Growing up

 لبخند بزن، 
هوای بارانی را تنفس کن،
زیبایی ها را در آغوش بکش،
روی لبه ی جدول های خیابان راه برو 
و روی کاشی های پیاده رو 
لی لی کن 
برای خودت گل بخر،
زیبا حرف بزن و از زیبایی هایی که می بینی با همه سخن بگو ،
در حرف های نیش دار متوقف نباش؛
همیشه یک عده هستند 
که بدون دانستن دردها و تیرگی های زندگی ات 
تو را قضاوت کنند،
بگذار بگویند 
"خوش به حالت غم نداری"
"خوش به حالت شکم سیری و فقط لذت می بری"
"چه خبره عکس گل گذاشتی! شوهر کردی؟"
"عکس نی نی گذاشتی حامله ای؟"
"چقدر بیکاری همش داری خوش می گذرونی"
"مشکل نداری دیگه منم جای تو بودم"... 
رها کن این فکر های سطحی و پوچ را، 
همچنان راه خودت را برو ،
آنهایی که نمی بینند
که تو از هر کدام از غم های زندگی ات پله ای برای بالا رفتن می سازی،
کارشان این است که از پایین بالا رفتن تو را نگاه کنند و ناتوانی خودشان را علیه تو به واژه تبدیل کنند و جار بزنند
اگر به حرف شان گوش بدهی می شوی مثل خودشان 
یک موجود منفعل و غرغرو و حسود...
بالا برو آنقدر که دیگر آنها را نبینی و حرف شان را نشنوی،
جایی که فقط خودت باشی و خدا
و همه ی تلخی ها و شیرینی های زندگی
که فقط او لایق شنیدن شان هست...

 

پ.ن: نظر دادن اجباری نیست پس اگر برای کسی سخت است که ادب را رعایت کند سکوت سازنده‌تر است. 😊


رویاهای بافتنی

قلم روی بافت مقوا می‌رقصد و با هر چرخش بازتاب عکس لرزان ماه روی آب جان بیشتری می‌گیرد. 

تارهای قلم قصه‌ای جذاب از رویای شب‌های بی پایان را می‌بافند، گویا دیگر از دست من فرمان نمی‌برند. 

این شورش همگانی ست! 

این چشم‌ها دیشب شهرزاد قصه‌گو را پنهانی و بی خبر در رویای ابرهای صورتی ملاقات کرده‌اند و عاشق شده‌اند.

هرچند دیر زمانی‌ست که عقل می‌گوید عشق افسانه‌ای خیالیست و چشم‌ها دروغ می‌گویند. 

و مدام بهانه می‌گیرد که مگر عشق بی معشوق می‌شود؟! 

اما دل سر سازش ندارد با عقل، طبق معمول؛

نشان به آن نشان که زبان سرکش به تبعیت از دل قیام کرده و مدام زیر گوش لب غزل می‌خواند؛

گفتم این آغاز پایان ندارد، عشق اگر عشق است آسان ندارد
گفتی از پاییز باید سفر کرد، گر چه گل تاب طوفان ندارد
آن که لیلا شد در چشم مجنون، همنشینی جز باران ندارد
گفتم این آغاز پایان ندارد، عشق اگر عشق است آسان ندارد...


حیات نباتی

جدیداً وقت گذروندن با گل و گیاه رو بیشتر از مصاحبت با آدما دوست دارم. 

یه بیلچه‌ی آبی کوچیک با بیست-سی تا گل دون رنگارنگ مینیاتوری و چند تا کیسه خاک و اقسام کاکتوس و ساکولنت و انواع محلول آفت‌کش و تقویت ریشه و گل، تمام چیزیه که توی قرنطینه من رو سرپا نگه داشته؛ 

گاهی که لب تاب رو کنار می دارم و از دنیای ابر و بادی داستانم بیرون میام یکراست می‌رم سراغ گلدونام و قربون صدقه‌ برگا و غنچه‌های گل شون می رم و بهشون رسیدگی می کنم و زنده می‌شم. 

گرچه این روزا زیاد شک می‌کنم که هنوز زنده هستم یا مُرده‌‌م ! اصطلاحاً چی می‌گن؟! آها حیات نباتی... یعنی زندگی گیاهی؛ 

آره فکر می‌کنم که به یه نوع زندگی گیاهی اختیاری رسیدم که نبضش توی گلدونای روی شلف دیوار می‌زنه. 


خوشبختی را تحویل دلت بده

انسان مدرنیته بین هیاهوی امکانات سرمایه‌داری معنای حقیقی خوشبختی رو گم کرده. 

همه به دنبال به دست آوردن امکانات مادی بیشتر و قرار گرفتن توی موقعیت‌های عجیب و غریب برای شاد بودن هستیم، 

در نهایت حتی وقتی به این چیزا می‌رسیم باز هم احساس خوشبختی نمی‌کنیم.

مثل یه عده آدم خواب زده به صف راه افتادیم و از یه سری کدهای تعریف شده‌ی مادی پیروی می‌کنیم تا به خوشبختی برسیم...

مثل چیز درس می‌خونیم که کنکور قبول بشیم... بعدش مثل چیز درس می‌خونیم که دکتری بگیریم...

بعدش از روی جنازه‌ی هم رد می‌شیم تا به موقعیت‌های شغلی بالاتر برسیم... 

بعدش سعی می‌کنیم هر چی پول از این شغل به دست آوردیم خرج خونه خریدن و ماشین مدل بالاتر و اثاثیه‌ی لوکس کنیم... 

بعد که سطح رفاه‌مون بالاتر رفت احساس می‌کنیم بازم خوشحال نیستیم... در نتیجه شروع می‌کنیم به این‌ در و اون در زدن برای جمع کردن پول واسه تامین مخارج تفریحیات لاکچری و گرون قیمت مثل سفرای خارجی و ...

اما بازم خوشحال نیستیم...

مادری تعریف می‌کنه که قدیما آدما زیاد پولدار نبودن. اگه خیلی سواد داشتن تا دیپلم درس خونده بودن. خونه ها نهایتا دو طبقه بوده؛ نهایت اسباب خونه فرش دستباف و پشتی و یه تلویزیون سیاه و سفید بوده؛ کسی مسافرت خارجی و رستوران لاکچری هم نمی رفته؛ اما در عوض غروب هر روز پشت بوم رو جارو می‌کردن و فرش لاکی پهن می‌کردن و سماور زغالی شونو می‌بردن بالا و سر تا ته محله یکی می‌شدن و توی آش رشته و کله جوش و اشکنه‌ی هم شریک می‌شدن . آخر شب هم بین پشت بوما چادر می‌کشیدن و پشه بند می‌زدن و همه زیر ستاره ها می‌خوابیدن . 

زندگیا خیلی پیچیده نبوده اما صدای خنده‌ها بلند بوده . با همین چیزای ساده انقدر خوشحال و راضی بودن که انگار کل دنیا رو دارن. دلاشون پر از محبت و سادگی بوده. وقتی عاشق می‌شدن مثل قصه‌ی سید عباس (عزیز دلم) و فریده (دختر همسایه) یه داستان افسانه‌ای درست می‌شد که می‌شد ازش کتاب نوشت. داستانی که به گلزار شهدای تهران ختم شد.  

حالا ما به اندازه‌ی کل دنیا امکانات داریم اما انگار هیچی نداریم... دلامون خالیه و سرامون پر از فکر و خیال.

منم یکی از انسان‌های رفاه زده‌ی همین عصرم. که دنبال نی زن شهر هاملین برای جمع کردن  امکانات لاکچری  راه افتادم و گم شدم . اما این روزا خیلی به معنای حقیقی خوشبختی فکر می‌کنم. 

چیزای ساده و کوچیک که ازش غافلیم اما می‌تونه حالمونو خیلی خوب کنه🤔

به خاطر همین امروز با خواهری کوچیکه وسایل یه پیک نیک جمع و جور رو برداشتیم و بعد از ظهر رفتیم و روی پشت بوم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و از ته دل احساس خوشحالی کردیم. وقتی هم ستاره ها روی دامن سیاه آسمون نشستن ما زیر اندازمونو جمع کردیم و اومدیم پایین. همین قدر ساده همین قدر شیرین. 

خوشبختی خیلی نزدیکه فقط کافیه چشمامونو باز کنیم.🤗

سال نو مبارک 🌹❤️


گیج کوهی پلاستیکی

حالا من چه جوری برسم این همه ستاره ی روشن رو برم بخونم سر بزنم؟ 

آیکون چه خاکی بخورم حالا 😂🤪


شانس

نفسم پشت ماسک پارچه ای تنگ شده و دستم توی دستکش لاتکس عرق کرده. 

پنج تا زن جیغ جیغو روبه روم نشستن و با هم مشاجره می کنن. سعی میکنم نظم جلسه رو دستم بگیرم، اما مثل همیشه نیستم. 

زود ساکت شون می کنم و آخرین خط صورتجلسه رو می بندم و می گم دیگه سوالی ندارم امضا کنید و به سلامت. 

چشمم به کاغذای جلوی رومه اما حواسم به عطر گل شدیدی که از سمت بازار گل همراه با نسیم ملایم آخر اسفند از پنجره به صورتم می خوره پرته.

آقای -ه- از دفتر زنگ می زنه و می گه ارباب رجوع تموم شده بگم کیفرخواست شفاهی ارجاع بدن که آمارمون بره بالا؟

یه نگاه به حیاط خالی مدرسه ی همسایه می ندازم و میگم نه دارم می رم بیرون یه کاری دارم. 

هندزفری رو توی گوشم می پیچونم و از ساختمون سفید غول پیکر بی نمک بیرون می زنم. 

پاهام بی اختیار می ره سمت در ورودی بازار گل. از جلوی در ورودی پارکینگ رد می شم. پیرمرد نگهبان با خنده سر تکون می ده و جواب سلامم رو یه جوری می ده که یعنی بازم طاقت نیاوردی و داری می ری همونجا؟!

می خندم و سرتکون می دم که یعنی آره...

 اما لبخندمو از پشت ماسک نمی بینه. وارد بازار می شم. مثل هر سال غلغله نیست اما مردم بدون توجه به توصیه های بهداشتی در حال خرید هستن.

همین طوری می گردم و برای مغازه دارهای آشنا سر تکون می دم . محو گلای گلدونی رنگارنگ شدم و حسرت بو کشیدن عطرشون بدون ماسک و لمس گلبرگاشون بدون دستکش تمام دلمو پر می کنه. 

مثلا می خوام خرید نکنم. دوتا گلدون سنبل و یک گلدون لیلیوم بر میدارم. پیرمرد میگه دخترم بیا لاله هم بخر این لاله قرمزا هیچ جایی پیدا نمیشه. می خندم ولی اون خنده مو از پشت ماسک نمی بینه. میگم ولی اینا تا عید پژمرده می شن. 

میگه: خب از این غنچه ها ببر تا عید باز می شن تازه هم می مونن.

میگم آخه می ترسم رنگش قرمز نباشه.

میگه من فقط لاله قرمز میارم. خیالت تخت. مثل خون حاج قاسم قرمزه.

و به گلدونای لاله های یک دست قرمزش اشاره می کنه...

یکی از گلدونای سه غنچه ای بر میدارم و حساب میکنم. به خودم میام می بینم دستم جا نداره این همه گلدون ببرم. پسربچه ی چرخی که طبق معمول منو می شناسه و می دونه آخرش کارم گیر خودشه جلو میاد و میگه. خانم چرخی میخوای؟ میخندم. اون خنده مو از پشت ماسک می بینه. چرخشو هل می ده جلو و گلدونامو با دقت می ذاره روی چرخ و میگه حواسم هست یواش می رم. 

                                                                                    *****

غنچه های بنفش سنبل و  گلای صورتی لیلیوم امروز صبح باز شدن. 

ظهر که از سرکار برگشتم مادری گفت لاله هاتم دارن باز می شن. رفتم بالای سرشون. چشمم که به سر برگاشون افتاد لبخندم خشک شد. 

نه سرخ بودن نه صورتی نه سفید... زرد بودن...زردِ زرد...

زیر لب گفتم: سرخی من از تو، زردی تو از من...

 


سلام

 

یک‌سال پیش تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم 

چون فکر می‌کردم نوشتن من باید برای بقیه مفید باشه

حالا بعد از یکسال می‌دونم

حتی اگر اینجا یه بیابون متروک باشه که فقط انعکاس صدای خودمو خودم بشنوم

و تاثیری به حال هیچ کسی نداشته باشه  

وقتی نوشتن اینجا حالمو خوب می‌کنه پس مفیده 

گاهی هم آدم باید برای خودش مفید باشه نه بقیه 

 

پس سلامی دوباره به خودم و هر رهگذری که اتفاقی خونه ی قشنگ مجازی‌مو می‌بینه 😊🌹


وقتی بودن بی اثر و غیرمفیده نباید زمان رو بیهوده تلف کرد باید سراغ دریاچه ای جدید رفت برای رشد کردن

بی مقدمه، بی نتیجه گیری 

بی حرف پس و پیش 

بدون صغری و کبری 

خدانگهدار 

حلال کنید...

 

 

 

‌پ.ن: به نوشتن ادامه نخواهم داد. 

و عیدتون پیشاپیش مبارک...


متهم به سرقت تعزیری

متولد ۷۳ بود و متهم به ۳۷ فقره سرقت تعزیری که بدون سرتق بازی به همه شون اقرار کرده بود. شاکی ۳۸م همسایه شون بود غیر از اون ۳۷ فقره سرقت دیگه و همسایه بودن شون دلیل دیگه ای نداشت که سرقت خونه‌ش کار اون باشه. هر چقدر بازپرس تلاش کرد پسرک به این ۳۸می اعتراف نکرد آهسته گفتم شاید کار این نباشه ۳۷تا با ۳۸ تا فرقی نداره که! وقتی قبلیا که تازه سنگین ترم بودن گردن گرفته اگر اینم کار خودش بود گردن می گرفت. خانم شاکی انگار حرفمو شنید برگشت با داد و بیدار گفت نهههه خانم کار خودشه اینا خانوادگی دزدن اصلا مادرش کالاهای دزدی اینو میاره به همسایه ها می فروشه.

اسم مادر رگ گردن بچه رو بلند کرد. با عصبانیت گفت به مادرم چرا تهمت می زنی؟ ازت شکایت می کنم بابت تهمت...بازپرس بهش تشر زد که تو بیجا می کنی... بعدم تکمیل بقیه ی پرونده رو سپرد دست من ... سربلند کردم که بهش تفهیم اتهام کنم دیدم صورتش خیس اشکه چشماش قرمز قرمز... انگار یه پارچ اسید ریختن روی قلبم... هر کی هم باشی هر چی هم باشی ، مجرم هم که باشی اسم مادرت خط قرمزه مخصوصا وقتی دست و پاتو با دستبند و زنجیر بسته باشن و موقع دفاع کردن ازش با تشر دهنت رو ببندن...

خیلی بهم سخت گذشت تا پا روی احساساتم گذاشتم و با قیافه جدی و بی تفاوت اظهاراتشو گرفتم و پرونده رو تکمیل کردم... هنوز بغضش روی گلومه...

- خدا کنه زودتر شعبه ی دادیاری خودمو بهم تحویل بدن ، جریان شعبه ی بازپرسی خیلی سنگینه ...


این جور موقع ها عنوان رو چی می نویسن؟

۱. کبوتر جلد بالکن فتح خدا و بانو امروز رسما مادر شد؛ جوجه هاش خیلی زشتن😁

۲.امروز اولین روز کاریم بود...بعد از یک هفته بدو بدو و ‌استرس و ناامید شدن های فرواوان فقط یه صبح خنک بارون زده با عطر نرگس های تازه و دعای مادری وقتی از زیر قرآن رد می شدم، می تونست حالمو جا بیاره...

۳.مشخصه روزی که با عطر نرگس شروع بشه حتما پر از معجزه ست...

۴.واقعا حکمت اینو نمیفهمم که چرا درست وقتی با یه دردی انس می گیری و قبولش می کنی خدا تازه دلش می‌خواد با اصرار روش نمک بپاشه...خب بابا جان من که دستامو بالا گرفتم، من که گفتم تسلیم؛ من که دنیامو با همون درد ساختم و عوض کردم؛ من که حتی به خاطر تو چمدون چمدون رویا دفن کردم... خب دیگه جریان چیه؟ 

۵.امروز برای اولین بار اون مانتو شلوار اداری نکبت بی ریخت رو هم پوشیدم. فقط به من بگید کی اولین بار اپل رو اختراع کرد؟ دو تا ابر ناقابله اما قابلیت تبدیل چوب خشک به چهارچوب در رو داره لعنتیه بی ریخت...

۶. نمی فهمم مشکل قیافه ی من چیه که با بزرگ شدن مشکل داره😐😂 شاید مشکل از کودک درونمه که بزرگ نمیشه🤔😐 امروز با اون لباس فرم و مقنعه ی سورمه ای هر جا از جلوی دبیرستان دخترونه رد میشدم با جمعیت شون قاطی می شدم طوری که قابل تفکیک نبودم یه جا که خیلی لباسم شبیه لباسشون بود نزدیک بود فراش مدرسه به زور منو ببره داخل مدرسه 😐 اومدم این طرف تر دو تا پسر دبیرستانی که پشت لب شون چهار تا شوید داشتن بهم تیکه انداختن گفتن مامانت زیاد کود ریخته پات غیر استاندارد قد کشیدی😑  

۷. دوتا مدرسه ی پسرانه ی ابتدایی و دبیرستان چسبیده به دادسرامون ، تمام عشقم اینه که وسط خستگی کار با صدای زنگ تفریح شون بلند شم و یه دوری بزنم و محو شیطنتاشون بشم😍😍 

۸.عیدتون مبارک ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan