همین و بس

تو راه برگشت از کلاس دوره ی کارآموزی تو حال خودم بودم و با ریتم تند آهنگی که از هندزفری توی گوشم می ریخت تا خونه قدم می زدم و کل دنیا رو دایورت کرده بودم رو قبر پدر مرحوم جناب ترامپ بزرگوار که یهو وسط شلنگ تخته انداختن دیدمش...

یه پیرزن روی یکی از نیمکتای قرمز لب حوض بزرگ میدون نشسته بود و چونه شو تکیه داده بود به عصای چوبیش و با یه نگاه عمیقی زل زده بود به موجایی که روی حوض شالاپ شولوپ کنان کف تولید می کردن و از لبه ی سیمانی حوض بزرگ لمبر می زدن و روی زمین می ریختن...

با دیدنش سرجام خشک شدم ... چقدر شباهت!!! 

صورت گرد و سفیدش ... موهای فرفری پنبه ایش... دماغ کوفته ای و گردش ... قدو قواره ی کوتاهش... چشمای ریز و مشکیش... 

همه چیزش کپی برابر اصل بود...مو نمی زد با مادربزرگ خدا بیامرزم (مادربزرگ پدری)؛ خود خودش بود!!!

رفتم کنارش داشت زیر لب یه چیزی زمزمه می کرد...نمی دونم لالایی می خوند یا یه آهنگ قدیمی یا ذکر می گفت هر چی میگفت صدای نازک و زیرش طوری منقلبم کرد که یه لحظه گفتم الان که منو ببینه میگه:بلامیسر باباتو صدا می کنی؟ 

منو دید ولی اینو نگفت...چون در واقع اون مادربزرگ من که زیر چند متر خاک خوابیده نبود...

هرچند که در زمان حیاتش دل خوشی ازش نداشتیم و از مرگشم خیلی ناراحت نشدم و تنها غمی که از شنیدن خبر فوتش به دلم نشست کنسل شدن جشن تولدم بود که چند ماه براش تدارک دیده بودم :/  ولی به جرات می گم با دیدن این کپی زنده ش دلم از بیخ لرزید. احساس کردم دلم براش تنگ شده...حتی برای بدخلقیا و بد زبونیاش برای پونصدیای کهنه ای که عیدی می داد و حیات حوض دار خونه ی قدیمی و درخت شاتوتش که با ترس و لرز ازش توت می کندیم و می خوردیم... چقدر خاطره های دوری بود! فکر کردم چند سال از رفتنش گذشته؟ نهایت سه یا چهار سال...اما انگار چنین آدمی هیچ وقت روی این کره ی خاکی وجود نداشته! زنی که گرون ترین کرم و لوسیون ها رو برای پوستش می خرید و قیمتی ترین لباسها و جواهرات  و nتا خدمتکار و پادو داشت و مقام اول یه امپراتوری بزرگ و با شکوه رو سالها در انحصار خودش داشت الان دیگه توی هوای این جهان نفس نمی کشه و انگار نه انگار که نیست... به هیچ جای دنیا برنخورده،زندگی متوقف نشده و کسی به این فکر نمی کنه که اون ملکه ی تخت و تبارک در این لحظه که من دارم نفس می کشم یا قدم می زنم و یخ در بهشت هورت می کشم و بیخیال به ویترین مغازه ها زل زدم دیگه روی این کره ی خاکی نیست و توی این هوا نفس نمی کشه!گویا هیچ وقت چنین انسانی وجود خارجی نداشته!

یک لحظه رفتم به سالهااااا بعد روزهایی که خود من زیر چندین متر خاک خوابیده باشم و هیچ کدوم از نواده هام(اگه نسلی ازم مونده باشه) منو به خاطر نیارن یا نشناسن و از جریان حیات زمین خط خورده باشم... آدما باشن ، زندگی باشه ، فراز و نشیب های زندگی باشه ، خوشی باشه ، غم باشه ...اما من نباشم... چه وحشتی ...چه فکر سنگینی...

کنار پیرزن نشستم ... نگاهش کردم...نگاهم کرد... یه آهی کشید و دوباره به موجای بی قرار آب خیره شد.

با خودم گفتم راست میگی حتی اگر هیچ کسی هم یادش نیاد، هوای این دنیا یادش میاد که یه روزایی یه دخترکی بود که شلنگ تخته اندازان و سرخوش و با قلبی پر از احساس و مهربونی ترانه هاشو توی فضاش نفس کشید و خنده هاشو به دامن بی رنگ ملوکول هاش گره زد...همین کافیه که یه دختر شلنگ تخته انداز سرخوش دیگه در حال قدم زدن و ترانه خوندن همین هوا رو نفس بکشه و با لبخند بگه چه هوای خوبی!چه حال عجیبی داره... 


پ.ن:لطفا برای مادربزرگم یه فاتحه بخونید...ممنون می شم...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan