دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶
دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶
خواهری بچه شیرخوارشو گذاشته خونه پیش مادری با هم رفتیم بیرون خرید کنیم مثلا...
بیشتر از یک ساعت طول کشید
یهو دیدم بغض کرد
بهش میگم چی شده؟
میگه بچه م گشنه شه
میگم از کجا فهمیدی؟
میگه یهو شیر اومد تو سینه م...
میگم آیا لازمه روضه بخونم یا خودت رفتی تا کف کربلا؟
بغض میکنه...بغض میکنم...
امان از دل رباب...امان...
شنبه ۱ مهر ۹۶
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»
بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!
پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!
سید_مهدی_موسوی
جمعه ۳۱ شهریور ۹۶
أحب الله من أحب حسین...
حتی یک قطره اشکی که این روزا توی دستگاه امام حسین (ع)ریخته می شه قابل توصیف نیست...
فقط
اگر
جایی دلتون شکست و حال دعا داشتید منو خیلی دعا کنید...
پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶
هیییییچ سالی به بدی امسال نبود...
هیچ سااااالی به بدی امسال نبود...
هیچ سالی به بدددددددی امسال نبود...
هیچ سالی به بدی امسسسسسااااال نبود...
هیچ سالی به بدی امسال نبوووووووود...
سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
مهر ماه یعنی بوی مداد و پاک کن و کاغذ کتابای نو...
یعنی رنگ و لعاب لباسای پاییزی و بافتنیای کار دست مادربزرگی...
یعنی گرگ و میش هوای اول صبحای بارونی که برای بعضیا عند دلگرفتگی بود برای بعضیا اوج شاعرانگی و حس خوب...
یعنی عطر نارنگیای سبز اول فصل که زنگ تفریحا می خوردیم...
یعنی ذوق دیدن رفقا بعد از یه تعطیلات سه ماهه و استرس هم کلاسی شدن با بعضیایی که سال قبل حسابی بین تون شکراب شده بود ...
یعنی خندیدن به سرود مسخره ی باز آمد بوی ماه مدرسه و از این حرفا ...
چه خوب بودن روزایی که نهایت بدبختی مون صبح زود مدرسه رفتن و مشق نوشتن بود...
دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶
شنبه ۲۵ شهریور ۹۶
پدری:سه ررررک!!!
من:جان
پدری:سه ررررررک!!!
من:جان
پدری:گشنمه...
من:سیب زمینی تخم مرغ بدرست بمیل ...
پدری:… (مظلومانه صحنه را ترک کرده به آشپزخانه می رود)
بعد از پنج دقیقه...صدای پدری از آشپزخونه:ای وااااای افسی ماماااااان...
مادری:چیه چه خاکی به سر آشپزخونه م ریختی؟
پدری با بغض:چرا توی قوطی زردچوبه فلفل قرمز ریختی عاخه؟
مادری:از بس که شما زردچوبه می ریزی جابه جاشون کردم بلکه تنبیه بشی...
پدری:چرا درشو محکم نبستی حالا؟
مادری:ای داد چقدر ریختی؟
پدری:پنج شیش تا قاشق غذا خوری شد فکر کنم...
مادری: :|
یک ربع بعد پدری ماهیتابه به دست تشریف فرما می شوند...
_به به سه رک بیا ببین چی پختمممم...
من:نه ممنون فلفلی که روش سیب زمینی تخم مرغ ریخته باشن میل ندارم
پدری:نههههه تند نیست دیگه شستمش...
من و مادری با جیغ:شستیییییش؟
پدری :عاره...خشکشم کردم :) دوباره گذاشتم رو گاز
من و مادری بازم باجیغ:خشکشم کردددددیییی؟
پدری با اشتها لقمه می گیرد و با نیش باز میگوید:اوهوووووم
ما :/
پدری ؛ )
سیب زمینی تخم مرغ شسته شده :@
اینجا کودک درون serek جان می نویسد...
-
آذر ۱۴۰۴ ( ۴ )
-
آبان ۱۴۰۴ ( ۳ )
-
مهر ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
تیر ۱۴۰۲ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۲ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۳ )
-
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
-
اسفند ۱۴۰۱ ( ۴ )
-
بهمن ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
دی ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
اسفند ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
تیر ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۰ ( ۶ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۵ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
اسفند ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
بهمن ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
دی ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
آذر ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
آبان ۱۳۹۹ ( ۴ )
-
مهر ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
شهریور ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
مرداد ۱۳۹۹ ( ۱۰ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۱۱ )
-
خرداد ۱۳۹۹ ( ۱۳ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱۲ )
-
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱۵ )
-
اسفند ۱۳۹۸ ( ۳ )
-
اسفند ۱۳۹۷ ( ۴ )
-
بهمن ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
دی ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
آذر ۱۳۹۷ ( ۶ )
-
آبان ۱۳۹۷ ( ۷ )
-
مهر ۱۳۹۷ ( ۶ )
-
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱۳ )
-
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
-
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۸ )
-
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
-
اسفند ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
-
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
-
دی ۱۳۹۶ ( ۲۱ )
-
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۷ )
-
آبان ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
-
مهر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
-
شهریور ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
-
مرداد ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
-
تیر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
-
خرداد ۱۳۹۶ ( ۶۸ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۶۴ )
-
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲۷ )
-
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۱ )