا دوباره بر می‌گشتیم پایین، دوباره گاز می‌دادیم. هیچی دیگه انگار صدای جیغ و نعره سرخوشی ما دریا رو زابه‌راه کرد. همین که به گفته حضرت آدرنالین شروع به دورهای پلیسی زدن کردیم دریا مواج شد. ما هم خلاف موجا گااااز دادیم رفتیم به عمق ۴۰ متری پرچم مجاز رو هم رد کردیم بعد دوباره با همون عقل ناقص یه دور پلیسی دیگه و.... بعله دریا که بدجوری بهش برخورده بود با یه موج بلند زد زیر ما و جت و خود مارو دو متر پرت کرد بالا بعدم شترررق افتادیم توی آب😐

چشم باز کردم دیدم ده متر زیر آبم. همونجا اشهدمو خوندم و منتظر حضرت عزرائیل شدم. جالبه که اون لحظه با خودم فکر کردم دارم در اوج خداحافظی می‌کنم. 😐🤦🏻‍♀️ آماااا(به قول رفیقم) در واقع قرار نبود خداحافظی کنم چون جلیقه نجات مارو بالا کشید. حالا از اون طرف کسی توی ساحل نبود. صاحب جت هم گویا دیده بود ما دور پلیسی می‌زنیم گفته بود اینا حرفه‌این ( در جریان نبود بار اولمونه سوار جت می‌شیم😁) به همین علت به همراه غریق نجات رفته بودن نهار بخورن. بقیه رفقا هم رفته بودن توی ویلا، ما هم انقدر از ساحل دور بودیم که صدامون نمی‌رسید بهشون. جت هم واسه خودش از ما دور می‌شد و امواج کلا ما رو می‌برد یه سمت دیگه که احتمالا تا نیم ساعت بعد می‌رسیدیم روسیه. خلاصه چند دقیقه ای‌مرگ رو به چشم دیدیم. تا اینکه یه پسری که داشته با زوم گوشی از غروب آفتاب عکس می‌گرفته ما رو در افق دیده و به غریق نجات خبر داده. اعتراف می‌کنم هیچ وقت از نزدیک شدن یه پسر شمالی موفرفری با یه عالمه تتو روی گردن و یه شلوار کردی ‌‌دبل گشاد ، به خودم انقدر خوشحال نشده بودم. دیگه تعریف نکنم که بنده خدا با چه بدبختی ۷۵ کیلو هیکل منو با چه روش‌هایی از آب کشید بیرون😂😂 

اما تخس بودن ذاتی اونجایی خودشو نشون داد که بچه با بدبختی ما دوتا رو از آب کشیده بیرون نشونده روی جت اسکی ، حالا ما گفتیم هنوز پنج دقیقه از تایم‌مون مونده شما برو ما بازم دور بزنیم میایم. قیافه بچه خیلیییی دیدنی بود واقعا😂😂🔪 ولی بازم گذاشت ما بریم دور بزنیم به شرطی که دور پلیسی نزنیم😌 

حالا ترومای قضیه کی خودشو نشون داد؟ وقتی بعد از خشک کردن خودمون و لباس گرم پوشیدن توی ساحل با بروبچز بساط پیک نیک پهن کردیم و در حین دود کردن تنباکوی آدامس نعنا و فوت کردن چایی داغ به امواج دریا توی تاریکی خیره شدیم و حس کردیم فقط چند لحظه تا مرگ فاصله داشتیم و درک نکردیم! در اون لحظه فقط با تعجب به خودم می‌گفتم عاخه تو چرا هیچ وقت آدم نمیشی؟!؟!؟ بعدش خواهری گفت تو هیچ وقت بزرگ نمی‌شی! و بقیه اتفاق نظر داشتن که من در هشتاد سالگی هم احتمالا با همین مقدار از کله خرابی در حال پریدن از یه هواپیمای تفریحی چتر نجاتم باز نمی‌شه و خودمو به‌ کاج می‌دم و تمام ...

البته خودمم بیشتر ترجیح می‌دم زندگیم هپی عند باشه تا اینکه روی تخت بیمارستان در حالی که پرستار زیرم لگن گذاشته تلف بشم. ولی خب غرق شدن دیگه خیلی نوبره، برای پایان یکم ناعادلانه‌ست. خوشحالم که نمردم🥲


دلتنگیِ یک دلِ تنگ

جایی خواندم : "انسان همیشه دیر این را می‌فهمد 

که به آن اندازه که فکر می‌کرده زمان وجود نداشته است"

فکر کردن به حقیقت این جمله خیلی دلم را فشرده کرد. 

زمانی که تا گلو دلتنگ یک نگاه، یک صدا، یک عطر و یک آغوش خاص شدی 

در حالی تمام وجودت از این حقیقت می‌سوخت

که تا لحظه‌ی مرگ قرار نیست دوباره آن نگاه ، صدا، عطر و آغوش را داشته باشی؛ 

آن زمان ، بسیار زمان نامناسبی برای این‌ است که بفهمی ممکن است زودتر از تصور ما دیر شود...

شما را به خدا قبل از اینکه دیر شود نعمت داشتن همدیگر را دریابید. مطمئن باشید حتی اگر در نهایت خوشبختی تمام عشق خود را به هم بدهید باز هم وقتی دیگر با هم نباشید احساس حسرت می‌کنید. چه برسد به اینکه از هم غافل شوید.  

به خدا آنقدرها که فکر می‌کنید زمان وجود ندارد...😭

پ.ن: ممنون می‌شم اگر برای فتح اله فرزند سیف اله فاتحه بخونید...🙏


آه پاره‌ی جانم بود…

اگر هزاااار نفر جلوی چشمت بمیرن باز هم حقیقت مرگ رو لمس نکردی.

زمانی گوشت و پوستت با این مفهوم برخورد می‌کنه که حضرت مرگ عزیزِ جونت رو جلوی چشمت با خودش ببره...

نه هر کسی !!! کسی که از وقتی چشم باز کردی توی دنیا کنارت بوده، نفس به نفست زندگی کرده، توی غم هات گریه کرده توی شادی‌هات خندیده؛ پا به پات توی تمام مراحل اومده ؛ باهات استرس گرفته و هیجان زده شده، ناامید شده بعدش امیدوار شده. برنده شده و باخته؛ توی شکست‌هات حمایتت کرده و توی پیروزی هات بهت افتخار کرده.  لحظه به لحظه گوشت و استخوانت در کنارش رشد کرده و بهش گره خوردی. کسی که هیچ تصوری از نبودنش نداری! چون وجودش مثل اکسیژن برای روحت ضروریه و بودنش توی تک تک لحظات بدیهیه. کسی که وقتی بغلش می‌کردی و سرتو روی سینه‌ش می‌گذاشتی توی اعماق روحت حس می‌کردی که محاله زندگی بدون حضور اون وجود داشته باشه. 

در این صورت... لحظه ای که چشمهاش از حیات تهی شد و صدای نفس‌هاش قطع شد. لحظه ای که دستهاش زیر دست‌هات شروع به سرد شدن کرد. در اون لحظه با تمام سلول‌های وجودت با مرگ ملاقات می‌کنی و درکش می‌کنی. و تا به این سن برای من هیچ چیز به سختی درک این تجربه برای اولین بار نبود، اگرچه قبلا مرگ خویشاوندان دیگهای رو دیده بودم. 

لحظه‌ای که با هستی خودم درک کردم یعنی چی که شاعر می‌گه: 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...😭😭😭

علی الدنیا بعدک العفا...

 

پ.ن: ممنون می‌شم برای فتح خدای قشنگم فاتحه‌ای هدیه بفرستید... (فتح اله فرزند سیف‌اله) 😭😭😭🖤


شب چرا می‌کشد مرا…

اوایل شیوع کرونا بود. همه جدی جدی ترسیده بودیم و حتی عید آن سال خودمان را در خانه حبس کردیم که قرنطینه بمانیم. 

از آنجا که اهل یکجا نشستن نیستم میز چوبی و بساط نقاشی‌ام را زیر بغل می‌زدم و می‌رفتم روی خرپشته می‌نشستم. از آنجایی که توی محل ما کمتر خانه‌ای از طبقه چهارم بالاتر آمده خرپشته در طبقه ششم هیچ مشرفی نداشت. روزهای عجیبی بود. موهایم را در باد خنک بهاری رها می‌کردم و ذهنم را در موسیقی غرق می‌کردم. با چرخش قلم روی مقوا فکرم همه‌ جا می‌چرخید. قلم می‌رقصید و ذهن من نیز... افکارم را از نوک قلم روی صفحه میریختم و خالی می‌شدم.

آن روزها غمگین بودم. با خودم فکر می‌کردم ممکن چرخ روزگار غمگین‌تر از این بچرخد؟ امروز به خودم آمدم و دیدم چقدر غمگین‌ترم!!! در یک انتظار درد آور و کشنده غوطه‌ور شده‌ام. وقتی تلفنم زنگ می‌خورد قلبم می‌ریزد. وقتی صدایم می‌کنند قلبم می‌ریزد. وقتی تلفن خانه زنگ می‌خورد قلبم می‌ریزد. وقتی زنگ آیفون خانه را می‌زنند قلبم می‌ریزد. تا به حال شده ریز ریز از زهر انتظار جان بدهی؟ انتظار خوبش آدم را از پا درمی‌‌آورد، چه برسد به بدش... .

این انتظار مثل دور باطل عقربه‌های ساعت در رگ‌هایم می‌چرخد و تمام نمی‌شود. باور کن که حتی اگر خبری که منتظرش هستم برسد هم باز این انتظار ادامه خواهد داشت. مثل آن ساعتی که زنگ زدند و گفتند پای راستش از بالای انگشت‌ها قطع شد اما هنوز زنده‌ است. مثل وقتی که به خانه آمد و جای خالی انگشت‌هایش را دیدم و چشمم سیاهی رفت و افتادم. مثل حالا که دکتر گفته از عمل پنجشنبه زنده برنمی‌گردد و کارم شده پای تلفن اشک‌های مادری را بشمارم و به پدری غر بزنم که چرا مادری را با آن حال گذاشتی به بیمارستان برود خودت باید می‌رفتی؟! 

این روزها دیگر حتی حوصله‌ام آنقدر هم نیست که بساط نقاشی‌ام را روی پشت‌‌بام ببرم و اندکی در هوای آزاد نفس بکشم. قلمو ها و رنگ‌ها و کاغذها وسط اتاق خودم پهن شده. گاهی قلم را می‌چرخانم و رنگ را درون قطره اشکی که وسط صفحه افتاده پخش می‌کنم و با خودم می‌گویم چه خوب شد که آب‌رنگ انقدر راحت می‌تواند غم‌ها را حل کند. گاهی خسته می‌شوم و دست می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم. می‌دانم این غم‌ها تمام شدنی نیست و کار به جایی می‌رسد که دیگر زور آب‌رنگ هم نرسد. روزهایی در پیش است که از این هم غمگین تر شوم... . 

همیشه گفته‌اند شب ماندنی نیست. 

راستش خیلی قبول ندارم. من با چشم خودم دیده‌ام که شب آمده و نرفته. 

قصد رفتن هم ندارد...


برگه‌ها بالا

خداوند آدم‌ها رو با آرزوهاشون امتحان ‌می‌کنه. نه همه‌ی آرزوها و نه هر آرزویی. اون آرزویی که از همممممه بیشتر برات مهمه انقدر که به عنوان یه هدف بلند مدت بهش نگاه می‌کنی و همیشه در هر حالتی گوشه‌ی ذهنت نشسته. اون آرزویی که گاهی از ترس نرسیدن بهش‌ دل‌شوره می‌گیری. همون که تمام وجودت طلبش می‌کنه ، همون که فکر می‌کنی اگر بهش برسی زندگیت ثمر داده و اگر نرسی پوچ و بیهوده بودی. دقیقا خدا دست می‌گذاره روی همون. بهت اجازه نمی‌ده بهش برسی. یا ازت می‌گیردش. بعد می‌شینه و دست و پا زدن و تقلا کردن و زمین خوردن تو به خاطر اون‌ آرزو رو نگاه می‌کنه. و تو مثل مرغ سرکنده از این طرف به اون طرف می‌دوی و التماس می‌کنی که آرزومو بدید. بعد با سر زمین می‌خوری و گل و لجن توی دهنت پر می‌شه. اگر خیلی سرتق باشی ممکنه تمام استخوان های روح یا جسمت رو به خاطرش بشکنی. اگر اهل تلاش کردن و سرتق بودن نباشی ممکنه کم بیاری یه گوشه بنشینی و افسرده بشی. حتی شروع کنی با خدا دعوا کنی و ازش دور بشی. و چشمت به در خشک بشه که معجزه از راه برسه و همه چیز درست بشه.

بگذار بهت بگم که اون معجزه هرگز نمیاد. جمله‌ی تلخ و دردناکیه اما حقیقته. چه اهل تلاش باشی چه گوشه‌نشین ، اون معجزه نمیاد. چون تو باید یاد بگیری که آرزوها علت بودن تو در این دنیا نیستن. اونا فقط سنگ محک‌ خدا هستند برای سنجیدن اصل مطلب در وجود تو. آرزو سواله نه جواب. جواب همونیه که آخر امتحان می‌فهمی. اینکه اصلا رسیدن به این هدف یا آرزو موضوع امتحان نبوده. ممتحن فقط می‌خواسته ببینه تو چه جوابی به این سوال می‌دی!؟ خواستن تو، تلاش تو، پذیرش و صبر تو، توانایی تو در رها کردن و گذشتن از دلت، ترس تو و اعتمادت ، خویشتن داری و حفظ خودت از زمین خوردن یا بلند شدن بعدش، شاید جواب اینا باشه... . 

بدترین حس اینه که امتحان تموم بشه و تو نتونی جواب رو پیدا کنی. وقتی برگه‌ی تصحیح شده رو می‌بینی که روی جوابای غلطت خط قرمز کشیدن و می‌فهمی که جواب درست تمام مدت جلوی چشمت بوده و آسون‌تر از چیزی بوده که تصور کنی. اون لحظه بدترین لحظه‌ست. اینه که می‌گن قیامت یوم‌الحسرته. 

ولی خیلی غم‌انگیزه که خدا آدما رو با آرزوهاشون امتحان می‌کنه...


هر لحظه در خودم جوانه می‌زنم سپس دوباره می‌میرم…

همیشه فکر می‌کردم یه زندگی پربار و عاقبت به خیر اون زندگیه که وقتی موهات سفید شد و برگشتی به گذشته نگاه کردی ببینی به همه یا مهمترین هدف‌هات رسیدی و جلوی همه‌ی جمله‌های زندگیت نقطه گذاشتی و به یه نقطه ی خاص نهایی رسیده باشی. در اون لحظه می‌تونی بگی توی زندگی رشد کردی. 

اما الان فکر می‌کنم شایدم رشد واقعی همه‌ش رسیدن نباشه. گاهی روح آدمیزاد با نرسیدن رشد می‌کنه. اونجایی که برای یه هدف تلاش کردی و حقیقتش رو درک کردی و نرسیدی، لحظه‌ای که دیگه حس کردی اونو نمی‌خوای؛ شاید خیلی بیشتر از لحظه‌ای که اگر بهش می‌رسیدی ، بزرگ شده باشی حتی اگر موهات هنوز سفید نشده باشه.


حسرت الملوک

ما آدما ممکنه احساس یه آدم رو بفهمیم اما نمی‌تونیم ادعا کنیم درکش کردیم 

تا زمانی که دقیقا همون لحظه رو با همون شرایط با تمام حواس پنجگانه‌مون ادراک کنیم

اون وقته که می‌تونیم ادعا کنیم به درک احساس اون فرد رسیدیم.

چند وقت پیش کنار مادری آشپزی می کردم و داشتیم برای شام جغور بغور درست می‌کردیم. مادری همین طور که پیازداغ رو هم می‌زد گفت اگه گفتی اسم دیگه‌ی این غذا چیه؟ 

گفتم نه والا واحد تاریخچه‌ی غذا توی دانشگاه پاس نمی‌کنن

گفت اسم دیگه‌ش حسرت الملوکه

گفتم واقعا؟ چرا؟ 

گفت زمان ناصرالدین شاه جغور بغور یه غذای خیلی عامه و سطح پایینی بوده به خاطر همین برای پایین نیومدن شان دربار اجازه نمی‌دادن برای شاه سرو بشه. یه بار که ناصرالدین شاه توی شهر می‌چرخیده بوی جغور بغور به مشامش می‌خوره و خیلی دلش می‌خواد. می‌پرسه این جه غذاییه؟ می‌گن قبله‌ی عالم خوردن این غذا مال رعیته در شان شما نیست. خلاصه ناصر بعد از اونم چند بار توی دربار دستور می‌ده براش جغور بغور درست کنن می‌گن چشم قبله عالم اما جیگر نداریم بذارید بفرستیم بخرن براتون درست می‌کنیم. آخرشم به ناصر جغور بغور ندادن و حسرت به دل مرد. این شد که اسم جغور بغور بین مردم به حسرت الملوک معروف شد.

من اون لحظه که مادری این داستانو گفت خندیدم و گفتم واااا ! مگه می‌شه پادشاه که قدرت همه امور رو داشته توی رودربایستی نتونه یه غذا بخوره؟ خب دستور می‌داده درست کنن دیگه! یعنی چی که به خاطر جایگاهش نتونسته یه غذا بخوره؟!؟!

خلاصه با اینکه حس ناصر رو می‌فمیدم اما نتونستم اصلا درکش کنم.

تا اینکه‌خودم عینا تجربه‌ش کردم. 

دیروز لیوانمو بردم آبدارخونه بشورم دیدم یه سینی نارنجی بزرگ با یه ماهی‌تابه روحی درب و داغون روی میزه و به به عججججب املتی!!! بوش آدمو مشت می‌کرد. یه عالمه هم دورچین داشت، خیارشور و پیاز حلقه شده و چیپس دورش چیده بودن. جای تعجبه من خیلی املت خور نیستم اما واقعا دلم هوس کرد! همچین که داشتم لیوان می‌شستم و زیر چشمی املته رو دید می‌زدم صاحبش اومد. دو تا از کارمندای اداری شعبه روبه‌رویی بودن. با دیدن من دستپاچه شدن و عذرخواهی کردن( آخه غذاخوردن قبل از ساعت نهار و استراحت توی آبدارخونه مرسوم نیست) یکی‌شونم تعارفم کرد. 

منم کلی جلوی خودمو گرفتم و گفتم نه ممنون اشکالی نداره شما بفرمایید. ( ولی توی دلم داشتم با خودم می‌گفتم برم برای خودم سفارش بدم بیارن) 

اون یکی که تعارف نکرده بود با سقلمه به پهلوی تعارف کننده زد و گفت: زشته بابا تا حالا دیدی یه قاضی اینجا املت بزنه که تعارف می‌کنی؟ ببخشید خانم فلانی این بی ادبه زود خودمونی میشه منظوری نداشت. 

من با یه لبخند تلخ گفتم: اشکالی نداره بابا منم مثل شما چه فرقی داره؟ 

از آبدارخونه اومدم بیرون ولی با خودم فکر کردم واقعا حواسم نبوده که خیلیییی از تابوهای عجیب و غریب توی محیط کارم هست که دست پامو بسته؛ چه جوری توقع دارم بتونم اون سینی املت رو بگیرم و ببرم توی شعبه یا حتی آبدارخونه بشینم و بزنم بر بدن در حالی که ارباب رجوع حتی اگر ببینه من یه لیوان چایی دارم می‌خورم چپ چپ نگاهم می‌کنه؟! 

اون لحظه بود که حس واقعی ناصر رو درک کردم. روزهای بعد که سینی‌های متعدد املت توی آبدارخونه بین کارمندای اداری می‌چرخید و سهم من فقط بوی خوبش و حسرتش بود؛ فهمیدم چقدر بده که با تمام وجودت یه چیزی رو دوست داشته باشی اما به خاطر معذوریت‌ها ازش محروم بشی. وقتی این حس دوبرابر بد میشه که اون معذوریت ها کاملا به نظرت مسخره و بی‌معنی باشه. طوری که حتی خودتم باورت نشه که به خاطر همچین چیزی محروم شدی. اون وقته که خوردن یه غذای ساده که در حالت عادی شاید برای بقیه اصلا مهم نباشه برای تو حسرت می‌شه! و شاید انقدر ماجرا مسخره باشه که حتی بقیه خنده‌شون بگیره و نتونن درک کنن که واقعا چرا حسرت شد؟!  


خشم و هیاهو

آدم‌ها گاهی برای انتقام از دیگران صدمات خیلی بدی به خودشان می‌زنند. 

آدمی که خودش را زیر قطار می‌اندازد یا از یک پل بلند به پایین می‌پرد یا یک ماده‌ی کشنده می‌خورد، در واقع دارد رنج دیدن و حس کردن آزار رساندن به خودش را به دیگران تحمیل می‌کند. اگر انسان باشی و یک آپشن به نام وجدان در وجودت فعال باشد این رنج ناگزیر است. نمی‌توان به جان کندن یا جان سپردن فجیع یک نفر بی تفاوت بود و این دقیقا همان چیزی است که آن شخص می‌خواهد ببیند. 

من این را کامل درک نکردم تا روزی که در محل کارم یک مرد به خاطر محکوم شدن در یک پرونده در حضور عموم خودش را به آتش کشید. او می‌سوخت، خیلی درد می‌کشید اما در لحظات آخر وقتی به چشم‌هایم خیره شد فهمیدم از اینکه با سوختنش ما را عذاب داده است خوشحال است. در واقع او ما را مجازات کرده بود نه خودش را...

مهم نیست چقدر درد می‌کشند! تصور دیدن درد دیگران محرکی می‌شود برای توجیه تمام دردی که در حالت عادی ترس آنها را از آن دور می‌کند! دریغ از اینکه متوجه باشند بیش از دردی که تحمیل می‌کنند را تحمل خواهند کرد. خیلی دوست دارم بدانم ریشه‌ی این خودآزاری برای دگرآزاری کجاست؟ چه می‌شود که دیدن رنج دیگری از شدت رنجی که به خودت تحمیل می‌کنی می‌کاهد و حتی تسلی می‌شود برای خشم و اندوه‌های فروخورده.

شاید هرگونه توجیه روانشناختی بتوان برای این کار ردیف کرد. اما من فکر می‌کنم بهترین علت می‌تواند خود قربانی پنداری باشد.این افراد حتی زمانی که قربانی نیستند تصور می‌کنند که قربانی شده‌اند.حتی از یک جایی به بعد عادت می‌کنند که قربانی باشند و اصلا مشکلات‌شان را با قربانی شدن حل کنند. راه دیگری به جز آن برایشان تعریف نشده.

شاید نیاز شدیدی به ترحم و دیده شدن یا همدردی داشته‌اند و انتقام‌شان را از افرادی که آنها را ندیده‌اند با محو کردن خود گرفته‌اند. مثل همان مردی که قبل از خودکشی در دفتر خاطراتش نوشت به سوی پل می‌روم تا خودم را بکشم اگر حتی یک نفر در مسیر به من لبخند بزند این کار را نخواهم کرد. شاید فکر کردند حالا که آنها در حال سقوط هستند نباید تنهایی بیفتند. باید اثری از افتادن آنها بر زمین بماند. مثل لکه‌های سوختگی که هنوز هم از زمین دادسرای ما پاک نشده است

متاسفانه این انتقام سرانجام آنها را به آرامشی که دنبالش بودند نمی‌رساند. این را هم از ترسی که در چشمان همان مرد بود فهمیدم، لحظه‌ای که مامور اورژانس به همکارش گفت "کارش تمومه" هم از آبی که بعد از مردن او از آب تکان نخورد... زیرا هرچند در لحظه آدم‌های اطراف او ناراحت شدند اما بعد از آن زندگی به رسم همیشگی‌اش به سرعت بدون او به جریان عادی‌اش برگشت. هر روز آدم‌های زیادی از کنار آن لکه‌های سوختگی عبور می‌کنند بدون اینکه برایشان مهم باشد چرا ایجاد شده. حتی آنهایی که مثلا مجازات‌شان کرد اصلا نیم نگاهی به این لکه‌ها نمی‌اندازند تا به یاد بیاورند چه شد و چرا شد. به خاطر همین هرگز نمی‌فهمم چرا بعضی آدم‌ها برای تنبیه کردن دیگران به خودشان آسیب می‌زنند... .

پ.ن: من پرونده آن مرد را خواندم. او واقعا گناه کار بود. به خاطر فرار از پرداخت یک بدهی قدیمی سند جعل کرده بود و این موضوع اثبات شده بود. اما او فکر می‌کرد مجرم شدنش تقصیر بقیه است و او قربانی شرایطی است که بقیه ساخته‌اند! به جای تحمل عواقب کار خلاف خودش ترجیح داد با قربانی کردن خودش طناب تقصیر را به گردن بقیه بیندازد. هرچند که حقیقتا خدا به تقصیرهای بنده‌ها آگاه است اما باید بگویم به نظر من نتوانست این لکه تقصیر را اینگونه پاک کند. هر روز که آن لکه‌ها را می‌بینم همین فکر از سرم می‌گذرد... .

به قول دوستی روش آدم‌ها برای مقابله با سختی‌ها و موانع زندگی فرق دارد برخی با روششان خودشان را بدهکار خدا می‌کنند و برخی خدا را بدهکار خودشان می‌کنند. این دو در آخر کار با هم خیلی فرق دارند.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ . . . ۶۴ ۶۵ ۶۶
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan