خلوت سبز

دنج‌ترین جای کافه کنار پنجره و گلدان‌های شمعدانی روی مبل خردلی تک نفره ای که روبه‌رویش همتای همان مبل را گذاشته بودند برای قرارهای دونفره، زیر نور ملایم آفتاب‌ِ اول روز نشسته بود.کتاب شعرش را باز کرده و محو یک تک بیت شده بود انگار. فکر کردیم منتظر نفر دوم است و لحظات انتظار را با آن تک بیت‌ها دارد شیرین می‌کند. 
ما یک اکیپ بودیم پر سر و صدا و شلوغ. کافه را روی سرمان گذاشته بودیم.حتی برنگشت چپ چپ نگاهمان کند که چرا انقدر صدا تولید می‌کنیم و خلوتش را متزلزل می‌کنیم انگار واقعا متوجه ما نبود.وقتی پیش‌خدمت لیوان بزرگ موهیتو را جلویش گذاشت فهمیدم منتظر کسی نیست. با خودش آمده بود کافه...
 دو ساعت و نیم نشستیم چند سری نوشیدنی و کیک و املت و ...سفارش دادیم و خندیدیم و لذت بردیم از این در کنار هم بودن.او هم همان‌قدر نشست و با همان یک لیوان موهیتو و کتاب و خلوتش لذت برد، لبخند عمیقش موقعی که کتاب را بست و بلند شد این را میگفت‌. چادرش را که مرتب می‌کرد نگاه کوتاهی به میز ما کرد، لبخند عمیق‌تری زد و رفت.
نمی‌گویم با وجود داشتن دوستانی به آن خوبی ناشکری می‌کنم. اما در اکنونِ زندگی‌ام به شدت حالش را خریدار بودم. اینکه برای شاد بودن نیاز به کسی نداشته باشی. اینکه برای خودت وقت بگذاری و با خودت به کافه بروی و خیلی هم خوش بگذرانی. برای خودت موهیتو بخری و برای خودت شعر عاشقانه بخوانی و به خودت محبت کنی و سختی‌های روزگار را از دل خودت دربیاوری و تجدید قوا کنی. همین‌طوری در خلوت با خودت آرام بنشینی و منتظر معنای دیگری برای خوشبختی نباشی.
وقتی از کافه بیرون می‌رفت نگاهم را مانند یک کاسه آب پشت سرش ریختم و زیر لب گفتم:
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم
همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم
به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم
چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم
گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم
اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم...

ویژه رسیدگی به قتل...ناحیه ۲۷

طبقه‌ی سوم وسط سالن انتظار شعب منتظر نشسته بودیم تا جلسه‌ی نشست قضایی تموم بشه و دادستان بیاد نامه‌ی معرفی به شعب‌مون رو امضا کنه...وسط تابستون که خر تب می‌کنه سگ سینه پهلو سرما تا مغز استخوانم رسیده بود.یه لرزش خفیفی هم درون تمام دل و روده‌م احساس می‌کردم.صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر پاهای متهم که از پله بالا اومد روی تک تک سلول‌های عصبی مغزم اثر گذاشت.نهایتا سی ساله بود. با قد بلند و شونه های پهن و هیکل ورزشکاری اما پاهاشو رو زمین می‌کشید.سرتاپاش پر از خون بود.شلوار لی آبیش زرشکی شده بود.دستاش ورم داشت.صورتشم از شدت گریه ورم کرده بود.چشماش دوتا خط صاف بود.آوردنش سمت ما. نشست صندلی کنار ما.مادر و پدر پیرش با همسر جوون و وحشت زده‌ش مثل اسپند رو آتش جلز و ولز می‌کردن و دورش می‌چرخیدن.پدرش اومد جلوش زانو زد نشست روی سرامیکای سرد روبه روی پسرش شروع کرد به ترکی ناله زدن. سرم مثل فرفره می‌چرخید مدیر دفتر دادستان صدامون کرد رفتیم داخل تا مارو دید گفت دیر اومدید دیروز همه‌ی هم دوره‌ای‌هاتون اومدن و ارجاع شدن الان همه شعبات ویژه رسیدگی به قتل پر شده .روی ورقه معرفی کارورزی نوشت شعبه ۹ ویژه آدم ربایی.(مثلا تلطیفش کرد)
از اتاقش اومدیم بیرون یه معرکه‌ی جدید راه افتاده بود دوتا متهم هجده و نوزده ساله آورده بودن...هنوز ساعت ده صبح بود. تازه داشتیم می‌رفتیم وارد شعبه بشیم و روز اول رو شروع کنیم اما انقدر داغون بودیم که انگار آخر وقت اداریه و ما یه کوه پرونده رسیدگی کردیم.
پ.ن: رفیق جان با دیدن این پسره یواشکی به من گفت ببین فاصله ی حال عادی زندگی و یه سونامی ویران‌کننده‌ی وحشتناک فقط یه لحظه خشم و خودبینی و لجبازی و هر اخلاق گند متکبرانه‌ی دیگه‌ست فاصله ی یه شهروند عادی و محترم بودن تا یه قاتل محکوم به اعدام شدن فقط یک لحظه فکر نکردن یا اشتباه فکر کردنه... 
تا این پنج روز کارورزی تموم بشه فکر کنم چند کیلو کم کنم...

من برگشتم...هَ (با لحن سِنجد، دقیقا با همون دهن نیم متر باز شده)

می‌گن توبه‌ی گرگ مَرگه...

ترجمه‌ش این می‌شه که سه رک جماعت اگر خداحافظی هم کرد برمی‌گرده😁

به قول شاعر:

کشتی تو مرا ومنتظر می‌مانم

قاتل به محل قتل برمی‌گردد...😐😂

نمی دونم چه ربطی داشت ولی خب مضمونش همون برگشتنه دیگه نه؟🤔

به هر حال سلامی از دوباره😁


خداحافظ رفیق...

رفتن و تعطیل کردن این روزا خیلی مد شده...اما من هیچ وقتِ هیچ وقت آدم مدگرایی نبودم...

نوشتن جزئی از زندگیمه...جزئی از وجودم...شخصیتم...احساسم...همه‌چیزمه...

پنج ساله وبلاگ دارم... بخش اعظمش توی بلاگ اسکای و وبلاگ شاخ روان بوده، کمترش اینجا... اما برام یه پروسه ی به هم پیوسته و جاری بوده...شده گاهی حال دلم خوش نبوده و مرخصی برای وبلاگم رد کردم؛ شده گاهی وبلاگ تکونی کردم و تغییرات اساسی دادم مثل تغییر آدرس؛ شده حتی به خاطر یه سری مسائل کوچ کردم... اما هیچ وقت تعطیلش نکردم. هیچ وقت از این لوس بازیایی که میان آه و ناله می‌کنن و می‌گن ما رفتیم بعدم ملت میان نظر می‌ذارن که چرا و کجا و چی و چی خوشم نمی‌اومده و نمیاد؛ اکثرا هم یه بلاگر نمی‌تونه بی بازگشت بره چون تمام ذرات وجودش با وبلاگش و دنیای نوشتن پیوند خورده و معمولا از بیست و چهار ساعت تا چند ماه بیشتر نتونسته دوام بیاره و برگشته...آدم یا باید باشه یا نباشه بقیه‌ش بازیه... منم قصد بازی ندارم...

تک تک دنبال کننده‌های اینجا برام عزیزن...هوای نوشتن برام عزیزه، اما...

طوفان درون قلبم، حال آشفته‌ی این روزا، امتحانات سخت زندگی و فشاری که داره شونه‌هامو می‌شکنه و من دیگه نمی‌تونم نقش بازی کنم و هی خوش خوشان بنویسم و به روی خودم نیارم که چقدر داغونم انقدر داغون که دغدغه‌ی شغلیم که پست قبلی راجع بهش نوشتم به نظرم یه شوخی مسخره میاد بین تجمع این احوالات خراب...بگذریم دوست ندارم هی آه و ناله بنویسم...پس فقط یه راه می‌مونه...یه مرخصی بلند مدت...شاید یک ماه شاید یک سال شاید برای همیشه؛ شایدم برگردم اما با یه وبلاگ و اسم و هویت جدید بنویسم...

باید یه مدت برگردم بین دنیای سررسیدهای کاغذی تا سه‌رک عزیزم رو پیدا کنم...

از تمام خواننده‌های عزیز عذر میخوام اگر مطلبی نوشتم که ناراحتتون کرد یا جواب تندی به کامنتی دادم و ناراحت شدید...لطفا serek khatoon رو فراموش نکنید و دعاش کنید... دعا کنید از این طوفان‌ها سر سلامت بگذره...دعا کنید نَمیره، پروانه بشه توی این پیله...

به امید دیدار...

Serek khatoon


منِ او...

وارد شعبه شدم مثل همیشه با چشمای متعجب و ژست ناشی و ناآشنای مخصوص کارآموزا... ایستاده بود جلوی میز مدیر دفتر با خوش رویی حرف می‌زد خیلی کم سن می‌زد رفتارشم شبیه کارمندای اداری بود از کنار رد شدم و نامه‌ی ارجاع رو دادم دست مدیر دفتر...مدیر دفتر یه نگاه به من کرد یه نگاه به اون، خندید و گفت کارآموزتونه...بعد نامه رو داد دستش.اونم بلند خندید. حواسم رفت توی عمق چال لپش. با خوش رویی گفت بفرمایییییید... رفت داخل شعبه و نشست پشت میز قاضی. منم هنوز هاج و واج نگاهش می‌کردم. خیلی طول نکشید که یخ‌مون باز شد و شعبه رو گذاشتیم روی سرمون. 

همش چهار سال از من بزرگتره...اصلا شبیه بقیه‌ی آدمای این محیط نیست. یه عالمه درد‌دل و گله و شکایت داره به اضافه‌ی یه عالمه تجربه‌ی ارزشمند که اصرار داره توی همین چند جلسه‌ای که با هم داریم بهم منتقل کنه. همین طووووری بین انجام کار ارباب رجوع با من حرف می‌زد و من همین طوری محو چال لپش بودم و فکر می‌کردم پس من چهار سال دیگه این شکلی می‌شم؟( البته بدون چال لپ😄) نمیدونم چرا به شدت منو یاد خودم می‌انداخت...از هر نظری که نگاه می‌کردم خود خود من بود در چهار سال آینده... در ظاهر شاد سرزنده با موقعیت شغلی و مالی خوب و هزار تا چیز به ظاهر خوب دیگه... اما فقط خود چهار سال عقب‌ترش می‌تونست اون غم عمیق رو پشت چشماش ببینه...

اولین روز که از شعبه اومدم بیرون... تا خود خونه گریه کردم. همش یه فکر توی سرم می‌چرخید...این چیزیه که من می‌خواستم باشم؟ من اینجا چی کار می‌کنم؟ 


من علیک السلام می‌خواهم...

والله که این شبها وقت هیچ چیز نیست جز فکر کردن به مظلومیت تو...استخوان در گلوی تو...چاه شب‌های مظلومیت تو...زخم پهلوی زهرای تو... و شکافی که روی دیوار یگانه خانه‌ی عالم قرن‌ها پر از سیمان شد اما مردانه پای نقش مظلومیت اسم اعظمت ایستاد... من چگونه در مقابل سجاده‌ی خونین تو بایستم و دنیا را بخواهم؟



قدرانه...

امسالم مثل هر سال خداست...

پر از رحمت و مهربانی پروردگار؛ اگر من نمی‌تونم خودمو به این غافله برسونم و شامل رحمتش بشم تقصیر خودمه...

گر گدا کاهل بوَد...

اگر توی این مدت با حرفام کسی رو رنجوندم حلالیت می‌طلبم...

می‌شه لطفا اگر جایی توی این شبا دل‌تون شکست و سیم‌تون به آسمون وصل شد منو دعا کنید؟ احساس می‌کنم توی نقطه‌ی کوری از خط سیر زندگیم ایستادم و به دعای فراوان احتیاج دارم ... 

حاجت روا باشید ان‌شاالله 

التماس دعا...


عمو مسعود ۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بهار پاییزی جان

بهار جان اگر یه خرده دوستت دارم به خاطر سرسبزی و گل و بلبلت نیست 

به خاطر اینه که گاهی خیلی شبیه پاییز قشنگم می‌شی...

درست همون موقع‌هایی که آسمونت بغض می‌کنه و لب برمی‌چینه و صدای قطره‌های درشت بارون روی طاقچه‌ی بیرونی پنجره‌ی اتاقم می‌پیچه...

هرچند که زیاد نمی‌تونی این حال رو از پاییزم تقلید کنی و دوباره سریع آفتابی میشی، اما همین‌قدر تلاش و همین شباهت کوتاه و گذرا هم کافیه تا منو یاد حال و هوای پادشاه فصل‌ها بندازی و باعث بشی یکم دوستت داشته باشم 😊


عمو مسعود ۱

پسرخاله‌ی پدریه اما ما عمو مسعود صداش می‌کنیم. گمانم حدود هفتاد و شش_هفت سالش باشه اما دلش عینهون یه جوون سی ساله ست ظاهرشم همچین نشون نمی‌ده پیر باشه.دقیقا نصف عمرشو توی کشورای اروپایی به خصوص آلمان به سر برده پنج تا زن خارجی رو طلاق داده که یکی‌شون هنوزم که هنوزه بهش زنگ می‌زنه و حال و احوال می‌کنه😐 تازه حالا که اومده ایران به پشتوانه‌ی پول شدیدی که داره یه زن گرفته بیست و دو ساله به غایت خوجل موجل😐🤨 

عاشق عروسی و دورهمی با فک و فامیل کم سن و ساله به خاطر همین ویلا_باغ شمالش همیشه‌ی خدا شلوغ و پر رفت و آمده؛ تیکه کلامش " ای شیطووووون" می‌باشه؛ 

هر روز صبح یک ساعت یوگا کار می‌کنه و نیم ساعت دورون دریا شنا می کنه و بعدش با یه دونه از این پیرهن گل من گلی اروپاییا ‌که ملت میپوشن می‌رن جزایر قناری راه می‌افته تو باغش و آواز می‌خونه و این وسط هم اگر یه گوش شنوا پیدا کنه تا خود ظهر مغزشو تیلیت می‌کنه تا از سبک زندگی عالییییی آلمانی براش بگه... به قول خودش همین سبک زندگی صرفه جویانه باعث شده که آلمان بعد از تقریبا انهدام در جنگ جهانی بشه آلمان و ایران با این همه سرمایه به خاطر اسراف هنوز جهان سومی باشه...در همین راستا یه جفت دستگیره ی پارچه ای توی آشپزخونه‌ش داره که مستخدمش تخمین می‌زنه هم سن انقلاب اسلامی ایران قدمت داشته باشه و هر بار میاد دور بندازتش اون روی هیتلری عمو مسعود بالا میاد... با همه‌ی اینا به خاطر شخصیت بسیار غیر پیچیده و ساده‌ای که داره و بیشتر شبیه اروپایی جماعته تا ملت ایرانی و باعث می‌شه به همه خوش بین باشه و به همه اعتماد کنه تا حالا حدود نصف مایملکش مورد غارت قرار گرفته و هر بار می‌بینیش داره تلفنی با پسر آلمانیش "فرانسوا" حرف می‌زنه و خبر هاپولی شدن یه پول بی زبون دیگه رو به اون بدبخت می‌ده 😂😂😂 شدت این غارتها به حدیه که حتی ویلایی که توش بیست و چهاری سکونت داره از سمت همسایه‌ی دست چپی توی روز روشن به اندازه دویست سیصد متر مورد تعرض قرار گرفته و با سیم خاردار جدا شده تازه طرف هنوزم دوست و رفیق مهربان عمو مسعود به حساب میاد و کسی حق نداره حرف بی تربیتی بهش بزنه فقط یه اشتباه محاسباتی ناقابل بوده دیگه همین😁

خلاصه یه شخصیت بسیار خاص و عجیب غریب گوگولی مگولی که هر چند شاید ما سالی یکبار هم نبینیمش اما همه مون کلی خاطره ازش داریم برای گفتن...

اینایی که گفتم مقدمه بود برای اینکه به قول عمو مسعود بدونید اجالتا(یا با املای عجالتا که بچه ها می‌گن) از کی داریم صحبت می‌کنیم. به نیت یه پست_خاطره که بعدا خواهیم نوشت 😁😁😁

۱ ۲ ۳ . . . ۴۱ ۴۲ ۴۳
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan