ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی

دلتنگی بد کوفتیه

دلتنگی بد کوفتیه

دلتنگی بد کوفتیه...

دلتنگتم لعنتی...

حتی لحظه هایی که پیشم هستی...


فیلسوفانه های سه رک


کاش میشد

برای ساعتی مُرد!

آن وقت است که میفهمی

چه کسی از نبودنت دق می‌کند ،

و چه کسی ذوق !

دلم ؛

ساعتی مُردن می‌خواهد ...!

  


راضیم به این بی تفاوتی

دل بستن آسونه 

دل بریدنه که سخته...

ماه ها و هفته ها درد می کشی

با خودت کلنجار می ری 

با تمام وجود به رگ و ریشه ی قلبت چنگ میزنی

که جریان احساسو توش متوقف کنی 

خودتو به در و دیوار میزنی 

بغض میکنی...یواشکی گریه میکنی...

فایده ای نداره...

اما هر تبی هر چقدرم تند یه روزی سرد میشه...

عقلت با یه سطل آب یخ سر یه بزنگاه میرسه و 

آتیش این تب تند رو خاموش میکنه...

با دیدن یه رفتار...شنیدن یه حرف ... یه نقل قول 

یه نگاه نا به جا... یه مسافرت طولانی یا یه دوری اجباری...

یا حتی یه عکس پروفایل... یا پست اینستاگرام

یا حتی دلخوری هایی که تمام این مدت ذره ذره و بی صدا گوشه قلبت جمع شده و یهو با یه جرقه مثل آتش فشان فعال میشه...

عقلت دست میندازه تو گریبان احساست و یقه شو جرواجر میکنه و تا جایی که می خوره میزنتش

بعد احساست له و داغون میره یه گوشه میشینه و حسااااابی گریه میکنه ...

و فرداش که از خواب بیدار میشی دیگه عاشق نیستی ...

به جاش به طرز عجیبی بی تفاوتی ... واین پایان ماجراست...

یه پایان راست راستکی...

فقط این دفعه لطفا پشت دست دلتو یه جوری داغ کن که جاش بمونه و همیشه جلوی چشمش باشه که اگر یه روزی دوباره خواست زودتر از عقل دست به کار بشه چشمش به این داغ بیفته و دست و پاشو اساسی جمع کنه...



ما سیاسی متولد می شویم

خواهر زاده م صبح علی الطلوع بالای سرم وایساده بود 

چشم باز کردم دیدم با چشمای قهوه ایش زل زده بهم که خاله پاشو بریم رای بدیم ...

بهش میگم خاله هنوز ستادای انتخاباتی باز نشده

میگه خب با خودمون از خونه ستاد میبریم!!!

میگم خاله شما کوچولویی نمیذارن رای بدی...

دستشو زده به کمرش میگه نخیرم من خعلیم بزرگ شدم

خودم میرم دشویی خودم جورابامو پام میکنم خودم اتاقمو مرتب میکنم  >:(

خلاصه دیگه حریفش نشدیم بردمش حوزه که رای بده کل حوزه رو به هم ریخت ...عین این خاله ریزه ها با چادر مشکیش میدوید تو حیات حوزه و به همه امر و نهی می کرد به کی رای بدید، مام دنبالش می دویدیم که بچه جان بیا این طرف چی کار مردم داری :/

شانس آوردیم از قدیمیای محلیم و ناظرای حوزه میشناختنمون  وگرنه به جرم تخلف انتخاباتی می گرفتنمون :))) 

عاخرشم رفت انگشتشو زد تو استامپ و تو مسیر برگشت چشم ما رو درآورد انقدر گفت خاله ببیییییین رای دادم :) 


پ.ن

 از جوابیه ها ببخشید فحش هایی که در واکنش به پست قبلیم برام ارسال شد مطمئن شدم که ادب ذاتیه... در واقع با مرور نوشتارم دیدم به کسی فحش ندادم ولی وقتی فقط در جواب ابراز عقیده م فحش می شنوم به قضاوتی که توی پست داششتم مطمئن تر میشم... در واقع میگن چوبو که برداری گربه دزده خودش فرار میکنه

کسانی که از حرفم انقدر برافروخته شدن شاید درخودشون این رفتارو دیدن دیگه نه؟ ؛ )


جو زدگی انتخاباتی

یکسری از پز های توخالی روشنفکری ما ایرانی ها دقیقا وقت انتخابات ریاست جمهوری مشخص میشه

همونایی که برای آزادی خودشونو شرحه شرحه میکنن و شبا قبل از خواب اگر در رسای نبود انواع آزادی در ایران روضه نخونن خوابشون نمی بره و تو صف اول احترام به عقاید مختلف و تحمل مخالف سینه می زنن و به همه برچسب تندرو میزنن وقتی پای دفاع از نامزد انتخاباتی شون برسه حاضرن دیگرانو مورد ضرب و شتم هم قرار بدن و از هیییییچ بی اخلاقی توی این مسیر دریغ نکنن...

سال ۸۸به شخصه چندتا پاره آجر از طرفداران کاندیدای اصلاح طلب نوش جون کردم که یکیش دقیقا توی پهلوم فرود اومد فقط به جرم چادری بودن!!! و بعدشم که انواع فحش های رکیک که نثارم شد!!!

در حالی که هیچ نقشی توی فضای شلوغی که ایجاد شده بود نداشتم و فقط به عنوان یه عابر پیاده داشتم خودمو به خونه مون می رسوندم  :/

این چند روز توی تب و تاب داغ سیاست به رفتار خیلیها که تامل کردم دیدم نود و نه درصد از این ژستای انسانیت دوستی که بعضی ها میگیرن فقط در جهت ارضاع وجدان و قوه ی من خوب هستم خودشونه و گرنه انسانیتی در کار نیست و همه ی رفتارای ما در جهت تامین نفع هوای نفسمونه ...همین میشه که اگر فلان خواننده ی زیر زمینی از رقیب ما حمایت کرد تا آخرین قطره ی خونمون رو برای به لجن کشیدنش استفاده میکنیم در حالی که اگر همون شخص طرفدار کاندیدای ما بود الان وارد جامعه ی سلبریتی ها شده بود و ما تو خیابونا از عشقش اشک می ریخیتم و براش شعار می دادیم؛ کما اینکه وقتی توی برنامه ی خندوانه یکی از استندآپ کمدین ها از اسم این خواننده برای ساختن اسم جمع هوادارنش استفاده کرد که اتفاقا اون استندآپ کننده طرفدار نامزد انتخاباتی ما هم هست ما چه ذووووقی کردیم از عنوانی که بهمون نسبت دادن و قربون صدقه ها که نرفتیم ...

واقعا تا کی میخوایم با ژست های مختلف ادای خوب بودنو دربیاریم ؟! پیروزی به چه قیمت؟


هنرانه

بعد از مدتها یه فیلم خوب دیدم 

فیلم خوبی که خستگی تمام فیلمای مسخره ی قبلی که بعد از بیرون اومدن از سالن سینما به تنم گذاشته بودن رو شست و برد

فیلمی که تمام یک ساعت و خرده ای زمان پخششو با احساساتم کلنجار رفتم و به زن بودنم افتخار کردم...

دیدن فیلم ویلایی ها رو توصیه میکنم شدیییییید...البته اگر با کسی  سینما میرید که باهاش رودربایستی شدید دارید و نمی تونید پیشش با صدای بلند گریه کنید و دوس ندارید صورت بی ریخت از گریه تونو ببینه برید یه فیلم دیگه رو ببینید ؛ )


تُ

از خدا...

 بیش از این نخواسته ام...

ربنا آتنا {    تو    } را لطفا...

و خدا را چه دیده ای...

 شاید ...

بعد از این آتنای من باشی...



خاله های دایی

وقتی خواهری دست تنها ساعت دوازده نصفه شب دست به دامن خاله های موجود میشود که بیایید خانه ی خواهریِ صاحب یک عدد شوهر در ماموریت و بچه هایش را بخوابانید، باید دقت کند که از چه نوع خاله هایی درخواست کمک کرده عست خو....

ساعت یک و نیم شده هنوز خاله ها و خواهر زاده ها از کابینتا آویزونن و جییییغ و داد کنان آپاچی بازی درمیارن ...

خواهری درمانده با دفتر نقاشی و مداد رنگی و ماژیک وارد صحنه میشه و میگه خاله ها بیاید لطفا یکم بازیای آرامش بخش تری بکنیم بلکه بعضیا خوابشون بگیره:/

خاله ها: تازه می خواستیم سرسره بازی کنییییییم

خواهری:عی خدا...ببین دست به دامن کیا شدیم...شماها باید دایی میشدید نه خاله:(

واینگونه عست که ساعت دو خاله ها رو بیرون می نماید تا بلکه بچه هایش را بخواباند ...


خانواده ی دکتر serek

خونه شده بازار شام 

حال و پذیرایی جای پا گذاشتن رو زمین نیست

تا سقف اسباب و اثاثیه جهاز خواهری چیده شده 

برو بیا کارتن بخر پر کن بذار اون طرف ...

دوباره برو بیا کارتن بخر پر کن بذار این طرف...

خلاصه وضعیتیه ...

مادری این وسط حرص میخوره مبلام سفیده لک شد...بابد عوض کنمشون...

پدری غر میزنه صندلی ماشینم پر از کاغذ خرده و خاک جعبه های انباری شد...

منم گوجه سبز نمک میزنم خارت خارت میخورم برای هر تیکه ی اثاث تزیینی ش ذووووق میکنم ...

مادری میگه حالا هی مسخره بازی دربیار به زودی نوبت خودته

من با یه لبخند گشادی نیگاش میکنم 

میگه میخندی؟حالا وایسا ببین اگر تا عاخر تابستون ردت نکردم بری 

من_:/ میذاری گوجه سبزمو بکوفتم یا نع؟

مادری جدی میگه حالا ببین... بد خوابایی برات دیدیم :)))

من_ چرا خواب بد ؟من که از خدامه زودترررررر

پدری با چشم گشاد میگه خجالت بکش...دخترم دخترای قدیم اسم شوهر می اومد سیاه و سفید می شدن :<

خواهری میگه نه بابا این ترشیده از خداشه شوهرش بدین 

بعد همگی هارهار میخندن و من خارت خارت گوجه سبزمو میخورم و به هیچ جام نیست ...

معلومه از اون خانواده قشنگاییم که محبت از همه مون چکه میکنه؟؟!!

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan