سعدیانه


تا حال منت خبر نباشد

در کار منت نظر نباشد

تا قوت صبر بود کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد

آیین وفا و مهربانی

در شهر شما مگر نباشد

گویند نظر چرا نبستی

تا مشغله و خطر نباشد

ای خواجه برو که جهد انسان

با تیر قضا سپر نباشد

این شور که در سر است ما را

وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار

کز کوی تو ره به در نباشد

چون روی تو دلفریب و دلبند

در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم

در مصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی

جان از تو عزیزتر نباشد


جان و جانان من...عشق و ایمان من

چه می آید بر سر انسان در جاده ی خاکی نجف تا کربلا

که این چنین زندگی اش به قبل از جاده و بعد از جاده تقسیم می شود 

و با هر نوایی که نام او را زمزمه کند مجنون می شود؟

.

.

.

هنوز یک ماه تا محرم مانده اما دلم عجیب هوایی شده...

نمی دانم با این دل شرحه شرحه تا اربعین دوام خواهم آورد یا نه؟!

گیریم که طاقت آوردم

اربعین آمد و حرم نبودم چه!؟

درها را باز کنید، هوای نفس کشیدن کم آوردم...



نامردانه

نه سر در عقل می‌بندم، نه دل در عشق می‌بازم 


که این نامرد بی‌درد است و آن پردرد نامرد است!


(فاضل نظری)



گاو پیشونی سفید نباشید لطفا

پدری یه نگاه می کنه بهم چشماشو ریز می کنه و میگه بازم سردرد داری؟ 
من:|
مادری میگه عاره از بعد از ظهر سردرد داره از اون سردرد داغونا
من :|
میگم من که چیزی نگفتم از کجا فهمیدید؟
پدری میگه تابلوئه دیگه وقتی سردرد میگیری صورتت ورم میکنه...
مادری میگه به اضافه ی اینکه چشمات دوتا خط ممتد میشه و زیر چشمت گود میفته...
چقدر بده عادم گاو پیشونی سفید باشه هاااا ... کلا پنهان کردن حال درونی از طرف بنده مثل این می مونه که یه فیل با لباس سرخابی کنار بوته های تمشک بایسته و بگه من تمشکم...یا مثلا یه فوک چاق هزار کیلویی بخواد تمام چربیای شل و ول هیکلشو توی یه لباس مجلسی جذب اندامی سایز smal بچپونه
انقدر حالات روحی و جسمیم تابلو می باشه لامصب...
 

همونی که دست به طلا می زنه خاکستر میشه :/

خب گاهی هم عیبی نداره اعتراف کنیم حسابی گند زدیم...

مثل همین امروز که ژن نداشته ی آرایشگری این جانب گل کرد 

و اومدم موهای خواهر تازه عروسمو دکلره کنم و زدم از ریشه نصف موهای نازنین تا کمر بلندشو سوزوندم به حدی که مثل پلاستیک حرارت دیده کششششش می اومد :/ 

هنوز از هول و استرسی که به خودم و همه وارد کردم دست و پام خواب می ره و عرق سرد به پشت گردنم میشینه...

تازه اوج ماجرا اینجاست که طفلکی برمی گرده می گه عیب نداره خوبه که فقط امتحانی زیر موهامو گذاشتی بالاییا و روی کار سالمه غصه نخور :/ 

فاجعه ی ماجرا هم جاییه که پنج شنبه عروسی فامیل شوهر دعوته و برای فرار از منت خواهر شوهر که ماهر در امور آرایشگریه و همزمان با رعایت جیب شوهر کارمندش به من پناه آورده بود ...

کچل نشه یه وخت؟!

برم محترمانه و با شرافت هاراگیری کنم یا خودمو بندازم جلوی سگای هار تیکه تیکه م کنن؟هوم؟


سربسته

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ولی دیر رسید...

من بد آورده ی دنیای پر از بیم و امید 

نامه دادم نخوری سیب...

ولی دیر رسید...



رفاقت از نوع دخترونه ی دبیرستانی

میگه یادش به خعیر تا توی مدرسه ی ما بودی شری بودی واسه خودت... بچه ها بهت می گفتن بمب انرژی...همش یا روی نیمکتا وایساده بودی یا از پنجره ی کلاس آویزون بودی

میگم عاره به خاطر همین خانم طباطبایی داد پنجره رو حصار زدن که یه وخت نیفتم سقط شم خونم بیفته گردنش...

می خنده و میگه عاااااره تازه برای مهار کردن شیطنتای تو برداشت مبصرت کرد....

میگم ولی هر دفعه که کلاسو منفجر می کردم از این کارش بدجوری پشیمون می شد، می اومد دم در با اون لهجه ش می گفت تو مثلا خبرت نمااااااینده اییییی...

میگه عااااخ بنده خدا چقدر اذیتش کردی...هنوزم جیغش موقع صدا زدنت تو گوشمه...یزدااااااان بازم تووووو؟

میگم عاره تازه به خاطر همه ی دفعه هایی که اداشو درآوردم باید ازش حلالیت بگیرم...البت اگه پیداش کنم 

میگه وااااای مو نمی زدی با خودش مخصوصا چادر که سرت می کردی عین خودش بی هوا می پریدی تو کلاس ...یه دفعه دو قلوها که موبایل آورده بودن با دیدنت فکر کردن طبا اومده موبایلاشونو از پنجره انداختن بیرون 

جفتمون از خنده ریسه می ریم...

میگم شنیدم خعلی ساله بازنشست شده حالا از کجا پیداش کنم حلالیت بگیرم؟

میگه پیداشم بکنی بابت همه شرارت هات هم که ببخشدت، بابت معرکه ای که روز عاخر سال تحصیلی راه انداختی نمی بخشدت... یادته توی آزمایشگاه گل کوچیک بازی کردیم یه عالمه شیشه شکستیم بعدشم کل مدرسه رو وسط حیاط جمع کردی گودبای پارتی گرفتی؟ 

میگم چه روزی بود! یلدای خدابیامرز روی اون سطل آشغال آهنیه برامون بندری می نواخت... 

میگه عاااااخیییی...راست میگی خدا بیامرزتش...

به یادش هر دو چند لحظه می ریم تو لک... میاد جو رو عوض کنه میگه شنیدم مدرسه ی بعدی که رفتی حسابی از دماغت درآوردن؟

خاطره های مزخرف دبیرستان فرهنگ کوفتی میاد جلوی چشمم و بیشتر پکر میشم... دستمو میگیره میگه گذشته ها رو ول کن خودت چطوری پیرزن؟

می زنم زیر خنده ...مثل دوتا دختر دبیرستانی می خندیم، یه خنده ی واقعی...بعد از مدتهاااا


امام زاده صالح

مادری میگه پدری طرفدار تک فرزندی بوده ...اما دکتر گفته بود که اگر مادری باردار نشه تمام شکمش پر از سرطان میشه... شش ماه صبر کردن ولی مادری به خاطر بیماریش باردار نمی شده وضعیتشم روز به روز بدتر می شده...

خیره میشه به ضریح سبز رنگ و میگه بعد از ظهر از سر کار اومدم خسته و کوفته، همین جا کنار ضریح نشستم و با دوتا انگشت شبکه های آهنیشو گرفتم انقدر حالم بد بود که حتی نتونستم دعا کنم...

نگاه می کنه بهم و میگه وقتی به دنیا اومدی جای دوتا انگشت روی بازوت بود...آستینمو بالا می زنم کمرنگ شده اما هنوز هست.

می خندم و میگم احتمالا توی عالم زر ته انبار مونده بودم واسه روز مبادا و اگه شما به خنسی نمی خوردید نمی فرستادنم این ور.کلا زندگی ته صفی داشتم من، همیشه و همه جا نفر عاخر و دقیقه نودی و اضطرار محور بوده همه چیزم حتی مجوز پا به عرصه هستی گذاشتنم...

مادری میخنده و میگه ناشکری نکن دختر...میره برای زیارت

کتاب دعا رو بغل میکنم و زل میزنم به ضریح...این همه انس بی علت و حکمت نیست ، هر جای زندگیم که گره می خوره، هر زمان که به یه حال داغون می رسم ،هر وقت احتیاج دارم حسابی گریه کنم، یا یه تصمیم مهم بگیرم چشممو باز میکنم میبینم روبه روی ضریح اینجا نشستم...وقتی اینجام انگار توی خونه ی خودمم... ریشه ی این حس توی آسموناست ؛ همونجایی که یه آقای نورانی با دو انگشت منو از ته انبار برداشتو انداخت توی دامن زمین...



کاروانسرا...

به حدی عصبانیم ...به حدی عصبانیم ...به حدی عصباااااانیم که قدرت دارم صدتا مرد جنگی رو با دست خالی از پا دربیارم و از هم بگسستونم...

عاخه مرد ...عاخه مذکر ...عاخه ...لا اله الا الله...

اگه تو مردی من صد سااااااال سیاه نمی خوام هییییچ مردی پاشو بذاره تو زندگیم...

انقدر هوس باز! انقدر بی حیا! انقدر دل کاروانسرا طور!

امروز می ری خواستگاری یه دختر سه سال از خودت کوچیکتر با پررویی تماااام بعد که طرف مردد میگه نه پنج روز بعدش می ری خواستگاری یه دختر دیگه که هم کلاسیته بعد اون دختر به علت مصیبت زدگی و عدم گذشتن چهلم عزیزش ردت می کنه بعدشم پا میشی با گستااااخی تمام سه روز بعد می ری خواستگاری دوستش!!!!!؟؟؟؟؟ به همه شونم میگی من مدتهاست به این وصلت فکر کردم و با خانواده م مشورت کردم و انتخاب اول و آخرم شما بودین و تا ته ماجرا شما رو میخوام و فقط شما و من با بقیه فرق دارم و....؟؟!!؟! همش ظرف چند هفته باهم؟!؟

عاخه چی بگم ؟عاخه چی بگممممم؟!؟! 

با عذر خواهی از همه ی آقایون با شخصیتی که این وبلاگو می خونن ولی الان انقدر عصبانیم که همه ی مردا رو بی استثناء موجودات شهوت پرست از نوع حییییییوانی و دروغ گو از نوع بی حیا می بینم...شرمنده واقعا....وقتی یه نفر که انقدر خودشو حضرت مسیح نشون داده این طوری کرم خورده از آب درمیاد آدم نمی تونه به بقیه ی موارد اعتماد کنه دیگه :/ 

در حد جنون عصبانیم... دوستم میگه خودتو آماده کن احتمالا تا سه چهار روز دیگه میاد خواستگاریت ...میگم جرات داره بیاد تا جوری بشمورمش جوووورررریییی بشورمش که تا یک سال حموم نتونه بره... هرچند که بعید میدونم در این حد حمار باشه... 

هوووووفففففففف

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan