سه شنبه ۱۹ آذر ۰۴
امروز فکر می کردم که چقدر از انسان بودن و با انسان زیستن خستهم!
حقیقتا دلم می خواد می تونستم مغزمو باز کنم و از فکر و آگاهی خالی کنم و برم یه مدتی حیوان باشم.
البته با توجه به اینکه تغییر کاربری در دفترچه راهنمای آفرینش ما منظور نشده، به یه گزینه جایگزین هم فکر کردم!
مثلا کاش یه زن روستایی بی سواد بودم که یه مزرعه بزرگ سرسبز دور از شهر داشتم با یه تعداد حیوان غیر ناطق زندگی می کردم . مثلا دوتا گاو و شش تا گوسفند و دو سه تا بز و دو تا اسب و دو جین اردک و مرغ و خروس و چندتایی هم سگ و گربه داشتم. یه تیکه زمین رو سبزیجات و سیفی جات می کاشتم و چندتا هم درخت میوه داشتم.
هیچ تصوری از دغدغه های شهری نداشتم و هیچ آدمی دور و اطرافم نبود؛ نهایت سختی زندگیم رسیدگی به امورات حیوانات و گل و گیاهم بود. دستام پینه بسته بود و چشمام پر فروغ؛ مغزم خالی از هیاهو بود و قلبم پر از جریان زندگی؛
خلاصه خیلی خستهم از زیستن در پوست کلفت حیوان ناطق و متمدن ... ای کاش زبون بسته بودم یا حداقل همزیست زبون بسته ها بودم.