نصیحت نامه


اگر دنباله یه عشق "پایدار" هستید هرگز روی یه

آدم رمانتیک حساب باز نکنید! رمانتیک ها

مدام از سکویى به سکوی دیگه در حال "جهش"

هستند. اونا به دنبال عشق افلاطونى میگردن

که روى زمین پیدایش نخواهند کرد.

اونا به دنبال شما نیستن به دنبال

حال خوبین که عاشق بودن بهشون میده...

تب تند زود سرد میشه و بعدش شما می مونید و

 احساسات لگدمال شده...

اگرم بخوان بمونن تنوع طلبی شون اجازه نمیده...

وقتی جذابیت های شما تموم شد و

 سروکله ی یه عشق جذاب تر تازه پیدا شد

اون وقت میفهمید چی میگم...



بغض

مادری میگه بیا دورهمی داره حامد همایونو نشون میده 

میگم اوهوم

میگه دیگه آهنگاشو دوست نداری؟

میگم چرا ولی خب خعلی عاشقانه میخونه...

میگه خب مگه بده؟

میگم نه اما عاشقانه گوش دادن برای آدمای دل شکسته و تنها سمّ مهلکیه...

(به اتاقش برمی گردد تا مادری بغضش را نبیند...)


یکی از راه رسید ....یکی دیگر پشت در است


قطار سمت خدا میرفت ..

همه سوار شدند ،

وقتى به بهشت رسید ،

همه پیاده شدند ...

یادشان رفت که مقصد خدا بود ،

نه بهشت..!

آدمى همین است ؛

مقصود را به بهترى میفروشد ،

یار را به زیباترى !



🌺🍃🌺🍃


پ.ن:رمضان دوباره رسید...

و چه رمضان سختی در پیش دارم امسال... 

دوستان اول حلال کنید دوم التماس دعا دارم ازتون ...


دلتنگی جات


نشستــــه کُنــــج خیابـــان کربــــــــلا دلِ من


چه خاطـــرات قشنگـــی از آن مَحـــل دارد...


پ.ن:شب زیارتی اباعبدالله ...


مقتول نوشت...

زمان

 کشنده ترین سلاحی بود

 که خدا در برابر انسان خلق کرد...


تالار آیینه

میان دلبران آخر دلم شد یار تنهایی 

به امیدی که کم گردد کمی از بار تنهایی


چنین دل بستنی هرگز ندارد سود می دانم

شوم تنهاتر از سابق پس از دیدار تنهایی


کمال الملک میبیند درون شاه غربت را

که در تالار آیینه کشد تکرار تنهایی


بلای بی کسی سخت است اما بین آدمها

دو چندان میکند درد مرا اقرار تنهایی


خبر آمد که می آیی بیا این خانه لرزان است

ترک افتاده از شوق تو بر دیوار تنهایی


امید وصل تو آخر مرا بی خانه خواهد کرد 

شبی پنهان شوم زیر همین آوار تنهایی


به استقبال دیدارت شوم بازیچه ات اما

درآوردی مرا با این دروغ از غار تنهایی...


محمد شیخی                               

             مجموعه غزل مدارا                     


دل تنگیده ی سه رک جان

دلم برای وبلاگ قبلیم تنگ شده...

خعلی تنگ شده...

حتی برای اسمش :/ ...


خاطره...

بر حسب تصادف یکی از کتابای دوره ی کارشناسیمو پیدا کردم 

و بر حسب تصادف تر حین ورق زدن صفحه های خط خطی و تا خورده ش به یه دست خط غمگین رسیدم ...

یه دست خط غمگین از یه دختر غمگین و بهت زده (که هیچ واژه ای نمی تونه شدت بحرانی بودن حال و هوای اون روزا و غم های  وحشتناکی که تجربه میکرد و وخامت حال قلبشو توصیف کنه) که توی یه بعدازظهر طولانی و دلگیر سر یه کلاس کسل کننده با یک دنیا بغض چند بیت شعر نوشته بود:

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند 

دست خطی که تو را عاشق کرد 

شوخی کاغذی ماست بخند 

آدمک خل نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی 

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

 



آشوبم آرامش تویی...

یکی باید باشه که وقتی از شدت فکر و خیال و استرس پوست بدنت مورمور میشه بیاد و با حضورش از قعر جهنم فکری بیرون بکشتت...

اون یه نفر برای من خواهرزاده هامن...وقتی ضحی بانو میاد سرشو میذاره روی پام تا موهاشو ببافم تمام غم های دنیا هم که به دلم باشه بین موهای قهوه ای و لختش گم میشه و حداقل برای چند دقیقه آروم میگیرم ...




پ.ن:این شعارای عشقولی و این حرفای این شکلی همش حرفه...هیچ مردی نمی تونه هیچ زنی رو انقدر دوست داشته باشه که آرامش وجود اون زن بشه یا برعکس ... چون بنای دنیای همه ی ما خودخواهیه... با واقعیت زندگی کنیم بهتره تا یک عمر رویای بی حاصل درون قلبمون بپرورونیم که عاخرش در اثر با سر افتادن توی واقعیت همین رویاها بشن قاتل جونمون...


اندر حکایات کاکل به سران باب چهل و چندم

برخی از این مادرانی که پسر بدارندی همی بر این تصورند که آسمان همی پاره شدندی و کاکل به سر ایشان تالاپی به وسط عرصه ی هستی افتادی و جمله جنبندگان و جانداران علی الخصوص مونثات عالم باید همگی چاکران و دست بوسان وی همی باشندی و اگر به خواستگاری دخترکی رفتند حتی اگر تمام کمالات هفت عالم و هشت بهشت را داشتی و حورالعینی مجسم بودندی باز هم در برابر کاکل زری مذکور کنیزکی بی ارزش بیش نیست که اولیا مخدره مادر حضرت کاکل حق دارند به دون ترین مرتبه ی ممکن در کائنات بر آن مونث کم مایه نگریسته و به هر گونه که تبع همایونی کشید با وی برخورد کنندی  و بر فرضی که گووووووشه ی چشم ملوک السلطنه کنیزک را بهر کلفتی و چاکری مناسب دیدی با پرداخت مبلغی آنرا بخریدندی و به مطبخ خانه شان ببردندی و زبان مبارک هم بر سر وی و هفت جد و آبادش دراز کردندی و همه جا نشستی و برخاستی و بگفتندی که حیییییییف از این قلمان پسری که در هستی بی بدیل بودی و به تور این ایکبیری خانم همی بیفتادی...


خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan