Friendship

گاهی با خودت فکر می‌کنی معنای دوستی چی می‌تونه باشه؟

هی دنبال یه معنی خاص و ویژه و متفاوت و مهم می‌گردی

هی میخوای یه چیز فسلفی قلمبه سلمبه راجع بهش بگی، مثل این جمله‌های عجیب‌طور که توی کانالای تلگرامی می‌نویسن و کمر آدمو رگ به رگ می‌کنه...

هی تو ابرا دنبالش می‌گردی...

بعد وسط یه روز دااااغ تابستونی به خودت میای میبینی با یه رفیق دارید کرک و پر همدیگه رو وسط خیابون می‌کَنید و میریزید کف آسفالت داغ زیر پاتون و سر همدیگه داد و هوار می‌کنید و دعواااااا؛ پشت بندش یه بیست دقیقه‌ای هم واسه همدیگه قیافه می‌گیرید و مثلا قهر می‌‌کنید.نیم ساعت بعدش با هم ساندویچ کتلت خونگی میخورید و به خانم بداخلاق بوفه دار مرکز چرت و پرت می‌‌گید و بعدش سر کلاس شنگولی‌جات با حرفای استاد از خنده ریسه می‌رید و تایم وسط کلاس یواشکی به پسرای بی‌شعور کلاس‌تون بد و بیراه می‌گید و آخرش جلوی ایستگاه آتش‌نشانی سر‌کوچه که می‌خواید خداحافظی کنید انگااار نه انگار و اون می‌گه هنوز رفیقیم؟ بعد خودش جواب خودشو می‌ده که: رفیقیم...

و تو فقط به پهنای صورت می‌خندی...

و وقتی میخوای سوار اتوبوس جهت مخالف اون بشی با خودت فکر می‌کنی آره به همین سادگیه...خیلی هم معنای پیچیده‌ای نداره مفاهیم این زندگی...شاید بشه یه پلِی بَک به امروز ما زد و گفت دوستی یعنی یه چیزی شبیه همین امروز ما...با همه‌ی بالا و پاییناش...بدون احتیاج به هیچ فلسفه و منطقی...همین‌قدر ساده، همین قدر بسیط...

پ.ن: گفتم یه پست دوست و رفیق‌جاتی هم بذارم که پست قبلی رو خوندید نگید سه‌رک آدم تنها و بی دوستیه و همه‌ی دنیا رو سیاه می‌بینه...نه...سه‌رک هم سفیدی‌جات رو دوست داره...اگر سیاهیا بذارن...


حکایت ریسمون سیاه‌ و سفید و حماقت بی شاخ و دم

یه دوستی می‌گفت باید یاد بگیری از هر آدمی به اندازه خودش توقع داشته باشی...اولش نفهمیدم منظورش چیه.الان میفهمم...
یعنی اگر یه نفر توی یه بحران پشتتو خالی کرد اگر برگشت و به تک تک سلول‌های بدنش قسم جلاله خورد که دیگه قراره پشت و پناه باشه باور نکن...چون بعضی باورا حماقته. نذار یه جایی بفهمی احمقی که دیر شده باشه و تو علاوه بر درد حماقت خودت درد زمین خوردنی که در نتیجه‌ی تکیه کردن به یه توهم و کله‌پا شدن بعدش ایجاد شده رو هم مجبور بشی تحمل کنی...
همون که جایی که خیلی ناراحتی...همون جایی که خیلی عصبانی هستی...همون جایی که اوج دلشکستگی‌ته همون جایی که توی یه موقعیت بغرنج قرار گرفتی... همون جایی که می‌فهمی چقدر احمقی ‌که فکر می‌کردی آدما ممکنه عوض بشن و به خودت می‌گفتی همین یه بار فقط یه فرصت دوباره...

خلوت سبز

دنج‌ترین جای کافه کنار پنجره و گلدان‌های شمعدانی روی مبل خردلی تک نفره ای که روبه‌رویش همتای همان مبل را گذاشته بودند برای قرارهای دونفره، زیر نور ملایم آفتاب‌ِ اول روز نشسته بود.کتاب شعرش را باز کرده و محو یک تک بیت شده بود انگار. فکر کردیم منتظر نفر دوم است و لحظات انتظار را با آن تک بیت‌ها دارد شیرین می‌کند. 
ما یک اکیپ بودیم پر سر و صدا و شلوغ. کافه را روی سرمان گذاشته بودیم.حتی برنگشت چپ چپ نگاهمان کند که چرا انقدر صدا تولید می‌کنیم و خلوتش را متزلزل می‌کنیم انگار واقعا متوجه ما نبود.وقتی پیش‌خدمت لیوان بزرگ موهیتو را جلویش گذاشت فهمیدم منتظر کسی نیست. با خودش آمده بود کافه...
 دو ساعت و نیم نشستیم چند سری نوشیدنی و کیک و املت و ...سفارش دادیم و خندیدیم و لذت بردیم از این در کنار هم بودن.او هم همان‌قدر نشست و با همان یک لیوان موهیتو و کتاب و خلوتش لذت برد، لبخند عمیقش موقعی که کتاب را بست و بلند شد این را میگفت‌. چادرش را که مرتب می‌کرد نگاه کوتاهی به میز ما کرد، لبخند عمیق‌تری زد و رفت.
نمی‌گویم با وجود داشتن دوستانی به آن خوبی ناشکری می‌کنم. اما در اکنونِ زندگی‌ام به شدت حالش را خریدار بودم. اینکه برای شاد بودن نیاز به کسی نداشته باشی. اینکه برای خودت وقت بگذاری و با خودت به کافه بروی و خیلی هم خوش بگذرانی. برای خودت موهیتو بخری و برای خودت شعر عاشقانه بخوانی و به خودت محبت کنی و سختی‌های روزگار را از دل خودت دربیاوری و تجدید قوا کنی. همین‌طوری در خلوت با خودت آرام بنشینی و منتظر معنای دیگری برای خوشبختی نباشی.
وقتی از کافه بیرون می‌رفت نگاهم را مانند یک کاسه آب پشت سرش ریختم و زیر لب گفتم:
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم
همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم
به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم
چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم
گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم
اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم...

ویژه رسیدگی به قتل...ناحیه ۲۷

طبقه‌ی سوم وسط سالن انتظار شعب منتظر نشسته بودیم تا جلسه‌ی نشست قضایی تموم بشه و دادستان بیاد نامه‌ی معرفی به شعب‌مون رو امضا کنه...وسط تابستون که خر تب می‌کنه سگ سینه پهلو سرما تا مغز استخوانم رسیده بود.یه لرزش خفیفی هم درون تمام دل و روده‌م احساس می‌کردم.صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر پاهای متهم که از پله بالا اومد روی تک تک سلول‌های عصبی مغزم اثر گذاشت.نهایتا سی ساله بود. با قد بلند و شونه های پهن و هیکل ورزشکاری اما پاهاشو رو زمین می‌کشید.سرتاپاش پر از خون بود.شلوار لی آبیش زرشکی شده بود.دستاش ورم داشت.صورتشم از شدت گریه ورم کرده بود.چشماش دوتا خط صاف بود.آوردنش سمت ما. نشست صندلی کنار ما.مادر و پدر پیرش با همسر جوون و وحشت زده‌ش مثل اسپند رو آتش جلز و ولز می‌کردن و دورش می‌چرخیدن.پدرش اومد جلوش زانو زد نشست روی سرامیکای سرد روبه روی پسرش شروع کرد به ترکی ناله زدن. سرم مثل فرفره می‌چرخید مدیر دفتر دادستان صدامون کرد رفتیم داخل تا مارو دید گفت دیر اومدید دیروز همه‌ی هم دوره‌ای‌هاتون اومدن و ارجاع شدن الان همه شعبات ویژه رسیدگی به قتل پر شده .روی ورقه معرفی کارورزی نوشت شعبه ۹ ویژه آدم ربایی.(مثلا تلطیفش کرد)
از اتاقش اومدیم بیرون یه معرکه‌ی جدید راه افتاده بود دوتا متهم هجده و نوزده ساله آورده بودن...هنوز ساعت ده صبح بود. تازه داشتیم می‌رفتیم وارد شعبه بشیم و روز اول رو شروع کنیم اما انقدر داغون بودیم که انگار آخر وقت اداریه و ما یه کوه پرونده رسیدگی کردیم.
پ.ن: رفیق جان با دیدن این پسره یواشکی به من گفت ببین فاصله ی حال عادی زندگی و یه سونامی ویران‌کننده‌ی وحشتناک فقط یه لحظه خشم و خودبینی و لجبازی و هر اخلاق گند متکبرانه‌ی دیگه‌ست فاصله ی یه شهروند عادی و محترم بودن تا یه قاتل محکوم به اعدام شدن فقط یک لحظه فکر نکردن یا اشتباه فکر کردنه... 
تا این پنج روز کارورزی تموم بشه فکر کنم چند کیلو کم کنم...

من برگشتم...هَ (با لحن سِنجد، دقیقا با همون دهن نیم متر باز شده)

می‌گن توبه‌ی گرگ مَرگه...

ترجمه‌ش این می‌شه که سه رک جماعت اگر خداحافظی هم کرد برمی‌گرده😁

به قول شاعر:

کشتی تو مرا ومنتظر می‌مانم

قاتل به محل قتل برمی‌گردد...😐😂

نمی دونم چه ربطی داشت ولی خب مضمونش همون برگشتنه دیگه نه؟🤔

به هر حال سلامی از دوباره😁

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan