مرور

این پست

http://shakh-ravan.blogsky.com/1394/01/29/post-200/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85%D8%9F


و این پست 


http://shakh-ravan.blogsky.com/1394/02/09/post-207/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85%DB%B2


از وبلاگ قبلی ام مثل شیشه خرده درون خاطراتم درخشیدند و به من یادآوری کردند زندگی چقدر بی رحمانه غیر قابل پیش بینی است… 


خاطراتی که به آسمان پرواز کردند...

یکی از دالتونا پیام داده سه رک علی محمد زاده رو یادته همکلاسی کارشناسی مون؟ 

میگم آره بابا مگه کسی بچه قشنگ ورودی شونو یادش می ره؟

میگه دیشب تصادف کرد فوت شد!

از شدت شوک چند لحظه احساس کردم قلبم ایستاد!!! یکدفعه حجم عظیمی از خاطرات دوران دانشجویی همراه با اندوه فراوان و بی سابقه ای به دلم هجوم آورد ... همین جوری اشک از چشمام مثل سیلاب ریخت! مثل بقیه ی همکلاسیای پسرم،تمام برخورد من با این آدم به صورت مستقیم شاید حتی شامل یکی دوتا سلام هم نشده بود اما مثل تمام همکلاسیای دیگه م به خوبی می شناختمش و خب توی خاطرات دسته جمعی و مشترکی که از همه ی همکلاسیام داشتم اونم حضور داشت و اتفاقا از اون پسرایی بود که علی رغم ظاهر فشن و بچه مایه دارانه ش بسیاااااار با مرام و دوست داشتنی بود حتی یادمه توی وبلاگ قبلیم از شیرین کاریاش دوتا پست گذاشته بودم که شاید برای دل خودم دوباره اینجا کپی شون کنم … بیشتر از اینا جوان مردنش قلبمو تیکه تیکه کرد... فکرشو بکن تا دیشبش خوب و سالم با دوستاش حرف زده سر فوتبال کرکری خونده و شیطنت کرده ولی فردا صبحش دیگه نفس نمی کشیده!!! چقدر مرگ نزدیکه!!! بیچاره خانواده ش…

دوستم یه عکس ازش برام فرستاد که از فیلم فارغ التحصیلی مون برداشته بود و متعلق به نمایش دادگاه مجازی بود که بچه های ورودی ما بازی کرده بودن و این بنده خدا نقش شاهد قتل رو بازی میکرد و یه عکس از سر مزارش برام فرستاد که عکسشو بزررررگ روی دسته گل گلایل زده بودن و زیرش نوشته بودن (حاج علی محمدزاده)عکسو که باز کردم احساس کردم آب جوش ریختن روی قلبم ... حسرت...اندوه...ترس...حیرت... کی می دونه یک ثانیه بعد زندگیش چه جوری نوشته شده؟ 

اینا رو می دونیم و بازم این طوری هیچی به هیچی زندگی می کنیم؟


پ.ن:اگر لطف کنید برای ایشون یه فاتحه بخونید ممنون می شم… 



پسایلدا

خب طبیعتا طبق رسم فضای مجازی باید پست یلدایی می ذاشتم دیشب، ولی توی دورهمی ساختمونی_فامیلی مون حمل و استفاده(به قول فتح خدا استعمال) گوشی ممنوع بود و از صبح کلا من جز در موارد ضروری گوشی رو لمس نکردم و فضای مجازی پجازی تعطیل بود

یلدا یعنی همین دیگه...یعنی بدون حواس پرتی بشینی کنار کسانی که دوستشون داری و از ته دل بخندی،حتی اگر میز میوه و شیرینی و آجیل و انار و هندونه تون مثل عکسای قشنگ قشنگ فضای مجازی پر و پیمون نباشه ؛ ) مدیونید فکر کنید از شدت خوردن تنقلات و خرت و پرتای دیشب رودل گرفتم :) 

الهی همیشه احوال زندگی تون شادی طولانی شب یلدا باشه…


عشقم نرگس

فصل نرگس رسیده...

مثل معتادی که خمار باشه دست هر عابر پیاده ای که یه شاخه نرگس می بینم بو می کشم و بی تاب می شم...

مگه میشه عاشق این زیبای دوست داشتنی نبود؟

مگه میشه با دیدن این خوشبوی نازنین مست نشد؟



نیازمندی ها...

یه روزایی توی زندگی آدم هست که آدم دلش می خواد یه تابلوی ورود ممنوع بزرگ بزنه سردر حریم خصوصیش، یه نگهبان نامرئی هم بذاره کنارش تا اگر کسی سرک کشید به داخل، نگهبانه محکم بزنه پشت دستش و جلوی ورودشو بگیره و بگه :حتی شما دوست عزیز...

اما نمی دونم چه کوفتیه که دقیقا همون روزا که دوست داری عالم و آدم نباشن دوست داری یه نفر باشه...یه نفر که با تمام دنیا برات فرق داشته باشه، یه نفر که تا ته ته ته ته ته تو رو بشناسه...جنس دلخوری و دلتنگیتو بشناسه...بلد باشه حالتو چه جوری خوب کنه، بلد باشه چه جوری گرد و غباری که همه ی دنیا جمع شدن روی قلبت بریزن پاک کنه و قلبتو برق بندازه... یه نفر که لازم نباشه دنبالش بری یا بگردی ، خودش باشه همون لحظه که باید باشه…یه کسی که بگه گور بابای دنیا منو ببین :) 

وگرنه مجبوری پشت همون تابلوی ورود ممنوع چندمتر اون طرف تر از نگهبان نامرئی تنهایی بشینی و زل بزنی به در و دیوار اطرافت و انقدر غصه بخوری تا یه تار موت سفید بشه،بعدم که خسته شدی از دلگیری و غصه خوردن، خودت بلند بشی خاک لباستو بتکونی و نگهبانو مرخص کنی و اون تابلوی ورود ممنوع لعنتی رو بندازی گردنت و برگردی به دنیای آدمای غریبه، با یه عالمه موی سفید  :/


لایف استایلی به سبک serek

اولین بار که چهارزانو نشسته بودم رو مبل و یه آب نبات چوبی اندازه توپ گلف انداخته بودم گوشه ی لپم واکنش اعضای خانواده دیدنی بود؛

مادری:محض رضای خدا تو بزرگ نمی شی دختر؟…الان بچه های خواهرت میان بالا اینو دستت ببینن قیامت میشه هاااا، براشون خریدی؟

خواهری کوچیکه:قد مبارکت اندازه ی دروازه شیراز شده هنوز شالاپ شالاپ آب نبات لیس می زنی؟ کودک درون من دیشب عروسیش بود تو هنوز کودک درونت تو مرحله ی شیشه شیر مونده!

پدری:نی نی کوچولوی باباااااا... یه وقت بیرون از خونه از این کارا نکنی بابا می فهمن یه تخته ت کمه رو دستم می مونی

خواهری بزرگتر:پاشو پاشو قایمش کن الان بچه م میاد می بینه دلش می خواد...

ضحی بانو (بچه ی خواهری) از آستانه ی در:نه مامانی اینا همش رنگ مصنوعیه من به بابا قول دادم نخورم به جاش برام آجیل شور بخره:) 

خواهری بزرگتر:الهی قربون دختر گلم برم بله شما بزرگ شدی دیگه...دعا کن خاله هم بزرگ بشه :)

من :|

.

.

.

وضعیت خانواده ی گرام هم اکنون...

من دوباره چهارزانو روی مبل نشسته م آب نبات چوبی به همون گندگی گذاشتم گوشه لپم ملچ مولوچ می کنم.

مادری با عجله میاد می گه:بازم که تنها تنها داری می خوری مگه نگفتم برای منم بخر؟

من:چرا انفاقا همون طعمی که سفارش دادید خریدم بانوی من...هندوووووننننه اااایییی...

چشماش برق می زنه و آب نبات چوبی شو می گیره و کنار خواهری کوچیکه می شینه که آب نبات چوبی اکسترا ترش آلبالویی سفارشی رو با لذت مزه مزه می کنه و دوتایی ذوق می کنن.

پدری از راه می رسه با لب و لوچه ی آویزون می گه :پس من چییییی؟

میگم:سفارش شمام اینجااااست...آب نبات چوبی شیرین طعم قهوه

با ذوق میاد سهم شو می گیره و می ره روی صندلی چوبیش میشینه و می پرسه آدامسم داره دیگه؟

میگم:بعلللللله

مادری میگه:خواهرتو بچه هاش چی؟

میگم:سفارش اونارم خریدم تو کیفمه اومدن بالا تقدیم می کنم...

و اینگونه لایف استایل خانواده را با شیب ملایم و نامحسوسی به وسیله ی جنگ نرم فرهنگی پوکوندیم رعفت...:)


پیشونی سفید

بدی ما آدمای برون گرا اینه که اگه یه روزیم دلمون پر باشه یا حالمون گرفته باشه همه ی عالم و آدم میفهمن ... :|

این میشه که یهو توی مترو خانم بغل دستی برمی گرده میگه حالتون خوبه؟(ایموجی شلیک به مخ)   :)))


دلتنگی

ای کاش یه معجزه بشه

و من دوباره خود سابقم بشم...

خودِ دوست داشتنیِ پنج سال پیشم :(


هذیون نوشت

به شخصه دارم از خودم قطع امید می کنم:/

خب این چه وضعشه؟

چرا هیچیم مثل دخترای هم سن و سالم نیست؟

این سوالو شیش صبح امروز خطاب به خودم جلوی آینه پرسیدم

خودِ رنگ پریده ی صورت اصلاح نکرده ی زیر چشم سیاهی که علیرغم تداوم بی وقفه ی استغراق توی کتاب و جزوه و درس و کوفت و زهرمار طی چند سال اخیر زندگیش، آدم نشده و هنوز به طرز خودآزارنده ای غیرآدمیزادی زیست میکنه :/

خب چه مرگته؟ 

چرا انقدر خودآزاری؟

چرا نمی تونی راحت زندگی کنی؟

چرا باید حتما یه چیزی گیر بیاری که خودتو توش گیر بندازی و زجر کش بشی؟

چرا مثل بقیه دخترا تو فاز لباس گل گلی خریدن و ست کردن لاک و رژ لبت نیستی؟ 

چرا دنبال جمعای دوستانه و شلوغ کاری و دورهمی و درد و مرض نیستی؟

چرا دوست پسر نداری یا حداقل مثل دخترای هم شکل خودت مذهبی، دنبال ازدواج و جهاز و لباس عروس و کوفت نیستی؟

چه مرگته؟

تو چه جور دختری هستی؟

ازت بدم میاد لعنتی... 

بمیر...


بعله بعد از تقدیم این همه قربون صدقه به خود گرامم کیفمو روی دوشم انداختمو از خونه زدم بیرون تا بعد از دو شب بی خوابی به ضرب چایی و قهوه و کافی میکس و درد و مرض برای جویدن کتاب و جزوه و قانون و رای وحدت رویه، برم همه ی محتویات ذهنمو روی برگه ی آزمون خالی کنم و برگردم …

و بعدش برگردم خونه تا بازم به خودکشی تدریجی ادامه بدم و برای آزمون بعدی آماده بشم ...

و...

ای خدا بکُش راحتم کن :(


بی مقدمه

چند روز پیش مادربزرگی نماز استغاثه ی بارون می خوند...

مادری میگفت امسال آسمون قهرش گرفته انگار…

.

.

.

انگار یک نفر با سر انگشت با شیشه ی پنجره ی قدی اتاقم ضرب گرفته، پرده رو کنار می زنم...بارونه! 

داره روی سر زمین نقل بی رنگ می ریزه

خودش اما گریه می کنه...دل ابرا تنگه

درختا برگ زرد به زمین تعارف میکنن که اشکای آسمونو از صورتش پاک کنه...

منتظر هدیه ی تولد بودم از عصر...یه هدیه ی خاص!

ممنونم خدا :)



خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan