چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶
از خدا...
بیش از این نخواسته ام...
ربنا آتنا { تو } را لطفا...
و خدا را چه دیده ای...
شاید ...
بعد از این آتنای من باشی...
از خدا...
بیش از این نخواسته ام...
ربنا آتنا { تو } را لطفا...
و خدا را چه دیده ای...
شاید ...
بعد از این آتنای من باشی...
وقتی خواهری دست تنها ساعت دوازده نصفه شب دست به دامن خاله های موجود میشود که بیایید خانه ی خواهریِ صاحب یک عدد شوهر در ماموریت و بچه هایش را بخوابانید، باید دقت کند که از چه نوع خاله هایی درخواست کمک کرده عست خو....
ساعت یک و نیم شده هنوز خاله ها و خواهر زاده ها از کابینتا آویزونن و جییییغ و داد کنان آپاچی بازی درمیارن ...
خواهری درمانده با دفتر نقاشی و مداد رنگی و ماژیک وارد صحنه میشه و میگه خاله ها بیاید لطفا یکم بازیای آرامش بخش تری بکنیم بلکه بعضیا خوابشون بگیره:/
خاله ها: تازه می خواستیم سرسره بازی کنییییییم
خواهری:عی خدا...ببین دست به دامن کیا شدیم...شماها باید دایی میشدید نه خاله:(
واینگونه عست که ساعت دو خاله ها رو بیرون می نماید تا بلکه بچه هایش را بخواباند ...
خونه شده بازار شام
حال و پذیرایی جای پا گذاشتن رو زمین نیست
تا سقف اسباب و اثاثیه جهاز خواهری چیده شده
برو بیا کارتن بخر پر کن بذار اون طرف ...
دوباره برو بیا کارتن بخر پر کن بذار این طرف...
خلاصه وضعیتیه ...
مادری این وسط حرص میخوره مبلام سفیده لک شد...بابد عوض کنمشون...
پدری غر میزنه صندلی ماشینم پر از کاغذ خرده و خاک جعبه های انباری شد...
منم گوجه سبز نمک میزنم خارت خارت میخورم برای هر تیکه ی اثاث تزیینی ش ذووووق میکنم ...
مادری میگه حالا هی مسخره بازی دربیار به زودی نوبت خودته
من با یه لبخند گشادی نیگاش میکنم
میگه میخندی؟حالا وایسا ببین اگر تا عاخر تابستون ردت نکردم بری
من_:/ میذاری گوجه سبزمو بکوفتم یا نع؟
مادری جدی میگه حالا ببین... بد خوابایی برات دیدیم :)))
من_ چرا خواب بد ؟من که از خدامه زودترررررر
پدری با چشم گشاد میگه خجالت بکش...دخترم دخترای قدیم اسم شوهر می اومد سیاه و سفید می شدن :<
خواهری میگه نه بابا این ترشیده از خداشه شوهرش بدین
بعد همگی هارهار میخندن و من خارت خارت گوجه سبزمو میخورم و به هیچ جام نیست ...
معلومه از اون خانواده قشنگاییم که محبت از همه مون چکه میکنه؟؟!!
به قول تو
دو دسته جماعت هستن که با رسیدن حالشون خوب میشه
یکی معتادی که به مواد برسه
یکی عاشقی که به معشوق برسه...
پ.ن:قصد رسیدن نداری؟
شاید از خودت بپرسی عشق دیوونه م چرا عادم نمیشه؟
:)))
خعلی قشنگه این آهنگ فرزاد فرزین...
خاله بودن یعنی
خسته و کوفته و مرده و له از بیرون بیای
لباساتو همون جا وسط اتاق بیریزی
بری که رو تخت ولو بشی یه چند ساعتی بمیری
بعد یه موجود تپل نیم متری روی تختت لم داده باشه
و حالا حالاها قصد بیدار شدن نداشته باشه :/
اگه یه دخترک آشفته حال با مقنعه ی اندکی کج و تیریپی بسی خز دیدید که دچار خود درگیری شدیدی بود و با یه کیف چمدون مانند به دوش و شیش هفتا پرونده زیر بغل توی پیاده رو شلنگ تخته مینداخت و همزمان سعی میکرد یه شاخه گل میخک رو سالم برسونه خونه... به این بچه نخندین...این همون دخترک بدبختیه که از یه نبرد تن به تن با مشکلات زندگی برگشته و حسابی حالش گرفته ست :)))
پ.ن:چه جوری میشه هم درس خوند و گرفتار پایان نامه و بدبختیاش بود ، هم دوره های کارآموزی رو گذروند، هم فعالیت فوق برنامه داشت هم درگیر امر خیر بود؟
:/
فقط می تونم بگم متاسفم برای ملتی که خودشون برای شعور خودشون احترام قائل نیستن و منتظرن تا یکی با هوچی گری و وحشی بازی و تهمت زدن و تخریب در عرض یه مناظره ی چند ساعته رای شون رو جلب کنه!!!
اگر ما به رفتارای این چنینی سیاسی بازی پر و بال نمیدادیم الان با پدیده هایی که توی مناظره ها اتفاق می افته مواجه نمی شدیم :/
کاش
درد آنقدر کوچک میشد
که پشت میز یک کافه می نشست
چای می خورد
ساعتش را نگاه می کرد..
و با عجله می گفت :
خداحافظ...
«کجاست اهل دلی که نگاه ما بکند
برای حال خراب دلم دعا بکند
کجاست خبره طبیبی که کیمیا داند
مس وجود مرا بهتر از طلا بکند
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به یک نگاه مرا بنده خدا بکند
همین که داد و فغانم بلندشد دیدم
جناب خواجه شیراز این ندا بکند:
"طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند"
مرا بگیر و در خانه ات مقیمم کن
چقدر عبد فراری بروبیا بکند...
... به کارمن گره کور خورده است اما
گشایش از گره ام ذکر یارضا بکند
چه می شود شب جمعه یکی ز کرب و بلا
حواله ای بفرستد مرا صدا بکند
چه می شود که در آن جمعه عبد بی سر و پا
نماز صبح به موعود اقتدا بکند...»
اللهم عجل لولیک الفرج...