آخرشو اول گفتم دیگه😁

یکی از اون شبای معمولی که کل خانواده به شیوه‌ی نرم‌تنان روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو شدن و با دست و پای کش اومده و دهن باز محو سریال آب دوغ خیاری ایرانی شدن؛ چی می‌تونه این حال خوش رو بترکونه؟ بعله یه صدای انفجار شیک و مجلسی از پارکینک. بعد از این که دوجین زن با چادر گل‌گلی و مرد با پیژامه‌های کردی و خال‌خالی ریختن تو پارکینگ مشخص شد خواهری بزرگه دوباره شوماخر شده و نشسته پشت فرمون پراید قراضه‌ی شوهرش و اومده رانندگی کنه ولی گویا خلبانی کرده. چون وقتی داشته ماشین رو روی پل پارک می‌کرده هول شده و به جای اینکه ترمز کنه گاز داده و ماشین رفته بالا و اومده پایین و با ماتحت فرود اومده تو فرق سر در بی نوای پارکینگ، و خب شیشه و میشه و کرک و پَر در بدبخت ریخته بود دیگه 😁

این شد که یکسال پروژه‌ی من و خواهری کوچیکه در مورد راضی کردن پدری برای اینکه برای ما دوتا ماشین بخره دود شد رفت هوا 😐😐😐...آهان نگفته بودم یکساله داریم التماس می‌کنیم برامون ماشین بخرن؟🤔 فکر کنم اول باید یه پست درباره‌ی مصائب اون موضوع می‌گذاشتم🤔🙄 حالا بعدا می‌گم...حالو چه عجله ایه عامووووو...

+یه پست همین جوری بود دیگه...هیچ پیام اخلاقی و درون‌مایه‌ی فلسفی هم نداشت. همه‌ی پست‌ها که نباید وزین و والا باشن یه پست هویجوریِ بی سر و ته هم بذارم دیگه هوم؟🤔😁


معیار ازدباج اسلامی

دیشب نومزدنگ پسر داییم بود. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد کوچکترین نوه‌ی فامیل توی سن بیست و سه سالگی زن بگیره وقتی بزرگتر از اون توی فامیل هنوز دارن دست دست می‌کنن. عاخه مدل فکری و سبک زندگیشم طوری بود که به زن گرفتن نمی‌خورد.عجیب‌تر اینکه ترجیح داد دوست دختر خودش که چهار سال باهاش بود رو بگیره تا اینکه اینو ول کنه و بره با دوست دختر قبلی یکی دیگه ازدواج کنه😁😁😁خلاصه به علت جیگیلی مستون بودن مراسم من نرفتم.اما اخبار و عکس و فیلما از یه منبع موثق به صورت آنلاین مخابره شد.😁

خلاصه فهمیدیم عروس بدتر از خود ما سبزه و قد بلند و موفرفری و بسیار زشته😍 خعلی هم دختر قانعی بوده طوری که با اینکه می‌دونسته پسردایی گرام ما مبتلا به بیماریms میباشه و هیچ پول و سرمایه ای نداره و... خیلی شیک و مجلسی برگشته گفته از صفر شروع می‌کنیم. برای اثبات حسن نیت هم مهریه شو ۴تا سکه تمام بهار آزادی قرار داده و به محض اینکه پسردایی گرام توی یه قسمت اداری یه شرکت عطر فروشی استخدام شده عقد کردن و تمام.😐

یه پسر دایی دیگه‌م دارم که اصلا مدل فکری و رفتاری این داماد کوچولو رو قبول نداشت. الان سی و پنج سالشه و مادرش حدود هشت ساله چادرشو بسته به کمرش و توی این دفاتر همسریابی که خانم جلسه‌ایا اسم دخترای دم بخت( البته ویژگی‌ سفیدپوست با موی لخت و بور و دور کمر ۳۸ و قد ۱۶۵ و وزن ۴۵ و الخ از فاکتورهای سیندرلایی که الان برای بچه مذهبیا اولویت انتخاب هستن به اضافه وضع مالی و شغل و مقام و منسب پدر دختر رو به دقت لحاظ می‌کنن) رو می‌نویسن و ده بیست سی چهل می‌کنن شانسی به نیت پنج تن پنج تا شماره می‌دن به مادر پسر تا به شیوه ی خرید کالا برن خواستگاری، داره سرگردون توی محله‌های بالای شهر می‌گرده. هر بارم می‌بینیش می‌گه دختر بساز همه چیز تموم که عروسی نخواد پرخرج نباشه پدرش پولدار باشه سراغ ندارید؟؟!! بعد ما یه نگاه به پسرش که تنها تفاوتش با شه‌رک اینه که سبز نیست می‌کنیم و با لبخند محو می‌گیم چی بگیم والا😊

دو روزه دارم با خودم فکر می‌کنم واقعا کدومشون سبک زندگی خداپسندانه‌تری دارن؟ اگر امام معصوم بود راجع به این همه بدعت و بدرفتاری که با سنت مقدس ازدواج می‌شه چی میگفت به ما؟دین داری دقیقا به چیه؟ به چادر و ریش؟ آیا لازم نیست یه سری چیزا هم توی رفتارمون نمود پیدا کنه؟ آیا زشت نیست که در مهم‌ترین سنت پیامبر ما مثل بی دین‌ها انتخاب و رفتار کنیم و بی دین‌ها حتی در بلاد کفر از ما مسلمان‌تر رفتار کنن؟پوسیدگی در فکر دقیقا این نیست که ادعای یه عالمه مذهبی بودن داشته باشیم بعد حدود هفتاد درصد عقاید به ظاهر مذهبی ما رو ظواهر مادی و حتی عرف‌ها و تفکرات بی پایه‌ی عامی و سخیف تشکیل بده؟ و هزااااارتا سوال دیگه که مثل مورچه دارن روی مغزم راه می‌رن و قلقلکش میدن...

نظر شما چیه؟ بی پرده و بی‌رودربایستی بگید لطفا. دوست دارم نظرات مختلف رو بدونم.


الهی بگم چی بشی!...

بی آر‌ تی شلوووووغ بود یه خانم خیلی پیر عصا زنان به زحمت سوار شد بلند شدم صندلی‌مو بهش دادم.انقدر بنده خدا لِه و لَوَرده بود نمی‌تونست از جلوی در تا صندلی خودشو برسونه. می‌ترسید میله رو رها کنه بیفته.از طرفی هم ایستاده اصلا تعادل نداشت. دو سه نفری راضیش کردیم دستشو از میله جدا کنه و آوردیم نشوندیمش...

همچین که روی صندلی وا رفت.چهره‌شو از درد توی هم کشید، یه لبخند مهربون مامان‌بزرگی تحویلم داد و گفت ایشالااااا پیر نشی😐😂😂😂😂

خلاصه هنوز نمی‌دونم نفرینم کرد؟دعام کرد؟تشکر کرد؟ فحش داد؟یا چی؟...😁😁


مَ‌رد

فارغ از تمام حرف و حدیث‌ها و نقدها و تحلیل‌ها و تفاسیر خوب و بد،

سریال پدر برای من خلاصه می‌‌شه توی حرفای یه بنده‌ی خدایی که امروز می‌گفت:

م‌َ‌ر‌د

یعنی دقیقا فراتر از همه‌ی شعارها و منم منم های توخالی و بچه‌بازی‌های یک عده موجود مذکر و تقریبا بدون مصرف دیگری جز تولید مثل و بقای نسل، انسان‌هایی هستند که هر یک پیامبران یکی از کوچکترین واحدهای سازنده‌ی اجتماع یعنی خانواده به شمار می‌آیند با این معجزه‌ی بزرگ که می‌توانند در بدترین و فروپاشیده‌ترین شرایط قوام خانواده را با تک تک سلول های بدن‌شان به تنهایی حفاظت کنند و به اهلشان بگویند من حواسم هست...من هنوز نمُردم...خیالت راحت...تا من هستم اتفاقی نمی‌افته...

و به عبارتی یک کوه در هیبت انسان که در ادبیات باستانی وی را مَ‌رد می‌نامیدند و در ادبیات امروز واژه‌ای تقریبا مستهلک در مورد موجوداتی در آستانه‌ی انقراض است که کم‌کم جای خود را به انواع گونه‌های مذکر با خشتک هایی تا زانو و گیسوهایی افشان و رفتارهایی زنانه می‌دهد تا در آینده‌های نه چندان دور جز افسانه‌ای مبهم و تعجب‌انگیز نامی از خود به جا نگذارد...

پ.ن: با احترام به همه مَ‌رد های عصر حاضر که در اقلیتی نابرابر در جهت خلاف جریان جامعه شنا می‌کنن و کوهی از درد روی شونه‌هاشونه...خدا حفظ‌تون کنه و از خطر انقراض نجاتتون بده😊


۴۵۰ درجه‌ی فارنهایت

از دیروز که به چالش دعوت شدم صد بار اومدم بنویسم. هر صدبار دیدم قلمم لال‌تر از همیشه زل زده تو چشمام و با لجبازی همراهی نمی‌کنه...
اعتراف می‌کنم اولش که رفتم پست صالحه رو خوندم لُنگ‌مو پهن کردم و کاسه ی چه کنم چه کنم دست گرفتم...عاخه حتی اگه تمام کتابایی که توی عمر ۲۵ ساله‌م خوندم رو روی هم بگذارم به غنا و ارزشمندی لیست کتاب‌های خیلی از بچه‌هایی که توی چالش شرکت کردن نمی‌رسه.کلی زور زدم و با ارفاق و احتساب کتابایی که نصفه خونده بودم یا فقط تحلیل‌ یا خلاصه‌شونو خونده بودم یه لیست بلننننند بالا از کتابای فلسفی و غیر فلسفی و قلمبه سلمبه ردیف کردم. مثل مجموعه‌های فقهی وفلسفی‌ تاااااا آثار شهید مطهری وشهید آوینی ودکتر شریعتی و رمان‌های ادبیات جهان و ادبیات فراسی ودفاع مقدس و حتی رمان‌های تخیلی مثل هری‌پاتر😍(که یه پست هم چند وقت پیش راجع بهش نوشتم)... تازه داشتم از این لیست حجیم لذت می‌بردم که یاد حرف صاب‌چالش افتادم که نوشته بود چرا واقعا کتاب می‌خونیم؟ برای درست کردن این‌طور لیست‌ها؟برای پز دادن توی صفحه‌های مجازی؟ یا برای آبیاری جوانه‌‌ی روح نیازمند خودمون؟
این شد که لیست بلندبالا رو پاک کردم و چهار زانو نشستم روبه‌روی کتابخونه‌ی دراز و چهارشونه‌ی عزیزم و زل زدم به ردیف کتاب‌هایی که شونه به شونه هم نشسته بودن و اونا هم زل زدن به من... یه نیم ساعتی همه در سکوت به هم نگاه کردیم...
برام خیلی سخت بود که بگم کدوم‌شونو بیشتر دوست دارم. کدوم‌شون برام لحظه‌ی ناب‌تری خلق کردن.کدوم‌شون تاثیر گذار‌تر بودن یا نقطه‌ی عطف زندگیم محسوب می‌شدن...واقعا سخت بود انگار که یه مادر ‌بخواد بگه کدوم یکی از بچه‌هاشو بیشتر دوست داره.دقیقه‌ی سی‌ و یکم اومدم بلند بشم که یهو یه چیزی توی ذهنم جرقه زد.
بعضی مفاهیم ساده‌تر از اونی هستن که لازم باشه انقدر باهاشون کشتی بگیریم و زور بزنیم تا کشف‌شون کنیم...مثل نقاط عطف زندگی که لازم نیست ما خلق شون کنیم بلکه ارزششون به اینه که خودشون انتخاب می‌کنن کی ایجاد بشن و همین غیره منتظره بودن‌شون باعث می‌شه عطف کننده باشن...لازم نیست ما کتابی رو انتخاب کنیم که زندگی‌مونو به قبل و بعد از خودش تقسیم کنه.اون کتاب خودش زمانی که باید بیاد میاد...مثل یه کتاب کوچیک و کم حجم که ممکنه هیچ کتابخوانی نه تنها اونو جزو لیست مفاخر مطالعاتش ذکر نکنه بلکه حتی عنوانشو هم نشناسه، اما دقیقا همون کتاب نقطه‌ی عطف زندگی من بود. خیلی بیشتر از اینکه از لحاظ تئوری و نظری به دردم بخوره وارد متن زندگیم شد و عملا فکر و روش و حسم رو عوض کرد.سال دوم کارشناسی توی اردوی زیادتی قم_جمکران توی اوج به هم ریختگی فکری و روحی بودم که یه کتاب کم حجم حدود پنجاه_شصت صفحه‌ای توی پک فرهنگی که بهمون دادن به دستم رسید. عنوان دقیقش یادم نیست (چون بعدا وقف در گردش شد و رفت تا شاید عطف زندگی یکی دیگه بشه) راجع به نماز بود، نماز در سیره‌ و زندگی امام خمینی و بعضی عرفای دیگه. از لحظه‌ی خوندن آخرین صفحه تا یک هفته توی خلسه بودم و بعدش به خودم اومدم و دیدم رنگ و بوی نگاهم به مقوله‌ی عشق به خدا عوض شده و... راستش تحولاتی که ایجاد شد رو دوست ندارم بنویسم...شایدم نمی‌تونم بنویسم. برای گفتن همین‌قدر کافی که ۴۵۰ درجه فارنهایت گرم شدم وخیلی چیزا با همین پنجاه_شصت صفحه توی فکرم پخت و جا افتاد.
نتیجه:این همه روده درازی کردم که بگم لازم نیست اسم یه ابَرکتاب رو حتی برای چنین چالشی برد. یه کتاب کم حجم و گمنام هم می‌تونه انقدر مهم باشه که کاندید بهترین بودن بشه، اگر واقعا هدف از کتاب‌خوندن خود آدم باشه.
و اینکه چقدر خوبه که یه سنت زیبای فراموش شده‌ی فرهنگی به اسم وقف در گردش رو دوباره راه بندازیم...خیلی حرکت قشنگ و جذابیه.
پ.ن: با تچکر از استاد نئوتد و صالحه بانو برای ایجاد و دعوت به این چالش. ببخشید که به خوبی شما ننوشتم😊😁
پ.ن۲: حذف شد 😂😂😂😂
پ‌.ن۳: یه وقت از متن من برداشت نکنید که منظورم اینه که بچه‌هایی که لیست یه عالمه کتاب خوب و عالی نوشتن رو زیر سوال بردم یا گفتم که دارن پز می‌دنااااااا...اصلا هدف چالش معرفی چنین کتابهای ارزشمندی بوده و هست...دلیل این‌طوری نوشتن من شاید اینه که اگرم می‌خواستم لیست کتابای اثرگذار زندگیمو بنویسم هرگز لیستم به غنا و ارزشمندی بقیه نمی‌شد پس بنابر بضاعت خودم نوشتم...همین😊

Friendship

گاهی با خودت فکر می‌کنی معنای دوستی چی می‌تونه باشه؟

هی دنبال یه معنی خاص و ویژه و متفاوت و مهم می‌گردی

هی میخوای یه چیز فسلفی قلمبه سلمبه راجع بهش بگی، مثل این جمله‌های عجیب‌طور که توی کانالای تلگرامی می‌نویسن و کمر آدمو رگ به رگ می‌کنه...

هی تو ابرا دنبالش می‌گردی...

بعد وسط یه روز دااااغ تابستونی به خودت میای میبینی با یه رفیق دارید کرک و پر همدیگه رو وسط خیابون می‌کَنید و میریزید کف آسفالت داغ زیر پاتون و سر همدیگه داد و هوار می‌کنید و دعواااااا؛ پشت بندش یه بیست دقیقه‌ای هم واسه همدیگه قیافه می‌گیرید و مثلا قهر می‌‌کنید.نیم ساعت بعدش با هم ساندویچ کتلت خونگی میخورید و به خانم بداخلاق بوفه دار مرکز چرت و پرت می‌‌گید و بعدش سر کلاس شنگولی‌جات با حرفای استاد از خنده ریسه می‌رید و تایم وسط کلاس یواشکی به پسرای بی‌شعور کلاس‌تون بد و بیراه می‌گید و آخرش جلوی ایستگاه آتش‌نشانی سر‌کوچه که می‌خواید خداحافظی کنید انگااار نه انگار و اون می‌گه هنوز رفیقیم؟ بعد خودش جواب خودشو می‌ده که: رفیقیم...

و تو فقط به پهنای صورت می‌خندی...

و وقتی میخوای سوار اتوبوس جهت مخالف اون بشی با خودت فکر می‌کنی آره به همین سادگیه...خیلی هم معنای پیچیده‌ای نداره مفاهیم این زندگی...شاید بشه یه پلِی بَک به امروز ما زد و گفت دوستی یعنی یه چیزی شبیه همین امروز ما...با همه‌ی بالا و پاییناش...بدون احتیاج به هیچ فلسفه و منطقی...همین‌قدر ساده، همین قدر بسیط...

پ.ن: گفتم یه پست دوست و رفیق‌جاتی هم بذارم که پست قبلی رو خوندید نگید سه‌رک آدم تنها و بی دوستیه و همه‌ی دنیا رو سیاه می‌بینه...نه...سه‌رک هم سفیدی‌جات رو دوست داره...اگر سیاهیا بذارن...


حکایت ریسمون سیاه‌ و سفید و حماقت بی شاخ و دم

یه دوستی می‌گفت باید یاد بگیری از هر آدمی به اندازه خودش توقع داشته باشی...اولش نفهمیدم منظورش چیه.الان میفهمم...
یعنی اگر یه نفر توی یه بحران پشتتو خالی کرد اگر برگشت و به تک تک سلول‌های بدنش قسم جلاله خورد که دیگه قراره پشت و پناه باشه باور نکن...چون بعضی باورا حماقته. نذار یه جایی بفهمی احمقی که دیر شده باشه و تو علاوه بر درد حماقت خودت درد زمین خوردنی که در نتیجه‌ی تکیه کردن به یه توهم و کله‌پا شدن بعدش ایجاد شده رو هم مجبور بشی تحمل کنی...
همون که جایی که خیلی ناراحتی...همون جایی که خیلی عصبانی هستی...همون جایی که اوج دلشکستگی‌ته همون جایی که توی یه موقعیت بغرنج قرار گرفتی... همون جایی که می‌فهمی چقدر احمقی ‌که فکر می‌کردی آدما ممکنه عوض بشن و به خودت می‌گفتی همین یه بار فقط یه فرصت دوباره...

خلوت سبز

دنج‌ترین جای کافه کنار پنجره و گلدان‌های شمعدانی روی مبل خردلی تک نفره ای که روبه‌رویش همتای همان مبل را گذاشته بودند برای قرارهای دونفره، زیر نور ملایم آفتاب‌ِ اول روز نشسته بود.کتاب شعرش را باز کرده و محو یک تک بیت شده بود انگار. فکر کردیم منتظر نفر دوم است و لحظات انتظار را با آن تک بیت‌ها دارد شیرین می‌کند. 
ما یک اکیپ بودیم پر سر و صدا و شلوغ. کافه را روی سرمان گذاشته بودیم.حتی برنگشت چپ چپ نگاهمان کند که چرا انقدر صدا تولید می‌کنیم و خلوتش را متزلزل می‌کنیم انگار واقعا متوجه ما نبود.وقتی پیش‌خدمت لیوان بزرگ موهیتو را جلویش گذاشت فهمیدم منتظر کسی نیست. با خودش آمده بود کافه...
 دو ساعت و نیم نشستیم چند سری نوشیدنی و کیک و املت و ...سفارش دادیم و خندیدیم و لذت بردیم از این در کنار هم بودن.او هم همان‌قدر نشست و با همان یک لیوان موهیتو و کتاب و خلوتش لذت برد، لبخند عمیقش موقعی که کتاب را بست و بلند شد این را میگفت‌. چادرش را که مرتب می‌کرد نگاه کوتاهی به میز ما کرد، لبخند عمیق‌تری زد و رفت.
نمی‌گویم با وجود داشتن دوستانی به آن خوبی ناشکری می‌کنم. اما در اکنونِ زندگی‌ام به شدت حالش را خریدار بودم. اینکه برای شاد بودن نیاز به کسی نداشته باشی. اینکه برای خودت وقت بگذاری و با خودت به کافه بروی و خیلی هم خوش بگذرانی. برای خودت موهیتو بخری و برای خودت شعر عاشقانه بخوانی و به خودت محبت کنی و سختی‌های روزگار را از دل خودت دربیاوری و تجدید قوا کنی. همین‌طوری در خلوت با خودت آرام بنشینی و منتظر معنای دیگری برای خوشبختی نباشی.
وقتی از کافه بیرون می‌رفت نگاهم را مانند یک کاسه آب پشت سرش ریختم و زیر لب گفتم:
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم
همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم
به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم
چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم
گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم
اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم...

ویژه رسیدگی به قتل...ناحیه ۲۷

طبقه‌ی سوم وسط سالن انتظار شعب منتظر نشسته بودیم تا جلسه‌ی نشست قضایی تموم بشه و دادستان بیاد نامه‌ی معرفی به شعب‌مون رو امضا کنه...وسط تابستون که خر تب می‌کنه سگ سینه پهلو سرما تا مغز استخوانم رسیده بود.یه لرزش خفیفی هم درون تمام دل و روده‌م احساس می‌کردم.صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر پاهای متهم که از پله بالا اومد روی تک تک سلول‌های عصبی مغزم اثر گذاشت.نهایتا سی ساله بود. با قد بلند و شونه های پهن و هیکل ورزشکاری اما پاهاشو رو زمین می‌کشید.سرتاپاش پر از خون بود.شلوار لی آبیش زرشکی شده بود.دستاش ورم داشت.صورتشم از شدت گریه ورم کرده بود.چشماش دوتا خط صاف بود.آوردنش سمت ما. نشست صندلی کنار ما.مادر و پدر پیرش با همسر جوون و وحشت زده‌ش مثل اسپند رو آتش جلز و ولز می‌کردن و دورش می‌چرخیدن.پدرش اومد جلوش زانو زد نشست روی سرامیکای سرد روبه روی پسرش شروع کرد به ترکی ناله زدن. سرم مثل فرفره می‌چرخید مدیر دفتر دادستان صدامون کرد رفتیم داخل تا مارو دید گفت دیر اومدید دیروز همه‌ی هم دوره‌ای‌هاتون اومدن و ارجاع شدن الان همه شعبات ویژه رسیدگی به قتل پر شده .روی ورقه معرفی کارورزی نوشت شعبه ۹ ویژه آدم ربایی.(مثلا تلطیفش کرد)
از اتاقش اومدیم بیرون یه معرکه‌ی جدید راه افتاده بود دوتا متهم هجده و نوزده ساله آورده بودن...هنوز ساعت ده صبح بود. تازه داشتیم می‌رفتیم وارد شعبه بشیم و روز اول رو شروع کنیم اما انقدر داغون بودیم که انگار آخر وقت اداریه و ما یه کوه پرونده رسیدگی کردیم.
پ.ن: رفیق جان با دیدن این پسره یواشکی به من گفت ببین فاصله ی حال عادی زندگی و یه سونامی ویران‌کننده‌ی وحشتناک فقط یه لحظه خشم و خودبینی و لجبازی و هر اخلاق گند متکبرانه‌ی دیگه‌ست فاصله ی یه شهروند عادی و محترم بودن تا یه قاتل محکوم به اعدام شدن فقط یک لحظه فکر نکردن یا اشتباه فکر کردنه... 
تا این پنج روز کارورزی تموم بشه فکر کنم چند کیلو کم کنم...

من برگشتم...هَ (با لحن سِنجد، دقیقا با همون دهن نیم متر باز شده)

می‌گن توبه‌ی گرگ مَرگه...

ترجمه‌ش این می‌شه که سه رک جماعت اگر خداحافظی هم کرد برمی‌گرده😁

به قول شاعر:

کشتی تو مرا ومنتظر می‌مانم

قاتل به محل قتل برمی‌گردد...😐😂

نمی دونم چه ربطی داشت ولی خب مضمونش همون برگشتنه دیگه نه؟🤔

به هر حال سلامی از دوباره😁

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan