آخرش...

یه وقتاییم می‌شه که تمام تلاشتو می‌کنی

با چنگ و دندون به زمین و زمان می‌چسبی که توی طوفان محکم سر جات بایستی 

صبر می‌کنی،حتی اگر آدم صبوری نباشی...به معنای واقعی دندون سر جیگر می‌ذاری 

هی جا خالی می‌دی هی جا خالی می‌دی هی جا خالی می‌دی 

هی سرتق بازی درمیاری...از وسط آتش رد می‌شی...به دل خطر می‌زنی...ادای آدمای شجاع و قوی رو درمیاری...

تمام سختیای دنیا رو به جون می‌خری...

فقط به امید اینکه آخر قصه قشنگ باشه...فقط به خاطر امیدی که تمام مدت درونت زمزمه می‌کنه آخرش حتما خوب تموم می‌شه...محاله آخر این همه سختی یه جایزه‌ی دلچسب و شیرین نباشه...

بعدش یکدفعه و غیر منتظره می‌رسی به آخر خط...آره تموم می‌شه...ماجرا تموم می‌شه.

اصلا هم قشنگ تموم نمی‌شه...برعکس، یه پایان فاجعه بار پر از ناامیدی و بطلان تالاپی میفته جلوت...پایانی که اصلا مثل فیلم ایرانیا قشنگ نیست. پایانی که ارزش هیچ کدوم از سختیایی که کشیدی رو نداشته...پایانی که مرگ همه‌ی امیدهای وجودته...

حالا چی؟


دیوانه‌‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟

بعد از سالها یه دوست قدیمی رو دیدم می‌پرسه چی خوندی؟ چی کاره شدی؟
وقتی شغلمو میفهمه چشماش چهارتا میشه میگه: الله وکیلی فکر می‌کردم الان پشت بوم و سه‌پایه نشسته باشی در حال نقاشی باشی یا اینکه در حال امضای کتاب شعرت برای طرفدارات باشی...چی کار کردی با خودت؟
گفتم به من ربطی نداره از مدیر برنامه‌هام بپرس.
با حیرت می‌پرسه مدیر برنامه‌ت کیه؟
انگشت اشاره‌مو سمت آسمون می‌گیرم. میخنده و می‌گه تو از اولشم دیوونه بودی😂😂😂 
_ راست می‌گه اما من این دیوونگی رو با همه‌ی عقل و منطق‌ دنیا عوض نمی‌کنم...من تو رو با تمام آرزوهای رنگی رنگی دنیا عوض نمی‌کنم.

شهر باید به من هیاتی عادت بکند...

میان روضه فریاد می‌زد می‌کُشی مرا حسین...

در دل گفتم ای کاش بکشی مرا حسین...

مردن برای عشق تو عین زنده شدن است...

آه...کاش در یکی از روضه‌هایت بمیرم 

و همان جا زیر پای سینه‌زن هایت مرا دفن کنند 

یا که در جاده‌ی نجف تاکربلا با پای برهنه و و تاول زده به ملاقات مرگ بروم 

یا که گوشه ای از بین‌الحرمین چشم از زشت و زیبای دنیا ببندم و به سوی عشق بشتابم‌...

چه شیرین پرگشودنی...چه احلی من العسلی...چه مرگی که از زندگانی شیرین تر است...

کاش عشق تو مرا بکشد یا حسین...


دسته‌بندی

از نظر من آدما سه دسته هستن

دسته‌ی اول 

دسته‌ی دوم

دسته‌ی سوم

هیچ دسته‌ی چهارمی هم وجود نداره...همین قدر مطلق...

سیگار برگ من کو؟


داستان اسباب بازی‌ها 😍

خواهری بزرگه همیشه مبدع حرکت‌های خیراندیشانه توی خونه‌ی ماست. هربار دیدیمش یه ایده‌ای تو سرش بوده که یه تیکه از زندگی‌شو ببخشه بره😐 از پس انداز حساب بانکیش گرفته تااااا عروسکای اتاق بچه‌هاش...

امرز صبح دیدمش که با همراهی جناب داماد تو پارکینگ داشتن برای چپوندن یه کیسه‌ی پارچه‌ای بزررررگ توی صندوق عقب ماشین قراضه‌‌شون تلاش چشمگیری می‌کردن به شوخی گفتم کدوم بدبختی رو کشتید انداختید توی گونی دارید می‌برید چال کنید؟ خندید سر گونی که هنوز بین زمین و هوا بود باز کرد. یه عالمه عروسک تقریبا نو زد بیرون...عروسکی که چند وقت پیش من کلی پول داده بودم برای دخترش خریده بودمم بین شون بود😐 ناراحت شدم گفتم داری می‌ریزی دووووووووور 😳😳😳😳😳 

بازم خندید و دوتا بروشور بهم داد...نیم ساعته نشستم زل زدم به بروشورا هی بغض می‌کنم هی بغض می‌کنم هی بغض می‌کنم...

حوصله‌ی شرح قصه نیست ...ببینید...اگر خواستید مشارکت کنید طرح قشنگیه😊


بی ریخت

بهم گفت می‌دونی تو اصلا خوشگل نیستی از دور هم اصلا واسه آدم جاذبه نداری اما یه چیزی درونت داری که وقتی آدم بهت نزدیک می‌شه و وقتی باهات همکلام میشه مثل یه آهن‌ربا آدمو جذب می‌کنه! طوری که یهو به خودش میاد می‌بینه مسیرشو کیلومترهااااا عوض کرده داره بی هوا دنبال تو میاد. فکر و ذکر و اعتقاد وحتی رفتار و نحوه‌ی حرف زدنش مثل تو شده! حتی عین خودت موقع تایپ کردن آخر هر جمله‌ای به جای نقطه ... می‌ذاره. بدون اینکه قصد داشته باشه دوستت داشته باشه بدون اینکه اصلا به تو فکر کرده باشه بدون هیچ حرف و تلاشی از طرف تو... ناگهان می‌فهمه دوستت داره 😂  

راستش اولش ناراحت شدم که بهم گفت بی ریختی یا جاذبه نداری 😂 ولی بعدا که به حرفاش فکر کردم دیدم اگر راست گفته باشه خیلی خوبه! به جای اینکه خوشگل از راه دور باشی و از نزدیک توی روابط آدما رو کلافه کنی بی ریخت از راه دور باشی و توی روابط نزدیک مثل خورشید آدما رو توی ویژگی‌های خاص خودت ذوب کنی و امضای خودتو روی قلب‌شون بزنی...این طوری هیچ وقت فراموش نمی‌شی نه به خاطر اینکه خوشگلی به خاطر اینکه  در نوع خودت یه جوجه اردک زشت اما خاصی😍😊


آدرس رو اشتباهی اومدی عمو جان

از شدت هجمه‌ها و حمله‌هایی که به دم و دستگاه و مرام امام حسین می‌شه، قشنگ مشخصه که راهپیمائی میلیونی اربعین و وحدت فراملی و معجزه‌ی امام حسین(ع) برای مردم جهان روی اعصاب چه کسانی داره راه می‌ره... به هر طریقی دنبال تخریب هستن؛ از به جون هم انداختن مردم ایران و عراق با تحریک احساسات ناسیونالیستی و غیرت یه عده مردم زودباور با شایعات دروغین ناموسی و آتش زدن سفارت‌خانه‌ها بگیر تااااا گیر دادن به مراسمات عزاداری و نذری و هیئت تااااا سیاسی کردن امام حسین و ربط دادنش به جمهوری اسلامی و هیزم به آتش اختلاف شیعه و سنی ریختن و غیره...

بنده‌ی خدا ! امام حسین(ع) اگر محو شدنی بود اون چهار باری که متوکل کربلا رو به آب بست و توی زمین های حرم مطهر زراعت کرد و خلفایی که دستور دادن زبان یادکننده های حسین رو ببُرن و حاکمانی که بهای زیارت حسین رو دادن دست و پا و سر مردم معرفی کردن و یهودی‌هایی که هزارو اندی ساله دارن کار فرهنگی می‌کنن، محوش کرده بودن. جمهوری اسلامی هم نباشه حسین(ع) هست. خیالت تخت...


با خون خود این نوشته را امضا می‌کند.



یه حیاط و چند سلطان

فتح خدا و بانو چند روزی تشریف بردن به مناطق با صفای غرب کشور برای سیاحت و تجدید خاطرات کودکی در زادگاه و این حرفا...

فکر می‌کنم درجه‌ی تجدید خاطرات خیلی بالا رفته و فیوز پریده و پشت‌بندش هم کنتور سوخته و یه لحظه همه‌جا تاریک شده بعد که روشن شده فتح خدا و بانو دیدن ای دل غافل در اوج جوگیری دارن از روستا برمی‌گردن در حالی که سه تا مرغ و یه خروس چاق و چلّه توی صندوق عقب ماشین‌شون دارن جیغ و داد می‌کنن😐😐😑

حالا اینکه در بدو ورود این عزیزان جان رو به عنوان سورپرایز سفرشون پر دادن تو سر و صورت ما بماند. مساله اینجاست که توی یه حیاط بیست متری که قسمت اعظمش رو باغچه‌ای تشکیل داده که پدری با عششششششق و علاقه توش گل و گیاه و نهال میوه کاشته چه جوری این قشقرق‌های کوچک رو نگهداری بنموییم؟

وقتی مسافران جان رسیدن، پدری خونه نبود. ما قصد داشتیم اول مقدمه چینی کنیم بعد خبر بد رو بهش بگیم. مثل اینکه: پدرییییییی( آیکون چشای قلبی و گردن کج) شنیدم شما عاشق حیات وحش و حیوانات و این چیزایییییییی (دوباره همون آیکون) و بعد کم کم بهش بگیم قراره حیاط نازنینش رو با چند تا حیات وحش تقسیم کنه.اما تا پدری از در اومد تو خواهری پرید جلوش و گفت پدرییییی فتح خدا از ولایت چندتا جوجه برامون آورده. بعد از چند لحظه پردازش پدری با چشمای قلبی پرسید عه؟کجان؟ خواهری گفت ولشون کردیم تو حیاط😁 پدری ناراحت طور پرسید عه گربه میخورتشون که؟ ... و بعد از بالکن سرک کشید تو حیاط و دید که بعله احتمالا بیشتر اینا گربه رو می خورن تا گربه اینا رو....همون لحظه هم مرغ تپله به افتخار پدری با یه پرش دومتری زارت پرید روی شاخه بالایی نهال هلوی مورد علاقه‌ی پدری نشست و پدری هم توی بالکن قلبشو گرفت و نشست...😐 فقط جای جناب خان خالی بود که بگه زیر زبونی داری؟ 

حالا ما موندیم و حیاطی که بابا روش تعصب داره و جوجه‌!هایی که هم ولایتی فتح خدا هستن و روشون غیرت داره 😐😐😐😑


عاشق شده رفت

نشسته بودیم زیر درخت بید مجنون محوطه و مثل همیشه از روی دوستی با تِم خواهرانه تمام ذهن‌مون رو به اشتراک می‌گذاشتیم. پرسیدم چی شد پس! تو که اهل عاشقی و برق چشم و لپ گل انداخته و خنده‌های بی‌هوای بی ربط نبودی؟ 

دوباره لپای سفیدش گل انداخت و گفت: نبودم؟ چرا بودم اما کشف نشده بودم.

پرسیدم یعنی چی؟ 

گفت: روز آخر وقتی همه‌ی حرفای مهم تموم شد هنوز دلشوره داشتم و دلم راضی نبود مخصوصا اینکه بابا هم چندان راضی نبود. ولی اصرار و پافشاری اون داشت دیوونه‌م می‌کرد. بهش گفتم این همه دختر توی این شهر که از من بهترن! وقتی من محکم می‌گم نه چرا شما هی بیشتر پافشاری می‌کنی؟ 

_به اینجای حرفش که رسید انگار یاد یه خاطره‌ی شیرین دور افتاده باشه چند ثانیه مکث کرد. با سماجت پرسیدم خب چی گفت؟ نگاهش چرخید روی صورتم لپای سفیدش گلی‌تر شد. گفت:

همون‌جوری که سرش پایین بود و گلای قالی رو می‌شمرد بهم گفت دخترا دو دسته‌ن یه دسته وقتی می‌گن نه یعنی نه؛ یه دسته وقتی می‌گن نه یعنی "دقیقا بله، ولی من مغرورم" این نه یعنی بیا خودتو به من اثبات کن، بیا محکم بایست و منو از رو ببر بیا اصرار کن... 

گفتم من از کدوم دسته‌م؟ گفت: اگر از دسته ی اول بودید الان اینجا ننشسته بودم😊

_من با دهن باز نگاهش می‌کردم.حرفش که به اینجا رسید پرسیدم:خب؟!!تو چی گفتی؟؟؟

دوست جانِ لپ گلیِ نگاه ستاره‌ای با یه لبخند بی‌هوا گفت: هیچی دیگه عاشق شدم☺

من هنوزم دارم با تعجب نگاهش می‌کنم...از دست رفته😐

پس عاشق شدن این شکلیه؟ بانمکه😁


چگونه بمیریم؟

عزیزان بزرگواران جانان دل ... می‌دونم مرگ دست خداست می‌دونم کِی و چه جوری مردن رو هم خودش تعیین می‌کنه.اما یه اصلی توی منطق من وجود داره که می‌گه خدا برای تعیین زمان، مکان و نحوه‌ی مرگ آدما یه نگاهی هم به نحوه‌ی زندگی کردن‌شون می‌ندازه. طوری زندگی کنید که خوب بمیرید‌‌. این چند وقته به اندازه‌ی موهای سرم مرگ عجیب غریب دیدم. آدمایی که یک عمر کثافت کاری کردن یک عمر دورویی کردن و فکر کردن که هیچ کسی هم نمی‌فهمه اما خدا درست زمانی رسواشون کرد که دیگه امکان و قدرت لاپوشونی و ماله کشیدن روی کاراشون رو نداشته باشن. خدا با مرگ‌شون رسواشون کرد! به تعداد موهای سرم آدمایی رو دیدم که هیچ کس حساب‌شون نمی‌کرد اما خدا با مرگ‌شون خوبی‌شونو به همه اثبات کرد.درست زمانی که هیچ کسی نتونه با یه معذرت خواهی و چاپلوسی حق بدی‌هایی که بهش کرده رو ادا کنه و حساب بی حساب بشه.آدمایی دیدم که دقییییییقا موقع مرگ همون مقدار پول حرومی که خوردن از دماغ و دهن‌شون بیرون زد و حق الناس مثل دوتا دست نامرئی گلوشونو فشار داده و نفله‌شون کرده که اکثرا با یه مرگ خاص و مشهور می‌میرن و...

و یه توصیه‌ی دیگه، به عنوان کسی که همین چند دقیقه پیش از اتاق تشریح پزشکی قانونی بیرون اومده می‌گم سعی کنید عادی بمیرید. انقدر عادی که لازم نباشه برای فهمیدن علت مرگ‌تون پاره پوره تون کنن. تختای این سالن کوفتی اصلا جای مناسبی برای خوابیدن نیست. سعی کنید قبل از مرگ‌تون بیدار بشید که مجبور نشید یا کسی مجبورتون نکنه(در موارد به قتل رسیدن) همچنین جایی بخوابید... دعا می‌کنم خدا مسیر هیییییچ تنابنده‌ای رو به پزشکی قانونی نندازه...

در پایان خواهشا...خواهشا...خوب زندگی کنید که خوب بمیرید.خوب مردن خیلی مهمه...


پ.ن: چند عدد از کلید واژه‌های این بازدید علمی😐

اره برقی، مغز، جوالدوز....

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan