شال سبزی میان رویاهای یک دختربچه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روضه های خواهرانه

خواهری بچه شیرخوارشو گذاشته خونه پیش مادری با هم رفتیم بیرون خرید کنیم مثلا...

بیشتر از یک ساعت طول کشید 

یهو دیدم بغض کرد

بهش میگم چی شده؟

میگه بچه م گشنه شه

میگم از کجا فهمیدی؟

میگه یهو شیر اومد تو سینه م...

میگم آیا لازمه روضه بخونم یا خودت رفتی تا کف کربلا؟

بغض میکنه...بغض میکنم...

امان از دل رباب...امان...


بغض گلو بریده ام...

مکن ای صبح طلوع...


لال نوشت

گاهی واژه کم میاره ...


پاییز من...

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!

پاییز  نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»


بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!


باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...

وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من

حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!


پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!

یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!



 سید_مهدی_موسوی



محرم

أحب الله من أحب حسین...


حتی یک قطره اشکی که این روزا توی دستگاه امام حسین (ع)ریخته می شه قابل توصیف نیست...

فقط

اگر

 جایی دلتون شکست و حال دعا داشتید منو خیلی دعا کنید...


از روی این جمله سیصد و شصت و پنج بار بنویسید

هیییییچ سالی به بدی امسال نبود...

هیچ سااااالی به بدی امسال نبود...

هیچ سالی به بدددددددی امسال نبود...

هیچ سالی به بدی امسسسسسااااال نبود...

هیچ سالی به بدی امسال نبوووووووود...



مهر

مهر ماه یعنی بوی مداد و پاک کن و کاغذ کتابای نو...

یعنی رنگ و لعاب لباسای پاییزی و بافتنیای کار دست مادربزرگی...

یعنی گرگ و میش هوای اول صبحای بارونی که برای بعضیا عند دلگرفتگی بود برای بعضیا اوج شاعرانگی و حس خوب...

یعنی عطر نارنگیای سبز اول فصل که زنگ تفریحا می خوردیم...

یعنی ذوق دیدن رفقا بعد از یه تعطیلات سه ماهه و استرس هم کلاسی شدن با بعضیایی که سال قبل حسابی بین تون شکراب شده بود ...

یعنی خندیدن به سرود مسخره ی باز آمد بوی ماه مدرسه و از این حرفا ...

چه خوب بودن روزایی که نهایت بدبختی مون صبح زود مدرسه رفتن و مشق نوشتن بود... 


بهشت کوچکی برای سه رک

بعضی خاطره ها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمیشن ...حتی اگر متعلق به ساااااالها قبل باشن، زمانی که خیلی کوچیک بودیم مثلا سه یا چهار ساله...
بعضی خاطره های من از اون سالها توی هاله ای از ابر بین خاطرات دیگه م می درخشن.یکی از این خاطره ها درخت بید بزرگ و پیری بود که وسط محوطه ی بیمارستانی که مامان کار می کرد با وقار و متانت نشسته بود و موهای بلند سبزشو دورش ریخته بود. منظره ی رقص گیسوی سبز این بید مجنون همراه با موسیقی باد خنک اواخر شهریور با چاشنی عطر چمن های تازه کوتاه شد منو به عمق رویاهای کودکانه فرو می برد و باعث می شد از ته دل شاد بشم... مادری می دونست این درختو چقدر دوست دارم ، به خاطر همین هر دفعه که منو می برد بیمارستان چند دقیقه کنار این آشفته ی سبز می ایستاد تا من خوب نگاهش کنم و به برگای آویزونش دست بکشم و عشق کنم. همین شد که من عاشق درخت بید شدم و هنوزم که هنوزه اگر یه جا درخت بید مجنون ببینم کلی هیجان زده میشم و غررررق رویا ... یکی دیگه از خاطراتم ردیف باغچه ی گل رز بیمارستان بود که چند قدم اون طرف تر از درخت بید بود و من عاشقش بودم،چون توی اون دروان بچگی به نظرم بزرگترین و خوشرنگ ترین گل رزهایی که خدا آفریده بود توی این باغچه بودن ؛ باغبون این باغچه ی رویایی هم منو خعلی دوست داشت و هر دفعه از پشت گیسوی بید منو می دید که دارم نزدیک میشم سریع با قیچی گنده ی باغبونیش یه گل برام می چید و بهم میداد و اگرم خودمو نمی دید هر چند روز یه بار سهمیه ی گل منو میچید و می داد به مادری که برام بیاره...
صحنه ی این بهشت کوچیک انقدر توی ذهن من زنده و درخشانه که همیشه با خودم فکر میکنم اگر بمیرم و قررراااارررر بشه (بر فرض محال) برم بهشت حتما بهشت من باید یه چیزی به همین شکل باشه...
یه درخت بید مجنون پیر با یه باغچه ی نقلی گل رز که پر از گلای رز پیوندی باشه با عطر چمنای تازه کوتاه شده ی اول صبح...همین

شُستش میفهمی؟؟؟؟شُست!!!

پدری:سه ررررک!!!

من:جان

پدری:سه ررررررک!!!

من:جان

پدری:گشنمه...

من:سیب زمینی تخم مرغ بدرست بمیل ...

پدری:… (مظلومانه صحنه را ترک کرده به آشپزخانه می رود)

بعد از پنج دقیقه...صدای پدری از آشپزخونه:ای وااااای افسی ماماااااان... 

مادری:چیه چه خاکی به سر آشپزخونه م ریختی؟

پدری با بغض:چرا توی قوطی زردچوبه فلفل قرمز ریختی عاخه؟

مادری:از بس که شما زردچوبه می ریزی جابه جاشون کردم بلکه تنبیه بشی... 

پدری:چرا درشو محکم نبستی حالا؟ 

مادری:ای داد چقدر ریختی؟

پدری:پنج شیش تا قاشق غذا خوری شد فکر کنم... 

مادری:   :|

یک ربع بعد پدری ماهیتابه به دست تشریف فرما می شوند...

_به به سه رک بیا ببین چی پختمممم...

من:نه ممنون فلفلی که روش سیب زمینی تخم مرغ ریخته باشن میل ندارم 

پدری:نههههه تند نیست دیگه شستمش...

من و مادری با جیغ:شستیییییش؟

پدری :عاره...خشکشم کردم :) دوباره گذاشتم رو گاز 

من و مادری بازم باجیغ:خشکشم کردددددیییی؟ 

پدری با اشتها لقمه می گیرد و با نیش باز میگوید:اوهوووووم 

ما :/

پدری ؛ )

سیب زمینی تخم مرغ شسته شده :@

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan