جمعه ۲۱ مهر ۹۶
پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶
خاله که باشی اونم از نوع مجرد
مجبوری به خاطر اینکه دو وجب بچه ی بیست کیلویی
رفته وردنه ی پلاستیکی خریده و براش هزارتا ذوق کرده
صبح روز تعطیلت داغون و خواب زده با موی وز کرده و صورت رنگ پریده همراه طلوع آفتاب بلند بشی و برای خانم شیرینی بپزی و ایشونم به عنوان کمک آشپز با اون وردنه ش هی گنننند بزنه به کارت...
اوج ماجرام اونجاست که از این همه بدبختی ذوقم بکنی و وقتی ساعت هفت صبح میاد بالای سرت با صدای نازکش داد می زنه : خاااااااله پاشو امروز همون روزیه که قول داده بودی...
یه لبخند کششششش دار بزنی و قربون صدقه ش بری...
پ.ن:از اونجایی که شیرینی مذکور دو مرحله ای بود و باید بعد از خروج از فر چند ساعتی توی یخچال می موند، خاله رفت که یه استراحتی بکنه و بعد که بیدار شد دید خواهرزاده بی مرام کل شیرینی رو برداشته برده خونه شون واسه خاله کوفتم باقی نذاشته :|
چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶
به نظرم اگه پفک نمکی مینو (اونم طرح قدیم) اختراع نشده بود زندگی پوچ و بی معنا بود و هیچ انگیزه ای برای ادامه ی حیات وجود نداشت...شاید حتی خورشیدم صبح ها طلوع نمی کرد... :)
اون پفکای خرد شده ی ته بسته که حتی می تونه دلیل و انگیزه ی انسانها برای تشکیل خانواده و بقای نسل بشریت باشه.
در این حد... :)
سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶
_خاله رفتی کجا؟
_رفتم حجامت خاله...
_عاهاااان همون جایی که خانما با ناخون و کاسه میکروبا رو از پشتت می کشن بیرون؟
__ناخون؟
خواهری چشمک ریزی می زنه و گوشی میاد دستم
_عاهاااان عاره خاله با ناخون و کاسه... خیلیم خوبه... تو رفتی تا حالا؟
_عاره خاله عصلنم درد نداشت... تازه عسلم میزنن به پشتت
قیافه ش می ره توی هم...معلومه همچینم که میگه بی درد نبوده براش...
میگه خاله حالا چرا امروز رفتی از اون ناخونا بکشن به پشتت؟
می خندم و میگم عاخه امروز روز مخصوص ناخون و کاسه ست خاله…
يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶
به یه نفر گیرنده نیازمندیم
جهت گرفتن چند عدد تصمیم بزرگ
که ممکن عست مسیر زندگی عادم رو عوض بنموید
و همه چیز را به دو قسمت مساوی تقسیم،
یا ضرب در دو کند…
هل من ناصر؟
یا بهتره بگم هل من گیرنده؟
جمعه ۱۴ مهر ۹۶
_ ناخوناتو می خوری؟
سریع دستاشو می بره زیر میز...
_می دونی چند تا میکروب زیر ناخونا هست که وقتی می خوریشون می رن تو معده ت؟
_اجازه خانم؟ نمی خورم تف می کنم...
_فرقی نداره همین که ناخونت وارد فضای دهنت بشه میکروبا بدو بدو پیاده می شن و وارد بدنت می شن حتی اگه تف شون کنی نمی رن...
_خانم اجازه؟ ممکنه بمیرم؟
_اگه ادامه ندی و جلوی ورود میکروبا رو بگیری هیچ اتفاقی نمیفته...
یه نگاه به ناخوناش می کنه و با نیش باز می گه دیگه نمی خورم...
کاش همه ی آدم بزرگا به اندازه ی تو منطق داشتن کوچولوی فلفل نمکی...
جمعه ۱۴ مهر ۹۶
دوستم برام تست روان شناسی فرستاده "سن احساسی خود را بسنجید" ... همچییییین بااااد انداختم به غبغب گفتم من که سن عقلیم هشت سال جلوتر از خودمه سن احساسیمم معلومه دیگه ...
گفت حالا شِکر زیاد استعمال نکن بگیر تستو بزن جوابا رو بفرست برام...
جوابا رو براش فرستادم بعد چند دقیقه با هزار تا استیکر و شکلک انفجار از خنده جواب داد:
از نظر احساسی ۹ ساله هستید. شما قلبا یک کودک محسوب می شوید. بسیار پرانرژی بوده و به مسائل مختلف علاقه فراوانی نشان می دهید. همچنین باید گفت که در برابر تمامی رویدادهای زندگی خود بسیار احساسی رفتار می کنید و دوست دارید دیگران را در جریان اتفاق های زندگی خود قرار دهید.
با خاعک یکسان شدم رعفت :|
پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶
وقتی اولین بارون زد
دیگه نباید توی قفس تاریک چهاردیواری نشست...
باید بدون شال و کلاه به خیابون زد...
باید مجنون شد و به خیابون زد و بی هوا خندید...
بارون که زد با عشق و بدون عشق باید عاشقی کرد...
من میگم پاییز فصل عاشق هاست نه فصل دو نفره ها...
برو توی خیابون عاشق برگ های مرده ی چنار شو...
عاشق خیسی کاشی های بارون خورده شو...
عاشق گنجشک های بال و پر خیس ِ کز کرده روی شاخه ی درخت شو...
عاشق بوی نم خاک و چمن های نم زده شو...
عاشق رهگذرای بدون چتر شو...
عاشق رنگ خاکستری ابرای بی قرار شو...
یا هر چیز دیگه ای...
فقط بزن بیرون و عاشق شو...
پاییز فصل عاشقیه...
مبادا بارون بزنه و تو پشت شیشه حبس باشی...
چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۶
از دفتر بیرون اومدم...
هوا تاریک شده
انگاری جلسه زیادتر از تصورم طول کشیده بود
فکرم پر از حرفا و ایده ها و برنامه هایی شده که ساعتها راجع بهشون حرف زدیم
بعد از مدتها خودمو غرق فکرای فرهنگی کرده بودم
حس عجیبی داشتم...شبیه یه خلاء عظیم...شبیه یادآوری خاطرات دوران خوشبختی و شادی وسط روزای سیاه و شوربختی...شبیه حس آدمی که یهو یادش می افته یه عزیز گم کرده یا از دست داده...
بارون نم نم شروع به باریدن کرده...
قدم زنان به سمت خونه راه می افتم...
خنکای پاییز رو نفس می کشم و به چیزایی فکر میکنم که مدتها بود فراموشم شده بودن...حس و حالای خوب...فکرای خوب...
چی فکر می کردم چی شد؟
کجای کارم؟
به کجا دارم می رم؟
چه رویاهایی داشتم!
از اون رویاها چی مونده واقعا؟
دلم بالا و پایین میشه...
هی بالا و پایین میشه...
هی...
می رسم جلوی در خونه ، بارون شدید شده
فکرامو می ذارم جلوی در روی پله ی خونه بغلی ،یه نیم نگاهی بهشون میکنم و بر میگردم به دنیای ماشینی اتاقم...
اینجا کودک درون serek جان می نویسد...
-
آذر ۱۴۰۴ ( ۴ )
-
آبان ۱۴۰۴ ( ۳ )
-
مهر ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
مرداد ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
تیر ۱۴۰۲ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۲ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۲ ( ۳ )
-
فروردين ۱۴۰۲ ( ۲ )
-
اسفند ۱۴۰۱ ( ۴ )
-
بهمن ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
دی ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
اسفند ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
بهمن ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
تیر ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۰ ( ۶ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۵ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
اسفند ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
بهمن ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
دی ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
آذر ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
آبان ۱۳۹۹ ( ۴ )
-
مهر ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
شهریور ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
مرداد ۱۳۹۹ ( ۱۰ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۱۱ )
-
خرداد ۱۳۹۹ ( ۱۳ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۱۲ )
-
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱۵ )
-
اسفند ۱۳۹۸ ( ۳ )
-
اسفند ۱۳۹۷ ( ۴ )
-
بهمن ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
دی ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
آذر ۱۳۹۷ ( ۶ )
-
آبان ۱۳۹۷ ( ۷ )
-
مهر ۱۳۹۷ ( ۶ )
-
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱۳ )
-
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
-
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۸ )
-
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
-
اسفند ۱۳۹۶ ( ۱۳ )
-
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۵ )
-
دی ۱۳۹۶ ( ۲۱ )
-
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۷ )
-
آبان ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
-
مهر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
-
شهریور ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
-
مرداد ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
-
تیر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
-
خرداد ۱۳۹۶ ( ۶۸ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۶۴ )
-
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲۷ )
-
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۱ )