جاهای خالی را من پر می‌کنم...

سبزه رو وسط ترمه ی گلبهی می‌ذارم. یک قدم می‌رم عقب نمای سفره رو برانداز می‌کنم. مثل هر سال قشنگه اما تکراری...
یه تکرار ناقص... با خودم فکر می‌کنم چی کم داره؟ 
هر چی نگاه می کنم جای خالی لعنتی رو پیدا نمی‌کنم...
تنگ ماهی فایتر سرمه ای رو جابه‌جا می‌کنم...
پاپیون سبزه رو می‌چرخونم...
سیب سرخ رو برمی‌دارم با پایین دامنم برق می‌اندازم...
سمنوی ناخنک زده شده رو دوباره پر می‌کنم...
 اما هنوز یه چیزی کمه...
دست همه ی اهل خونه رو می‌گیرم و میارم سر سفره می‌نشونم...
بله ایراد کار همین جاست...
سفره ایرادی نداره... جای خالی تکراری کنار سفره ایراد داره...
چند سالی هست که جای خالی یک عزیز کنار این سفره توی ذوقم می‌زنه...
هر سال با خودم می‌گم سال بعد دیگه جاش خالی نیست...اما هر سال بازم جای اون عزیز مثل یه حفره ی عمیق و سیاه دلمو زیر و رو می کنه...
با خودم فکر می‌کنم من فقط چند ساله با امید مُرده‌ی سال قبل و چشم انتظاری سال بعد کنار این سفره نشستم و این همه قلبم به تنگ اومده و دنیا برام تاریک شده ... توی قلب اون مردی که هزار و چهارصد ساله که موقع تحویل سال مارو نگاه می‌کنه و با خودش می‌گه شاید امسال صِدام زدن و خواستن که باشم، شاید امسال سال آخر باشه، چی می‌گذره؟!
شاید امسال به جای اینکه به جای خالی کنار سفره‌ی خودمون نگاه کنم به جای خالی سفره ی جهان نگاه کنم ... کاش بقیه هم متوجه این جای خالی بشن... ای کاش سال دیگه موقع تحویل سال هیچ جای خالی نداشته باشیم کنار سفره‌هامون...
عیدتون پیشاپیش مبارک...

خلوت

گاهى آدم دلش کمى تعطیلى میخواهد!

بنشیند کنجى گوشى اى؛

جایى برود به گذشته هاى دور دور

هاى هاى دنبال خودش بگردد...



🕴امیر وجود



یک طولانی دردناک....ورود مدعیان آزادی بیان توصیه نمی‌شود

دست لرزان مادربزرگی توی دستمه و داریم از پیاده روی شلوغ و پراز سروصدایی که لبریز از حس و حال شب عیده رد می‌شیم.به یه قسمت که می‌رسیم از شدت ازدحام جمعیت حتی بیست سانت جا هم برای رد شدن نیست احتمالا دست فروشی چیزی باشه که همه رو دور خودش جمع کرده اما نه صدای گیتار و ویلون و دف و چی و چی بلند می‌شه مادربزرگی می‌گه مطربه مادر؟ سر تکون می دم و می‌گم بله به سبک امروزیش...با تاسف سر تکون می‌ده و می‌گه ببین به کجا رسیدیم که مردممون برای گدایی هم از فرهنگ لت و پار اروپا تقلید می‌کنن!

جا‌ می‌خورم از حرفش ولی وقتی از بین ازدحام شلوغی یه نگاه به سرتاپای نوازنده ها می‌اندازم می‌فهمم قضیه شاید عمیق تر از این حرفها باشه! لباس تن هرکدومشون مارک و گرون قیمته، قیمت سازهایی که دارن پنج نفری می نوازن شاید قیمت قابل توجهی باشه که حتی بشه باهاش یه کسب و کار کوچیک و آبرومند رو شروع کرد! به نظر نمی‌رسه نیازمند باشن ...پس برای چی این جا هستن؟ 

آهنگ که تموم می‌شه و جمعیت سوت و کف و هلهله راه می‌اندازن از جاشون بلند می‌شن و تعظیم می‌کنن طرح روی صندلی هاشون چشممو می‌گیره! یکی از طرح‌های خیلی معروف شیطان پرستیه!!!! 

نمی دونم چرا یهو بی ربط صحبت یکی از اساتید جریان شناسی سیاسی سر یکی از کلاس‌هاش یادم می‌یاد که می گفت: اگر خواستید فرهنگ و شعور مردمی رو به انحطاط بکشید از نقاط ضعف و احساسات نوع دوستانه شون وارد بشید... دست بذارید روی نقاط جهل شون ... با یه حرکت نرم و بی‌صدا و بدون جنجال طی یکی دو دهه می تونید کاری کنید که خودشون از درون فکر خودشونو مثل موریانه تخریب کنن! زمانی که مسیحی‌ها به اندلس حمله کردن با انبوهی از جوان های غیور مسلمان و ناموس پرست مواجه شدن که از شهرشون دفاع می‌کردن... دیدن این‌طوری حریف شون نمی‌شن...از راه فرهنگی دراومدن از طریق ثروتمندان و تجار شهر دوچیز رو به صورت مجانی وارد شهرشون کردن و بین جوان ها گسترش دادن: شراب و زن های بدکاره! و بعد از یکسال دوباره به شهر حمله کردن...این بار جوان غیور و ناموس پرستی نبود که لزوم دفاع رو درک کنه و از سقوط شهر جلوگیری کنه...

چند قدم از هیاهو و کنسرت خیابانی دور می‌شم...یه دختر بچه ی شش هفت ساله روی چراغ های کنار پله ی مجتمع سون سنتر کارتن انداخته و نشسته و دستمال کاغذی می‌فروشه گرمای چراغ ها کمک میکنه بتونه مدت بیشتری روی زمین سرد و ناهموار بشینه...کنارش زانو می زنم با چشمای درشت و معصومش بهم زل می‌زنه با ناباوری می‌گه می‌خوای ازم بخری؟ میگم آره می‌گه انقدر حواس همه به این پسر خوشگلا که ساز می‌زنن پرت شده که کسی منو نمی بینه به نظرت برم پایین تر بشینم؟  می‌گم فایده نداره صد متر پایین ترم یه گروه دیگه از همینا هستن...و صدمتر پایین ترش...

با غصه نگاه‌شون می‌کنه و هیچی نمی‌گه...ناخودآگاه می‌گم ایراد از جایی که تو نشستی نیست ایراد از چشمای این مردمه...

مادربزرگی با چشم گرد به کوه دستمالای تو دستم نگاه می کنه و می‌گه این همه دستماااال می خوای چه کار مادر؟ می‌گم احتمالا فقط تا اذان صبح کفاف اشکامو بده ...

چند متر اون طرف تر درست کنار گروه موسیقی پیرمرد جانبازی که دو دست نداره توقف می‌کنه مشخصه که از صداها موجی شده شروع می کنه به داد و بیداد کردن و اعتراض کردن به نوازنده ها جمعیت همه علیه ش موضع می‌گیرن چند نفر بهش فحش می‌دن چند نفرم می‌رن که باهاش درگیر بشن ... پیرمرد بلند بلند اسم چندتا از فرمانده های جنگو می‌گه و به اعتراضش ادامه می‌ده...مادربزرگی کنارم مثل بید می‌لرزه و با استرس می‌گه نزنن پیرمردو؟؟؟!!! اولین بسته ی دستمالو باز می کنم گمانم خیلی زودتر از اذان صبح تموم بشن...


#نی‌ زن شهر هاملین


شلخته بانو

شما رو به همه ی مقدسات قسم بچه هاتونو با هم مقایسه نکنید 

این کار هیچ سازندگی برای هیچ کدومشون نداره 

مثلا الان شما هی بری هی بیای هی بگی کوچیکه باسلیقه‌ست کوچیکه تمییز و زرنگه کوچیکه زن زندگیه کوچیکه اتاقش از شدت مرتب بودن به درد موزه هنرهای معاصر می‌خوره کوچیکه واهاهاهااای از این همه نظم و ترتیبش، بزرگه از شلختگی و نامنظمی و به اصطلاح شما بی‌سلیقگی‌ش کم می شه؟ یا مثلا یهو لرز به جونش می‌افته و متحول میشه و روش زندگیش عوض می‌شه؟ یا اینکه شب می‌خوابه و از غصه ی این عدم زرنگی‌ش دق می‌کنه و صبح دیگه بلند نمی‌شه؟ انتظار دارید اشک توی چشماش حلقه بزنه و به افق خیره بشه و با اندوهی جانکاه بگه از خودم متنفرم که انقدر پلید و پلشتم ولی تصمیم دارم به این همه بی مبالاتی و زندگی انگل‌وار پایان بدم...بهتون قول می‌دم از امروز یه آدم دیگه بشم،شما از امروز با یه آدم دیگه ملاقات می‌کنید که از شدت نظم و ترتیب و به اصطلاح شما با سلیقگی منفجرتون می‌کنه

نه عزیز من نعخیر...فقط بچه هاتونو نسبت به هم حساس و نسبت به خودتون عاصی و گریزون می کنید...طوری که اون شلخته ی بدبخت دیگه رغبت نکنه از چهاردیواری اتاقش بیرون بیاد و ریخت هیچ کدومتون رو ببینه و تنهاکاری که می‌تونه براتون انجام بده اینه که از حریم خصوصی درهم و برهمش محترمانه بیرون‌تون کنه ... 

هووووفففف


بی ارزش

بزرگترین بدی این زندگی اینه که

هیچ وقت اون چیزی رو که میخوای همون لحظه نداریش

یه زمانی بهش میرسی که دیگه برات هیچ ارزشی نداره...



📚دختری که می شناختم  

جروم دیوید سلینجر



میم مثل مادری

هممممم

از دیشب کلی ذوق و لحظه شماری کردم برای این پست،

اما از بعد از ظهر که قصد نوشتن‌شو کردم تا همین لحظه همچین لال مونی گرفتم انگار عصلن لال مادرزاد به دنیا اومدم ...

اعتراف می‌کنم قدرت توصیف مقام و بزرگی تو رو ندارم مادری ...

اگر آدرس اینجا رو هم یواشکی مثل وبلاگ قبلی پیدا کردی و به روم نمیاری که راحت بنویسم... باید بگم که برای من فراتر از یک مادر هستی...درست مثل یه فرشته‌ی منحصر به فرد که خدا از آسمون برای رسوندن سه تا دخترک معمولی به زمین نازل کرد... یا پیامبری با معجزه‌هایی فراتر از ید بیضاء و دم مسیحایی برای تبدیل کردن کویر بی آب و علف خونه‌ی کوچیک ما به بهشت بی‌پایان الهی...

دقیقا نمی‌تونم بگم چه جور نعمتی هستی...فقط می‌دونم که مثل علت تامه تنها دلیل زنده بودن زندگی ما هستی...ببخش که اون‌طور که شایسته باشه شاکرت نیستیم...امیدوارم خدا این بی دست و پایی ما رو پای کفران نعمت نذاره و تو رو هیچ وقت از ما دریغ نکنه...

روزت مبارک بزرگترین موهبت الهی...


خدا نگذره ازت ایشالااااااا

اَلا یا ایها الفردی که اولین بار پیشنهاد تاسیس رسمی به اسم خونه تکونی قبل از عید رو دادی ... ای تو روحت ... ای گور به گور بشی...ای خیر نبینی...
و الخ از فحش و فضیحت های بیشمار دیگر نثارت باد ...

خویشتن دوست

نصفه شبی ایستاده جلوی آینه در حال رسیدگی به خویشتنه

صورتی که با facewashو صابون نمی دونم چی چی شسته خشک میکنه 

بعد با پنبه آعشته به clindamycin پاک می کنه 

بعد لوسیون نرم کننده زده و در آخر آبرسان پوست را می افزاید 

با پوستی برااااق و شاینی می رود که بخوابد 

در همین حین با یک عدد serek با دهان باز مانده مواجه می شود

یک لبخندکجی میگذارد کنج لبش و خاطرنشان می‌کند:

انقدرررررر به خودم می رسم تا بمیرم ، یعنی در واقع از شدت امکانات و رسیدگی بترکم و بمیرم ^__^

نه که فکر کنید در همین یه مورد این شکلیه ...نخیر در همه ی امور خویشتن اینگونه عست. از موی سر تا ناخن پا لوسیون و کرم و سرُم و ماسک وشوینده و چی و چی مخصوص داره اونم از نوع خارجکی و گروووون...

اون وقت من بی‌نوا یه صابون بابونه و آلوئه‌ورا خریده بودم واسه جوش های زیرپوستی صورتم تا یک ماه عذاب وجدان پونزده تومنی که بالاش داده بودمو داشتم عاخرشم درست درمون استفاده‌ش نکردم مادری برداشت باهاش لباسای بچه‌ی خواهری رو شست -__-


?How to hug the air

شمام بوی بهارو استشمام می کنید یا سیستم بویایی من اتصالی کرده؟

هوا یه جوری خوبه که آدم دلش می خواد بغلش کنه ^__^



روزت مبارک !!!!

هرگز به یک مقام قضایی (در هر درجه ای که باشه...دادیار، بازپرس، دادستان، دادرس و الخ از درجات قاضی جماعت) روز وکیل رو تبریک نگید. 

این کار مثل اینه که به یه دکتر روز پرستارو تبریک بگید...البته دکترا چون شاَن خودشونو توی جامعه تثبیت کردن در صورتی که همچین حرکتی در برابرشون زده بشه جوری با نعل دست می کوبن تو صورتتون که هیچ وقت یادتون نره ولی یه قاضی بی نوا چون بلا گردون نظام محسوب میشه و محبوبیتی هم نداره شاَنش هم اصولا رعایت نمی شه مجبوره یه لبخند مسخره ی مصنوعی بزنه و ازتون تشکر کنه ولی حتما توی دلش به بی سوادی شما که فرق قاضی و وکیل رو نمیفهمی می خنده شایدم دو سه تا فحش بوق توی دلش نثارتون کنه... 

مخلص کلوم اینکه انسون باشید و شان مشاغل مختلفو درست رعایت کنید ^__^

۱ ۲
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan