جمعه خوان

جمــــــــــــہ

یعنـــے

ڪہ

نبــااااشــــــے 

و

دلمـ 

تنگِــــــ

نگـــــااااهتـــــــ

بااااشد ...


جمـــعــہ 

یعنــــے

بدنمـ

در

تبــِـــ آغوش 

خیاالتـــــ

باشد ...


محبوبہ_حسن_نژااادــــــــــ




کوروش جان فعلا بخواب ما ولنتاین داریم

از دیشب آدم جرات نمی کنه سمت اینستاگرام بره 😁 

همه کادوها رو ریختن تو پستا ...

آدم حس می کنه پاتختی عروسه انقدر کادو لایک می کنه ... 

یکی از دوستان عکس سه تا کادو گذاشته بود یکی زیرش کامنت گذاشته بود این کادو از کدوم جونه؟ منم کامنت گذاشتم دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدین چرا ویلا ندادین کنار دریا ندادین...چند نفر دیگه م ریختن وسط و خلاصه مراسم پاتختی باشکوهی شد ... خدا عمرتون بده اگه خودتون سر کار تشریف دارید حداقل موجبات شادی و خنده ی مارو فراهم می نمویید...

خوشم میاد نود ونه درصد کادو بگیران عزیز هم دوازده ماه سال دارن ناله ی سینگلی و تنهایی می کنن ، نود درصد از این نود و نه درصد هم مهم ترین رسالت خودشونو دفاع از خون آریایی در برابر تهاجم مناسبات بیگانه ی مذهبی می دونن و توصیه می نمویند که پولاتونو به جای نذری دادن به مردم خرج فقرا کنید! حالا خودشون خداتومن پول عروسک خرسی و مخلفات می دن که دوست دخترشون ببره سر قرار بعدی 😊 عاشقتونم یعنی



هلولانوشت

توی یه برهه هایی از زمان هم پیش میاد که تبدیل به یه هیولای بی شاخ و دم میشی که حتی خودتم باورت نمی شه بتونی همچین چیزی باشی!!!
یعنی صد سااااال سیاه از مخیله ت گذر هم نمی کرده که بتونی همچین موجود وحشی و مخرب و بی رحمی بشی و انقدر راااحت همه ی چیزهای خوبی که توی قلبت داری رو دور بریزی و در کمال بی رحمی تمام امید و آرزوها رو بکشی!
انقدر سرد و تلخ زل بزنی تو چشم آدما و بگی برام مهم نیستی...نه تنها تو، هیچکس دیگه ای هم برام مهم نیست!!!
ببین آدما با آدم چه می کنن...
یا بهتره بگم ببین آدم نماها با آدم چه میکنن ...

پ.ن: بعد از یه وحشی بازی اساسی و به پا کردن گرد و خاک فراوان در منزل، بچه ی خواهرم با احتیاط و یواااش اومده پیشم میگه خالا چرا هلولا شدی؟ :))))

متنی جات

ﯾﮏ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺑﺮﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻣﺶ ﻭ  ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻠﯽ ﺷﺪ .

ﻭ ﻣﻦِ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ، ﭘﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.ﻭﻟﯽ ﻧﺸﺪ ...

ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺴﺘﻤﺶ ﭘﺎﮎ ﻧﺸﺪ؛

ﺣﺘﯽ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺸﮑﺸﻮﯾﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﯾﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ !!!

ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺧﺸﮑﺸﻮﯾﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮔﻔﺖ :

" ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﭼِﺮﮎ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ "!

ﮔﻔﺖ : ﺑﻌﻀﯽ ﻟﮑﻪ ﻫﺎ ﺩﯾﺮ ﮐﻪ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ؛ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﭘﺎﮎ ﺷﻮﻧﺪ"

ﭼﺮﮎ ﻣُﺮﺩﻩ ﺷﺪ ...

ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﻮﺷﯿﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ !

ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﺱ ﺳﻔﯿﺪ !

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻟﮑﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؛

ﻭﻗﺘﯽ ﻟﮑﻪ ﺷﺪ ﺍﮔﺮ ﭘﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﯼ، ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﭼﺮﮎ ...

ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺸﮑﺸﻮﯾﯽ " ﻟﮑﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ‌، ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺴﺖ ﻭ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ..."

ﻫﯿﭻ ﺁﺩﻣﯽ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ و ﻫﯿﭻ ﺁﺩﻣﯽ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﺗﺼﻤﯿﻤﺎﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ...

ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﯾﮏﺭﻭﺯ ﺑﯽﺧﺒﺮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭼﻤﺪﺍﻥ بر ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺷﮏ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺒﻞﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ ...

ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﮐﻪ " ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ " ﺷﮏ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕﻫﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﻣﻨﺘﻈﺮِ ﺷﻨﯿﺪﻥِ ﯾﮏ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪِ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻩﺍﺳﺖ ...


ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻏﺎﻓﻞ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﺯﯾﺮ ﮔﺮﯾﻪ، ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕﻫﺎ ﻗﺒﻞ ﯾﮏ ﺑﻐﺾِ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦﻃﺮﻑ ﻭ ﺁﻥﻃﺮﻑ ﻣﯽﺑﺮﺩﻩ ...


ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺩﻟﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻭﺩﻟﻬﺎﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﯿﻢ که دیر نشود

احمد شاملو


نیش

به قول مادربزرگی زبون یه تیکه گوشت بی استخوانه هر جور بخوای می تونی حرکتش بدی اما باید خیلییییی مواظب باشی. چون همین گوشت بی استخوان با یک حرکت می تونه هزارتا استخوان رو خرد و خاکشیر کنه... 

مواظب حرفامون باشیم...گاهی کسی رو که با تیر زهرآگین حرفای ما قلبش دچار جراحت شده نمیشه التیام داد... حتی اگر تمام دنیا رو به پاش بریزید حتی اگر برای به دست آوردن بخشش اون آدم و راضی کردن دلش خودکشی کنید... حتی اگر اون آدم شما رو ببخشه هرگز جای زخم های قلبش از بین نمی ره :(



آشفته

دیشب

خواب دیدم

ماهی کوچولوی سرخی

در تنگ بلورین بزرگ توی دستانم جان می سپرد ... 

چشم هایش آشنا بودند

قبلا جایی دیده بودمشان 

شاید قبل از خواب

در آینه...



برای جمیل

مثل همیشه از یه فرصت فراغت استفاده کرده بودم و پیام داده بودم حالشو بپرسم 

کلی قربون صدقه ی هم رفتیم 

کلی استیکر مسخره برای هم فرستادیم 

کلی غصه ی غصه هامو خورد 

کلی بهم امید داد

و من بدون اینکه بفهمه پشت هر پیام و هر ایموجی خنده دلتنگیامو پنهان کردم

نزدیک ایستگاه مقصد که رسیدم اومدم پیام بدم باید پیاده بشم و خداحافظی و این حرفا ...که یهو برگشت گفت وحالااااا خبر مهم و اصلیییییی ...ببین فقط به کسی نگیا تو اولین نفری هستی که می شنوی... فقط تا نگفتم به کسی نگو... دارم مامان میشم ...

عین برق گرفته ها پشت در اتوبوس خشک شدم ... یه دفعه تمااااام شش سال رفاقت مون از جلوی چشمم گذشت... 

خاطرات تلخ و شیرین... بالا و پایینای دوستی...قهر و آشتیا

سفر کربلای پیاده...سفرای راهیان نور... سفرای مشهد... دیوونه بازیای تو دانشگاه با اسم مستعار آقا و خانم جمال و جمیل (من به خاطر قد درازم آقا بودم اون خانم:|   ) …برف بازی و آدم برفی دوتایی مون... نهار خوردنای اشتراکی که همیشه مسوول سلف بهمون غر می زد که شما مگه فقیرید که دوتایی یه غذا می گیرید؟ ... فعالیتای تشکلی ... عروس شدنش ... تنها شدنم... یک دنیا خاطره ...

براش ذوق کردم ... تبریک گفتم ... دوباره ذوق کردم ... یادم نمیاد خداحافظی کردم یا نه...یادمه از اتوبوس پیاده شدم 

نشستم توی ایستگاه یه دل سییییر گریه کردم...

به یاد اون روزای خوب که تموم شدن و جاشونو به حسرت خاطرات دادن ... ای کاش حداقل این رفاقت جاودانه بمونه... 

جمیل جونم مامان شدنت مبارک ... نمی دونی چه حس خوبی داره وقتی خواهر آدم مامان میشه 

قربون خوشحالیات برم رفیق جان 

امضا جمال...


کپی جات

یک عمر باید بگذرد

تا بفهمیم بیشتر غصه هایی که خوردیم

نه خوردنی بود نه پوشیدنی،فقط دور ریختنی بود...

و چقدر دیر می فهمیم که

زندگـی همین روزهایی است که

منتظـر گذشتنش هستیم ...



بعضی پلی لیست ها قدیمی هستن اما هرچند وقت یکبار شرح حال میشن ...

منو جون پناه خودت کن برو 

بذار پای این آرزوم وایستم 

به هر کی بهم گفت ازت رد شده 

قسم می خورم من خودم خواستم...



زندان

دوتا از واحدای عملی اجباری کارآموزیمون یکی از بدترین واحدای عملی دنیا هستن… بازدید از زندان و بازدید از پزشکی قانونی -__- 

امروز نوبت بازدید از زندان بود...تمام دیشب تا صبح کابوس دیدم ، تمام دیشب با بغض توی خونه دور خودم چرخیدم و تمام دیشب به این فکر کردم که عاخه چه ضرورتی داره که واقعا چنین بازدیدی انجام بشه؟

صبح در واقع با تب و لرز از خونه زدم بیرون...هوا مثل دیروز و روزهای قبل سرد بود اما من دو برابر دیروز و روزای قبل لباس پوشیدم چون قرار بود به جای خیلی سردی برم...خیلی سرد…

توی مسیر به این فکر می کردم که واقعا فکر می کنی کجا داری می ری؟ مثل خیلی از هم مسیرات که چیپس و پفک خریدن و دارن بگو بخند می کنن داری به یه اردوی تفریحی_سیاحتی می ری؟یا فکر میکنی داری می ری یه عده مجرم خطرناک و سیاه رو ببینی؟

یا اینکه حواست هست که اون آدما خود تو هستن که فقط شرایط اجتماعی و فردی شون عوض شده؟ حواست هست که اگر خدا توی خیلی از بالا و پایین های زندگی دستتو نگرفته بود الان جای تو با یکی از این بنده های خدا عوض شده بود؟حواست هست که باید جا و مکان و شرایط شون توی خاطرت بمونه و موقع نشستن پشت میز و امضا کردن اون برگه های کذایی جلوی چشمت باشه؟حواست هست که برای خیلیاشون کاری از دستت برنمیاد و این خیلی دردناکه؟ کل مسیر توی خودم و افکارم و احوال داغونم غرق بودم...

شنیده بودم شرایط زندان مردان خیلی اسفناکه طوری که پسرای کلاس بعد از بازدید کلا تا یک هفته دپرس بودن واقعا...ولی زندان زنان چه از لحاظ فیزیکی و ساختمونی و امکاناتی و چه از لحاظ فرهنگی جای تمیز و قابل قبولی بود شاید حتی امکاناتشون از مرکز آموزش قضات که ما نگون بخت ها چهار روز هفته توش ریاضت می کشیم بیشتر بود...اما همه ی اینا ماهیت زندان بودن شو عوض نمی کنه ...غمی که توی چشمای اون دختر نوزده ساله بود پاک نمی کنه... و سنگینی که بین دیوار بندها حبس شده رو سبک نمی کنه... 

یه بند ویژه برای مادرای باردار و بچه کوچیک دار درست کرده بودن یکی از سلول ها مهدکودک بچه های دو سه ساله ای که به خاطر وابستگی به مادرشون مجبور بودن توی زندان بمونن شده بود... خیلی تلاش کرده بودن شاد و کودکانه درستش کنن درو دیوارش پر از نقاشی ریسه و بادکنک بود ولی خب اونجا در نهایت یه سلول بود!!! 

یکی از بچه ها عجیب شبیه خواهر زاده م بود ... دیگه نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر گریه...البته از بچه ها عقب کشیدم تا کسی اشکمو نبینه ولی دیگه دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه :(

قسمت کارآفرینی و کارگاه های مختلف هنری که دیگه کاملا پاهام سست شده بود... نقاشی و مجسمه و لباس و تابلو فرش های کار دست شون به حدی زیبا و هنرمندانه بود که می شد گفت واقعا یه هنرمند واقعی خلق شون کرده! با خودم فکر کردم اگر زندگی فقط یکم باهاشون مهربون تر بود و شرایط بهتری داشتن شاید الان واقعا یه هنرمند معروف بودن! 

الان چند ساعته برگشتم خونه...اما هنوز پاهام سسته و خون توی رگ هام منجمد شده... دلم نمی خواد از خودم ضعف نشون بدم. به خاطر آینده ی کاریم باید محکم باشم و سعی کنم این زودرنجی مو کم کنم...ولی با این بغض سنگینی که روی گلوم چنگ انداخته چه کار کنم؟

۱ ۲ ۳ . . . ۳۴ ۳۵ ۳۶
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan