التماس نوشت

چشمهایت را باز کن...

بدون نگاه تو زندگی به طرز بی رحمانه ای خالی ست...

ببین! تمام قهرمانان قصه های کودکیم مضطرب شده اند...

بیا و دوباره افسانه ی ملک جمشید را سرو سامان بده...

خاطرات کودکی بدون حضور عطر ریش های سپیدت فتح نمی شوند...

و من ... طاقت دیدن لبخند سرزنده ات را درون قفس قاب شیشه ای ندارم...

بیا و لبخندت را از زندگی طوفان زده ی ما دریغ مکن...

تو را به خاطر خدا بیا و از این سفر غم انگیز صرف نظر کن ...

حداقل به کبوترهایی که تازه به هوایت پشت پنجره لانه ساخته اند و منتظرند برایشان دانه بریزی رحم کن...

بی تو این خانه ماندن ندارد...



پ.ن:برای پدر بزرگم دعا کنید...لطفا


fantastic beats and where they live

وقتی کل ساعتای نوجوونیتو بین صفحات هزار صفحه ای سری های مختلف رمان هری پاتر شنا کرده باشی دیدن فیلم رمان جدید جی کی رولینگ می تونه یک شبه چندین ساااااال ببرتت عقب و توی لحظه های ناب و هیجان انگیز شونزده_هفده سالگی غرقت کنه ...

حس عجیبیه واقعا...


جمعه نوشت

جمعه ها شرح دلم یک غزل کوتاه است 

که ردیفش همه "دلتنگ توام" می آید 


ایهام

اسم پدرش اسلامه

هر وخت میخواد شیطنت کنه میگه حیف که اسلام دست و پای مارو بسته ؛ )

بعد هر بارم باباش اگر در صحنه حاضر باشه با یه ژست مظلومانه ای

که ترکیب شده با لهجه ی ترکی غلیظه میگه:

" والا بو خدا من کاریش ندارم چه(که)!!! "

مام ریسه میریم براش و میگیم نه منظورش اون یکی اسلامه عمو...


مادر جذابیت ایران بود به خدا

اینکه با چند ساعت صافکاری نقاشی با پس زمینه ای از انواع عملات جراحی و اقسام تزریق کردنی ها و لباسای عجق وجق و جیتان فیتان دلبر بشی عصلن هنر نیست ...
مادر جذابیت اون دختریه که با یک و نیم وجب ابرو و سیبیلای جوونه زده و صورت پر از جوش و مماخ گوشکوبی و زیرپیراهن مردونه و پیژامه گل گلی بره اعتکاف و شونصدتا خواستگار پیدا کنه...
هر وخت به این درجه از عرفان رسیدید بیاید ادعای دافیت کنید…
؛ )))

بعد از اردو جهادی در رتبه ی بعدی میشه گفت اعتکاف هم مثل سربازی می مونه... سه روز میری یه عمر خاطره و سوژه داری که تعریف کنی :)

این قسمت (اوسکولان در تحصیلات تکمیلی)

در جواب درجه ای از اوسکولیت یک عدد جنس مذکر که میره به همکلاسیش (که از قضا دخترم هست و به خاطر فوت مادرش دو ماهه دانشگاه نیومده و امروز اولین روزیه که با قیافه ی غم زده و لباس سر تا پا مشکی اومده دانشگاه و تمام مدت به جای استاد زل زده به کفشاش) بی هیچ مقدمه و سلام و تسلیت و کوفت و زهرماری میگه :خانم فلانی ببخشید شما موضوع تحقیق کلاسی منو یادتونه؟

چی باید گفت؟ هان؟ چی باید گفت؟عایا اگر اون دختر بره معتاد بشه کار عجیبی کرده؟عایا اگر بزنه پسره رو شتک کنه به دیوار یا یه چی بهش بگه که دیگه اون عادم سابق نشه کار بدی کرده؟

اینا سختیای روزگاره! بعله...


دروغگو...

تقویم دروغگوی بزرگیه

به نظرم هرگز نمیشه از روی تقویم طول روزای زندگی آدما رو درست اندازه گرفت

بلندترین و کوتاهترین روز ، روز اول تیر ماه و اول دی ماه نیستن

بلندترین روز ، روزیه که از لحظه ی چشم باز کردن تا لحظه ی چشم بستن منتظر و چشم به راه بمونی و کوتاه ترین روز شاید همون روزیه که توش عمیییییقا احساس خوشبختی کنی و حقیقتا بهت خوش بگذره طوری که خودتو نیشگون بگیری تا مطمعن بشی بیداری...

عایا این روزا برای همه ی عادما یک زمان اتفاق میفته؟

پس تقویم چطور جرات میکنه انقدر وقیحانه روزای سالو خط کشی کنه و اندازه بگیره؟


نقل قول جات

💕سرکلاس استاد گفت: 

"پشت یک مرد موفق یک زن بوده..."

یکی از بچه ها پرسید:

پشت یک زن درمانده و بی پناه چه کسی بوده؟؟

استاد جوابی نداد وبه بهانه ای کلاس را ترک کرد؛

اما جوابش را همه می دانستیم:


"یک نامرد"...


کسی چه میداند؟؟؟


شاید استاد ما هم یک نامرد بوده...


رومن_رولان


دنیای رنگی رنگی خوشمزه و خوشبوی من...

بچه که بودم دنیا رو با رنگها می شناختم

هر چیزی یه رنگی داشت 

شادی سبز مغز پسته ای بود، مهربونی صورتی بود 

دوست داشتن قرمز بود، مهمونی رفتن پوست پیازی بود 

متنفر بودن بنفش بادمجونی بود،

تنهایی و غمگین بودن هر دو خاکستری بودن و....

بزرگتر که شدم دنیا رو با مزه ها توصیف کردم

مثلا شادی علاوه بر اینکه سبز مغز پسته ای بود یه طعم ترش و شیرین فوق العاده ای داشت که بیشتر طعم آلبالو خشکه داشت 

یا غم یه حس خاکستری تلخ بود مثل وقتی که هسته ی گوجه سبز زیر زبونت میترکه 

عشق یه طعم تند داشت شبیه فلفل قرمزای هندی که هم میسوزنتت هم نمیشه از چاشنی مهمش توی غذا بگذری و...

بعدترا حس لامسه وارد شد و دنیای اطرافمو تبدیل کرد به یه سری موجودات تلخ و شیرین و ترش و شور و تند رنگی رنگی که یا نرم و لطیف بودن یا زبر و خشن و تیغ تیغی یا مابین اینا ...

تو این دوران اگر قرار بود عشقو توصیف کنم به نظرم یه شال حریر نازک قرمز رنگ بود که مزه ی تندی میداد :) 

بعدترا مشامم به کار افتاد و علاوه بر رنگ و مزه و لمس ، بو هم به توصیفاتم اضافه شد...

البته توصیف بوی هر چیزی سخته مثلا هر آدمی یه بوی خاصی داره بستگی داره که اون آدم برای تو چی باشه... یکی از اعضای خانواده ؟ یه دوست؟ یه رقیب؟ یه نفر که.... 

فرق داره ... ممکنه یه آدم برای من به خاطر جایگاهش توی قلبم خوش بوترین آدم دنیا باشه ولی برای شما به خاطر هفت پشت غریبه بودن هیچ بویی نداشته باشه یا مثلا من از یکی خوشم بیاد و اون برام یه بوی مخصوص خوووووب داشته باشه ولی شما ازش بدتون بیاد و به نظرتون یه بوی تند و بدی ازش متساعد بشه که مشام شما رو بزنه...

بو مقوله ی خعلی پیچیده ایه ...پیچیده تر از رنگ و مزه و لامسه که این باعث میشه نشه مثل اونا توصیفش کرد... ولی برای خود شما یه توصیف ویژه درست میکنه؛ مخصوصا نسبت به آدما...

نقطه ی اوج احساسات شما در یک بو خلاصه میشه و ممکنه بوی ویژه ی شما هر چیزی باشه...بوهای ویژه ی من بوی چمن تازه کوتاه شده و خاک نم زده و چوب کبریت تازه خاموش شده...

پس الان عشق برای من یه شال حریر نازک قرمز رنگه که مزه ی تندی داره و بوی گل نرگس تازه میده :)))

راستی شما با چی دنیاتونو توصیف میکنید؟


کلکسیون

مادری تلفنو قطع میکنه میزنه زیر خنده

انقدر میخنده که فشارش میفته پایین

خواهری در حالی که شونه هاشو می مالونه میگه خب مگه چی میگفت؟

مادری دوباره بی صدا ریسه می ره و از خنده اشکش جاری میشه 

نیم ساعت که دور هم می خندیم کم کم مکالماتو تعریف میکنه

حالا نوبت خواهری کوچیکه ست که از خنده سیاه بشه...

خواهری بزرگتره هم با یه ژست بدجنسانه ای میگه یعنی اگر تو نبودی واسه کی خواستگار می اومد ما بخندیم؟

مادری میگه قول بده یه روزی مورداتو مکتوب کنی مطمعنم یه رمان طنز حسااااااابی ازش در میاد...بعد میشینن مواردو یکی یکی یادآورییی می کنن و سه تایی از خنده سیاه میشن :/

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan