یک عدد بنده ی پررو

خب ماه رمضونم تموم شد...

عاخرین افطاریم خوردیم...

عاخرین دعاها رو هم عرض نمودیم...

ولی انصافا خیلی ماه رمضون سختی بود 

خدای عزیز بقیه رو نمی دونم چه توقعی دارن ولی  باید یه عیدی حسابی به من یکی بدی واقعا دهنم مسواک شد ... هم مادی، هم معنوی...

من عیدی می خوام یالا...


پ.ن:عیدتون مبارک...


وزیر اعظم

هیتلر انقدر حرفش واسه نازیا برش نداشت که من حرفم تو خونه برش داره ... یه ایل عادم دراز و کوتاه بلند شدن رفتن فرش خریدن برگشتن ... من که فرشو دیدم گفتم نچ دوسش ندارم ...دوباره یه ایل عادم برگشتیم عوضش کردیم همونی که من دوس داشتم انتخاب شد:)


پ.ن:مادری در یک انقلاب خونین تمام اسباب اثاثیه ی سفید و کرمشو که در جریان جهاز خرون و جهاز آورون و جهاز برون خواهری کثیف و نابود شده بود به جای شستشو عوض نمود... ما نیز به عنوان دست راست اولیا حضرت به عنوان اتاق فکری نظر درفرمودیم وپدری نیز به عنوان خزانه ی دربار شیون کنان و بر سر کوبان خرج بفرمود ...


وی افزود برخلاف من که خعلی شلخته پلخته و وسیله نگه ندارم، مادری طی سالیان متمادی این اثاثیه ی سفید و کرمو یه جوری نگه داشته بود که سمسار باور نمی کرد انقدر قدمت داشته باشن! همین جوری هاج و واج فرشو نگاه میکرد هی می پرسید خدایی این مال ده سال پیشه؟


روسیاهیش می مونه به خاله ...

خواهرزاده مو گذاشتم تو چرخ خرید بدو بدو بین قفسه ها شلنگ تخته میندازم و هر چی چشمم میگیره میریزم تو چرخ ؛ مادری هم دنبال من می دوه که اینو برندار اونو بردار...

 وسط قفسه ی نوشیدنیا مادری هر کاری کرد حریف من نشد که نوشابه برندارم ، یهو برگشت به خواهرزاده م که واسه خودش لم داده بود روی جعبه های دستمال کاغذی گفت :تو یه چیزی به خاله بگو... 

اونم برگشت در کمال خونسردی یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت:نخور از اینا ...نخور... سیاه میشی عین بابا شهرام(پدربزرگ ایشون و پدری من) بعد هیشکی نمیگیرتت می مونی رو دست خانواده...هر چند الانم سفید نیستی…

:|

ما چهار سالمون بود نهایت بلبل زبونیمون این بود که وقتی ازمون می پرسیدن مامانتو بیشتر دوس داری یا باباتو می گفتیم هر دوشونو ...بعد نسل اینا :/

حالا اینا به کنار پدری انقدر وسط فروشگاه خندید که ضعف کرد، همون جا نشوندیمش لبه ی سکو تا حالش جا بیاد:)))


زندگی به سبک چند لایه

قدیم ندیما زمانی که ما هنوز دماغمونو بلد نبودیم بکشیم بالا 

تفریحات بچه ها خلاصه میشد توی بازیای گروهی توی پیاده روهای جلوی در خونه... اصلی ترین وسیله ی این تفریحاتم همون توپ راه راه بنفشا بود که با فونت b nazanin روش نوشته بود توپ شقایق...


این توپا اگرچه خعلی طرفدار داشتن ولی یه ایراد بزرگ داشتن:نازک بودن و پلاستیکی...


به خاطر همینم با یه شوت محکم پسرونه میترکیدن و جونشون بالا می اومد


از اونجایی که تکنولوژی همیشه در حال پیشرفته و منتظر بشریت نمی مونه پسرای محل ما دست به نوآوری قابل تقدیری زدن و توپی اختراع کردن به اسم توپ دو لایه ...یعنی دوتا توپ شقایق میخریدن یکی شو نصفه جر میدادن و توپ سالمو می انداختن توش... اون وخت یه توپ دولایه ی محکم داشتن که زود پاره نمی شد. با توجه به استقبال مصرف کننده ها و موفقیت این اختراع و از اونجایی که ملت ایران همیشه عادت دارن همیشه گند ماجرا رو دربیارن کم کم توپای سه لایه و حتی چهار لایه اختراع شدن که بعضیاشون انقدر لایه هاشون زیاد شد که دیگه تکون نمی خورد و در مواردی حتی در حین شوت سوباسایی زدن تلفات هم داده شد، تازه اگر توپه توی سرت می خورد ضربه مغزی می شدی و تماااام (انقدر سنگین بود  دیگه پر و پای دروازه بان بدبخت که همیشه کبود بود هیچی )... کم کم توپای چهل تیکه اومد به بازار و توپای شقایق کمتر و کمتر استفاده شد تا جایی که امروز تخمشو ملخ خورده و اگر جایی از این توپا دیدید یه بیست سی تایی بخرید برای من پولشو باهاتون حساب میکنم...


اگرچه این توپا ور افتاد اما یه فکری از همون بچگی برای من ساخت که هنوزم ور نیفتاده تو کله م...


آدما خعلی شبیه توپ شقایقن...بعضیاشون تک لایه ن...به درد نمیخورن یعنی تاریخ مصرفشون کوتاه مدته؛اینا با یک لا شخصیت توی همه ی موقعیتای زندگی حضور به هم می رسونن ...اینا آدمای جذابی نیستن به نظرم یعنی شاید در نگاه اول سادگی شون و شلوغیاشون چشم آدمو بگیره ولی بعد از یه مدتی دلتو میزنن...همونایی که رفتارشون توی جمع خانواده و با جمع فامیل با جمع دوستان با جمع دانشگاه با جمع محیط کار یکیه ... اینا همونایین که بلد نیستن کجا شوخی کنن کجا بخندن کجا سنگین باشن کجا اخمو باشن کجا مودب و اتو کشیده باشن کجا راحت باشن کجا کودک درونشونو بروز بدن و....


بعضیا دو لایه و بلکه سه لایه ن اینا همونایین که توی برخورد اول ممکنه از دماغ فیل افتاده یا خشن یا خعلی عصا قورت داده یا حتی بی نهایت معمولی و نچسب به نظر برسن،اما وقتی یه موقعیتی پیش میاد که وارد لایه ی دومشون که حریم خصوصی تریه بشی با دنیایی از شگفتی مواجه میشی چون حتی فکرشم نمی کردی اون عادم بتونه انقدر دنیای رنگی رنگی و شلوغی داشته باشه ... اگر یه لایه دیگه بری تو بحرشون ممکنه در جذبه های جذاب وجودشون ذوب بشی حتی...


بعضیام دیگه شورشو درمیارن انقدر لایه لایه میشن که میشن هزارتو !


نمیشه شناختشون اگرم بخوای بری توی بحر لایه هاشون گم میشی از نوع منفی البته، نه مثل قبلیا که ذوب بشی توی جذابیتاشون ، سردرگم میشی کلافه میشی؛اینا بدترین نوع آدمان ...از اونا که چند شخصیتین از اونا که تکلیفتو باهاشون نمی دونی! از اونا که گند هر چی لایه ست در آوردن، طوری که در یک موقعیت زمانی و مکانی و اوضاع و احوال واحد یه واکنش واحد ازشون نمیبینی! عمدتا متولدین بهمن ماه از این نوع شخصیت دارن...توی زندگیم هیچ وووووخخخخت با یه بهمن ماهی بیشتر از سی ثانیه یه جا جمع نشدم چون بعدش یا من اقدام به خفه کردن اون کردم یا اون سرشو کوبیده به دیوار...


حالا از بحث ماه تولد که بگذریم به شخصه آدمای یه لایه رو دوست ندارم و هیچ وقت دور و برشون نمی پلکم چون حوصله ندارم هی از موقعیت نشناسی و شخصیت بی مرزشون حرص بخورم؛ امااااااا آدمای دو لایه و سه لایه ...عاشقشونم...به قول حامد همایون عاااووووشششق :)))


اینا خوبن خعلی خوبن...کسایی که همیشه یه نقطه ی جذابی برای کشف دارن اما انقدر پیچیده نیستن که حوصله تو سر ببرن مثل بهمنیا 


اینایی که زندگی شون چند لایه ست...یه لایه برای آدمای غریبه ، یه لایه برای دوستا، یه لایه برای خانواده،یه لایه برای فامیل و یه لایه ی خاااااص و انحصاری برای عشق :)

مثال بارزش میشه دخترای چادری که پسرای غریبه فکر میکنن فاقد هرگونه احساسات و لطافت و جذابیتی هستن ولی وقتی میری تو نخ لایه های بعدی شون دنیا دنیا جذابیت برای کشف کردن دارن که دخترای تک لایه ندارن ...


خلاصه ته حرفم اینه که تک لایه نباشید ...عین متولدین بهمن شونصد لایه هم نباشید ... ولی چند لایه باشید خوبه ؛ )


پلی لیست شبانه

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد 

یک شبه مَرد شد و یکه به میدان زد و مُرد...


به درک که به درک ...

خستگی یعنی همه چیز برات یه خط صاف بشه و 

دیگه هیچ خبری هرچقدر هم بد نتونه تکونت بده...

دیگه واقعا مهم نیست چی پیش میاد...

تصمیم گرفتم به همه ی دنیا بگم گور بابات و 

با یه ظرف آلبالو خشکه بشینم زیر باد کولر و همه چیزو بسپرم به بقیه... 

بسپرم به خدا...به زمان...به مادری که داره جای من تصمیم می گیره و جواب می ده …به پدری که نظر من براش مهم نیست ...

بسپرم به هر کسی جز عقل خودم و دل خودم... 

بلاخره یه چیزی می شه دیگه ...هوم؟


نفس

همه ی شخصیتا و کاراکترای سریال نفس یه طرف...

شخصیت عالیه یه طرف...

زن بودن یعنی این...




مکالمات من و او ۴

میگه یکی از معیارای اصلیت واسه ازدواج چیه؟

میگم به نام خدا، سید باشه...

میگه پیشرفت کردی قبلا میگفتی کله پاچه برات بخره و ببرتت شهربازی...

میگم هنوزم میگم ؛اما اونا فرعیان،این یکی اصلیه ست...

میگه هیچیت به عادمیزاد نرفته حتی معیارای انتخاب همسرت...

میگم خب به خاطر همینه که تخت و تبارک نشستم تو خونه ی بابام و قیدشو زدم دیگه...

هیچی نمیگه...با تاسف سر تکون می ده و می ررررره که یه دختر عاقل واسه موردش معرفی کنه :)))



هم نشین کهکشانی

چند شب است رو به روی پنجره ی اتاقم یک ستاره ی پر نور طلوع کرده است؛

ستاره ی عجیبی که تا به حال به پر نوری اش ستاره ای ندیده بودم...

شب اول فکر کردم چراغ هواپیمایی در حال گذر ست...

شب دوم که دیدم هنوز همان جا نشسته و زل زده به قامت پنجره ی اتاقم گفتم شاید چراغ دکل مخابراتی، برج مراقبتی چیزی باشد،ولی نبود...

شب سوم خوب رفتم توی نخش...

ستاره بود ستاره ی چشمک زن پر نوری که هر شب در نهایت آرامش منتظر می ماند تا چراغ اتاقم خاموش شود و پرده کنار برود و او بیاید و در قاب پنجره ام بنشیند و بی صدا زل بزند به چشمان بارانی من و تا طلوع اذان مونس زمزمه هایی باشد که هیچ انسانی محرم شنیدن شان نیست… کم کم بودنش عمیق شد و من محتاج تر به زل زدن به او...

از شب چهارم من هم منتظر ستاره بودم...از شب پنجم بی قرار دیدنش بودم... و از شب ششم که به عمر کوتاه ستاره ها فکر کردم دلشوره گرفتم ... حالا هر شب با ترس پرده را کنار می زنم و هر شب دست و دلم می لرزد که نکند شب آخری باشد که او را میبینم؟اگر فردا شب مرده باشد چه؟یا اینکه به پنجره ای دیگر کوچ کرده باشد! اگر او آمد و من دیگر در این دنیا نبودم چه؟

می گویند کسانی که خیلی دوستشان داریم در بهشت ملاقات می کنیم ... راستی ستاره ها هم به بهشت می روند دیگر؟



مبهوت خیره ام به قامت این دلشکستگی ...

گاهی سوزن دل آدم روی یه چیزی گیر میکنه...

چندیییین ساااااال سر هر مناسبت همون خاطره ی چرک قدیمی رو به هر بهانه ای از بین قفسه ی ناخودآگاه ذهنت بیرون می کشه و روبه روی حال خرابت عَلَم میکنه و شروع می کنه به بهانه گیری...

توی این جور مواقع واقعا مثل حمار توی گل گیر میکنی ...

واقعا می مونی که لی لی به لالای دلت بذاری و اجازه بهونه بگیره و خودتم پا به پاش بهونه بگیری و غصه بخوری...یا اینکه محکم بزنی تو دهنش و بذاری بره یه گوشه بشینه و خفه خون بگیره و با یه ژست مظلومی نگات کنه که جیگرتو آتیش بزنه...یا خودتو بزنی به نشنیدن و سکوت کنی و روتو برگردونی ازش که بعدش باید وقتی بین خنده های الکی که تحویل اطرافیانت میدی با دلت چشم تو چشم میشی  نگاه عاقل اندر سفیه شو تحمل کنی و ...

واقعا باید با دل سرتق و بدقلقی که سوزنش روی دل شکستگیای چهار سال پیش گیر کرده چی کار کرد؟ 

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan