عین. شین. قاف

یک روز یک نفر به من گفت اینکه تو را دوست دارم در حالی که 

هرگز مرا دوست نداشته‌ای و نخواهی داشت

احمقانه ترین احساس دنیاست...

در جواب او فقط سکوت کردم و بغضم را فرو خوردم

اما می‌دانی چرا از دوست داشتنت دست برنمی‌دارم؟ 

زیرا به قداست عشق معتقدم

عاشق بودن کسوت بزرگی ست

به این معناست که روح آدم به درجه‌ای از رشد رسیده که فراتر از شهوات و منافع و قوانین من درآوردی دنیا و حتی بدون امید وصال تکه‌ای از خودش را به روح دیگری ببخشد.

در این حال برای روح عاشق فرق نمی‌کند که معشوق متوجه این عشق باشد یا نباشد

معشوق نیز همانند او مبتلا و عاشق باشد یا نباشد

معشوق برنجاند یا مرحمت کند

چون این عشق است؛

معامله نیست.

مشروط و محدود نیست.

مردنی و متوقف شدنی نیست.

سطحی و ظاهری نیست و تا اعماق جان نفوذ می‌کند 

و به تماااام افکار و رفتارهای انسان معنا و جهت می‌بخشد.

تا جایی که ناگاه به خود می‌آید و می‌بیند که دارد شبیه معشوق می‌اندیشد و قدم برمی‌دارد.  

به همین خاطر عشق‌های یک طرفه زیباتر هستند

زیرا بدون هیچ توقعی عاشق را به قربانگاه می‌برند

تا در نهایت او را به مقام فناء فی الله برسانند...

میبینی؟ عشق واقعی حتی سرانجام و مقصدش با احساسات اشتباهی فرق دارد!

به همین خاطر هر بی قراری را عشق نباید نام نهاد...

من اگر ادعا کردم عاشقم، اما به خاطر صعوبت راه عاشقی 

یا به خاطر پاسخ ندادن معشوق 

 یا به خاطر بی‌وفایی او 

یا به خاطر هزاااار اما و اگر ، منصرف شدم

باید به واقعی بودن عشقم شک کنم.

در آن صورت من فقط دچار تحولات هرمونی و هیجانی شده‌ام...

نباید آن احساس زودگذر و ناپایدار را با حقیقت مقدس و والایی به نام عشق معرفی کنم.

هر سال که می‌گذرد و تو بیشتر نیستی 

من بیشتر رشد می‌کنم و تکه‌ای جدید از روحم را به تو می‌بخشم.

آنقدر ادامه می‌دهم تا دیگر چیزی از من باقی نماند

و همه‌ تو شوم...

بگذار ملامتم کنند و نیشخند بزنند 

بگذار بگویند دیوانه است و آب در هاون می‌کوبد

بگذار افسانه‌ی عاشقی تو با معشوقی دیگر را هر روز سر زبان‌ها بیندازند.

بگذار قلبم هر روز از یادآوری جفای تو ترک بخورد...

این‌ها گوهر عشق را صیقل می‌دهند و بر ارزش آن می‌افزایند.

من هر روز عاشق‌تر از دیروزم 

و این عشق بر من می‌افزاید ... تا جایی که قامت روحم به بلندای سرمنزل عشق اصلی برسد...

آن‌گاه خواهی دید همان‌ها که امروز زخم زبان می‌زنند 

چگونه برای تعریف عشق واقعی کهنه داستان مرا بازگو خواهند کرد. 

به قول اهل دلی ، شراب هرچه کهنه‌تر ناب‌تر.


ممد چرخی

آقای ه از دفتر با صدای بلند شماره بایگانی پرونده را می‌خواند 

شاکی داخل می‌آید. مثل همیشه سرم پایین است و دارم تند تند صورتجلسه قبلی را تکمیل می‌کنم تا نفر بعدی بنشیند. 

سلام که می‌کند دستم روی پرونده قبلی بی حرکت می‌ماندو سرم بلند می‌شود. چند ساله است؟ بدون ولی قهری آمده؟ با تردید می‌پرسم شاکی شمایی؟ لبخند خاصی روی صورت آفتاب سوخته‌اش پهن می‌شود و می‌پرسد: شاکی یعنی چی؟ 

من هم خنده‌ام می‌گیرد و پرونده‌اش را از روی میز برمی‌دارم و می‌گویم: یعنی کسی که شکایت دارد! 

خیلی جدی می‌گوید: من از کسی شکایت ندارم! تصادف کرده‌ام آمده‌ام کارهای بیمه را بکنم. 

می گویم: عابر پیاده بودی دیگه؟

سر تکان می‌دهد و می‌گوید: با چرخم رد می‌شدم راننده پژو مرا ندید یا شایدم دید براش با یه بوته شمشاد فرقی نداشتم. اگر یکم فرمون رو چرخونده بود از کنارم رد می‌شد. 

با تعجب می‌گویم: چرا براش فرقی نداشته ؟! 

با لحن پر از انزجاری می‌گوید: برای یه جماعتی تقسیم بندی آدما با خط‌ کش پول انجام می‌شه. توی کلانتری گفته بود حالا مگه چی شده؟ مردم عادی رو که زیر نکردم یه گاری‌چی بوده دیگه! بیمه دارم دیه شو می‌ده حالا... می‌دونی خانم سروان من خرج یه خانواده رو می‌دم بچه کوچیک زیر دستمه به خاطر پام از کار افتادم وگرنه غرورم اجازه نمی‌داد این بچه پولدار بخواد از پول کثیفش بندازه جلوم 😒

می‌گویم: اولا من پلیس نیستم دوما که جلوت نمی‌ندازه  و حق خودتو داری می‌گیری! سوما مگه چند سالته که خرج خانواده می‌دی؟ 

سینه‌اش را جلو می‌دهد و با لحن پر از غروری می‌گوید: ۱۹ سالمه پسر بزرگم

خنده‌ام می‌گیرد: این جوری که تو گفتی ۱۹۰ سال بود نه ۱۹ سال؛ درس خوندی؟ 

با یک ژست مردانه انگشت سبابه پینه بسته‌اش را بلند می‌کند و می‌گوید: تا سیکل خوندم اما اندازه دکترا کف خیابون چیز یاد گرفتم. 

با خنده می‌گویم: خب حالا چی یاد گرفتی؟ 

خیلی جدی می‌گوید: یاد گرفتم مرد باشم به خاطر خانواده‌م از غرورم بگذرم. تو این زمونه که خیلیا دنبال سوراخ موش می‌گردن که همه‌ چیزو از سرشون باز کنن مرد بودن خیلی حرفه. مثل خود شما که از خیلیا مردتری...

به سرتاپایش نگاهی می‌اندازم . این یک وجب بچه با زبانش مرا کاملا خلع سلاح کرده است. 

می‌گویم: از کجا می‌دونی من مَردم؟ 

می‌گوید: مَردا همدیگه رو ببینن می‌شناسن... دلیل لازم نداره.

می‌گویم: با این سن کم خیلی قلمبه سلمبه حرف می‌زنیااااا

می‌گوید: درد آدمو بزرگ می‌کنه خانم. من الان سنم از اونایی که توی شناسنامه سی سال‌شونه شاید خیلی بیشتر باشه!

یادم می‌افتد که صبح یک متهم چهل ساله برای تفهیم اتهام ترک انفاق با مادرش آمده بود. مادرش هم اصرار داشت که پسرش بی زبان است و او باید هنگام تفهیم اتهام در اتاق باشد تا از پسرش دفاع کند. 😂 وقتی هم او را راه ندادم یک لنگه پا پشت در ایستاد تا آخر جلسه برای پسرش گریه کرد. از این طرف هم پسرش هر دو جمله یه بار می‌گفت: مامانم می‌دونه بگم اون بیاد شهادت بده؟ 🤦🏻‍♀️😂

زیر لب می‌گویم: راست می‌گی تو از خیلی از مذکر‌های سن بالا مَردتری☺️

بلند می‌پرسم: راستی نپرسیدم اسمت چیه؟ 

روی پرونده اسم و فامیلش را می‌خوانم تا ببینم با چیزی که می‌گوید مطابقت دارد یا خیر؟ 

با همان لحن جدی و محکم می‌گوید: بهم می‌گن ممد چرخی ...

می‌خندم و تکرار می‌کنم: ممد چرخی... باحاله🙂 


قهوه‌ی قاصدک

بعضی آدم‌ها رد پا دارند 

یک چیز به خصوصی در مورد این آدم‌ها وجود دارد که مثل امضاء روی اجزاء زندگی بقیه باقی می‌ماند 

حتی اگر آن آدم مثل یک رهگذر غریبه از کنار زندگی کسی گذشته باشد تا مدتها حتی شاید برای ابد رایحه‌ی حضورش را در مشام زندگی‌ آن فرد جا می‌گذارد.

یک روزی به یک علتی به منزل یک زن تکرار نشدنی دعوت شدم. 

از آن زن‌هایی که قدم‌هایش را هم باید قاب می‌گرفتی و ساعت‌ها تماشا می‌کردی تا از ذره ذره‌اش لبریز شوی...

همین‌طور که محو گیسوی افشان گلدان‌های سبز معلق کنار پنجره بودم یک فنجان بخارآلود جلویم گذاشت.

نگاهم میان مایع درون فنجان گیر کرد. تیره رنگ بود اما نه چایی بود نه قهوه! 

پرسیدم دمنوش است؟ لبخند زد. از آن لبخندهایی که یک روز حتما آن را روی بوم خواهم کشید. 

گفت: من بهش می‌گم قهوه‌ی قاصدک... به قول تو دمنوش قاصدک.

ناباورانه گفتم: قاصدک؟

عمیق‌تر خندید و گفت: بله. 

گفتم: مگر قاصدک هم دم‌نوش می‌شود؟

باز هم خندید و گفت: بله. فکرش را بکن آرزوها را دم می‌کنیم و می‌نوشیم. 

به نبات های کوچکی که داخل قندان ریخته بود نگاه کردم و گفتم تلخه؟ 

گفت: بستگی دارد طعم آرزو زیر زبانت چطور مانده باشد. اگر به آرزویی رسیدی طعمش زیر زبانت شیرین است. اما وقتی انقدر بال آرزوهایت را چیده باشی که جز حسرت چیزی باقی نمانده باشد، مزه‌اش برایت تلخ می‌شود. با این حال اگر از من بشنوی هیچ چیزِ ذاتا تلخی در این دنیا وجود ندارد. حتی تلخی قاصدک را هم می‌شود با یک نبات شیرین کرد. به قول مادرم در هر رنجی یک گنجی نهفته‌ست. بستگی دارد تو چطوری به آن نگاه کنی...

آن زن را خیلی وقت است ندیده‌ام. اما رد پایش هنوز هم روی خاطراتم مانده است. هنوز گاهی دمنوش قاصدک می‌خرم و وقتی دلم خیلی گرفته باشد یا خیلی خسته باشم، یک دمنوش جادویی با نبات درست می‌کنم. کنار پنجره می‌ایستم و به آرزوهایم فکر می کنم. نرم نرم قهوه‌ی قاصدک را بو می‌کشم و می‌چشم... 

هر بار که جرعه‌ای از آرزوهایم را می‌نوشم لبخند آن زن را پیش چشمانم مجسم می‌کنم و لبخند گرم و عمیقی روی صورتم پهن می‌شود. 

آن وقت آهسته زمزمه می‌کنم : بعضی آدم‌ها رد‌ پا دارند ... 


سر به مهر…

دوستت دارم

مهم نیست که دوستم نداشتی و نداری

مهم نیست که هرگز نفهمیدی و نخواهی فهمید

مهم نیست که نگفتم و هرگز قسمت نمی‌شود این را به تو بگویم

مهم نیست که این احساس چقدر  بی ربط و محکوم است

مهم نیست که سنگینی زخمی که از تو بر دل دارم ذره ذره مرا می‌کشد...

مهم‌ نیست...

بگذار حداقل یک بار تمام بغضم را برای ستاره‌های این شب سیاه اعتراف کنم

که دوستت دارم

با همین دل شکسته‌ام

برای ابد...


آی آدم‌هاااااا

دو ساعت از نیمه شب گذشته است و شب به سیاه‌ترین ساعات خودش رسیده.

پشت پنجره نشسته ام زانو به بغل به قرص ماه زل زده‌ام.

از ابتدای کوچه صدای قهقهه و شوخی چند دختر و پسر می‌آید.

به زیر پنجره ما که می‌رسند خوب می‌بینم‌شان؛ دو دختر و سه پسر؛ بعید می‌دانم هیچ کدام ۱۸ ساله باشند! 

از سر و کول هم بالا می‌روند و کوچه را روی سرشان گذاشته‌اند. 

پیرمرد همسایه چند ساختمان جلوتر، از همان‌هایی‌ست که باد کولر در این سن و سال ناخوشش می‌کند و برای چاره کردن گرما پنجره اتاقش را باز گذاشته است. 

با رسیدن نوجوان ها سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و می‌گوید: شما خانه ندارید؟ این وقت شب مخل آسایش ما شدید!!! 

یکی از پسرها می‌گوید برو بگیر بخواب پیری فضولی نکن.

یکی از دخترها با لحن چندشی می‌خندد  دختر دیگر می‌گوید: 

ولش کن سامی حال خوب‌مونو خراب نکن حاج آقا ببخشید...

چند کلام حرف می‌زنند و صدایشان را پایین می‌آورند اما همچنان سرخوش و خندان به راهشان ادامه می‌دهند.

غرق تماشایشان هستم که همان صدای آشنا در کوچه می‌پیچد.

صدای خش خش دانه‌های چوبی جاروی او که هر شب با بی حوصلگی روی آسفالت کوچه مان می‌کشد.

امشب هم مثل هر شب همان لباس سبز و طوسی را پوشیده و آرام آرام پیش می‌آید.

صدای خش خش جارویش کم کم به صدای صحبت آن چند نوجوان غالب می شود.

این بار زیر نور تیر چراغ برق که می‌رسد به صورتش دقت می‌کنم. او هم هنوز ۱۸ ساله نشده است!

برق نگاهش را از همین فاصله هم می‌توانم ببینم. غصه‌ای که پشت این صورت در هم و گرفته پنهان شده هرچه هست راوی یک قصه‌‌ی خوش‌ نیست. 

یعنی به چه چیزی فکر می‌کند؟ 

در ظاهر از سر کوچه‌ی ما، جایی که آن نوجوان‌ها هستند تا زیر پنجره ما که این نوجوان جارویش را می‌رقصاند فاصله‌ی چندانی نیست! اما در واقع وسعت عمیق این فاصله انقدر زیاد است که رواست همه‌ی ما انسا‌ن‌ها را در خود ببلعد و نسل‌مان را از روی زمین بردارد...


تزویر…

مرگ را دوست‌ تر می‌دارم 

از دنیای کثیف و دروغین شما آدم‌ها...

...

...

...


لیلی عاشق‌تره یا مجنون؟

پدر بزرگ و مادر بزرگم ۶۱ سال با هم زندگی کردن

به قول مادربزرگم زندگی‌شون همیشه هم گل و بلبل نبوده

پدربزرگم اخلاقای بد هم داشته و مادربزرگم رفتارای نسنجیده و نادرست هم داشته.

تا به این سن که رسیدن هنوزم که هنوزه توی سر و کله‌ی هم می‌زنن و قهر و آشتی دارن

امااااا رنگ و بوی زندگی‌شون با رنگ بوی زندگیای الان زمین تا آسمون فرق داره

این چند روز که پدربزرگم توی بیمارستانه مادربزرگم عین بچه‌هایی که روز اول مدرسه غریب و تنها یه گوشه حیاط کز‌ می‌کنن غریبی می‌کنه!

مدام گریه می‌کنه؛ غذا نمی‌خوره؛ با ما بدقلقی و دعوا می‌کنه؛ همش می‌گه: اگر فتح‌الله خان نباشه یتیم می‌شم!!!

رفته شکلات و پاستیلایی که فتح خدا( پدربزرگم) براش خریده ریخته توی کاسه بلوری آورده گذاشته روی میز پذیرایی‌شون هی نگاه‌شون می‌کنه هی گریه می‌کنه...

فتح خدا دو روزه سطح هوشیاری پایین اومده؛ انقدر مادربزرگه گریه کرد که برداشتیم بردیمش بیمارستان. 

تا رسید بالای سرش، فتح خدا چشماشو باز کرد و بلند شد نشست... مثل اکسیر حیات که مرده رو زنده کنه شوهرشو زنده  کرد. با همه‌ی تلاشش به خاطر آرتروز شدید زانو نتونست زیاد بالای سر فتح خدا بمونه. اما توی اون چند دقیقه تب فتح خدا پایین اومد و چشماش باز بود! 

وقتی مادربزرگه رفت فتح خدا دوباره چشماشو بست. 

نسل مادربزرگ و‌ پدربزرگای ما نه سواد درست و حسابی داشتن و نه امکانات مادی و تکنولوژی ما رو داشتن؛

شاید مشکلات‌شون حتی خیلی بزرگ‌تر از مشکلاتی بوده که الان به خاطرش جوان‌های ما طلاق می‌گیرن، اما درک خیلی زیبایی از حقیقت معنای زندگی مشترک ، تعهد و خانواده داشتن و با زیبایی چشم‌گیری عشق رو در بستر همین مفاهیم به دست آوردن. چیزی که نسل ما ازش عاجزه و چقدر حیفه که ما خودمونو از تجربه‌ی این عشق محروم می‌کنیم🥺


حاج آقا چند تا بچه داری؟

فتح خدا رو با حال خراب بردیم بیمارستان 

بستری شد 

سرپرستار گفت بخش مردان باید همراه مرد باشه؛ پسر نداره؟ 

رومون نشد بگیم سه تا پسر گردن کلفت داره که هیچ کدوم به هیچ‌جاشون نیست. 

پدری گفت من دامادشم پسرشم خودم می‌مونم؛ 

داشتیم کاراشو می‌کردیم که پدری همراه بمونه، توی محوطه بیمارستان خورد زمین یه طرف بدنش پر از کبودی شد. با هرچی بدبختی بود پدری رو بلند کردیم، پرستاره می‌گه این بنده خدا خودش پرستاری لازم داره. نمی‌تونه کارای بیمارو بکنه! پدری نتونست بمونه.  

دیدن همراه نداره راضی شدن مادری همراه بمونه. 

رفتیم بالا دیدیم همه همراه مردا زنن...

به پرستاره می‌گم مگه نگفتید زنا نمی‌تونن همراه بشن؟ 

یه نگاه معنی داری کرد و‌ گفت: 

اینام مثل بابابزرگ تو پسر دارن، اما تنها کسی که دارن دخترشونه 🥺


دیوانه

دیوانه باش

اگر دیوانه نباشی نیمی از احساس کائنات رو درک نخواهی کرد

و تمام رنگ‌های شاد جهان رو نخواهی دید؛

اگر دیوانگی نکنی خیلی از تجربیات رو به دست نمیاری

خیلی از آدمایی که می‌تونی کنارت داشته باشی که رنگ خوشبختی به زندگیت بزنن هرگز نخواهی داشت

خیلی از نعمت‌های ناشناخته یا کمیاب رو هرگز لمس نخواهی کرد

خیلی خنده‌های از ته دل رو از دست خواهی داد 

خیلی گریه‌های از ته دل سبک کننده رو از دست خواهی داد.

دیوانگی یه سبک زندگیه ؛ یه نگرش راحت و رها به کائنات؛ یه حال خوب و هیجان انگیز برای رنگ‌آمیزی کردن تک تک لحظات زندگی؛ یه وسیله برای شکستن خط قرمزها و نه های ظاهرا منطقی اما در واقع نادرست،،،

مطمئن باش دیوانه‌ها هرگز چیزی از دست نخواهند داد

حتی چند برابر عاقل‌ها به دست میارن 

دیدم که می‌گم😊


خفه شو… یا خودم خفه‌ت می‌کنم

مادرم از بچه‌گی به من یاد داد که زن بالقوه موجودی قوی و مدیره 

توی خانواده‌م همیشه در کنار مردها زن‌ها حضور داشتن و موازنه‌ی عادلانه‌ای بین هر‌دوجنس وجود داشته

به‌ من یاد دادن بعضی جاها ممکنه نقش ها و وظایف فرق داشته باشه اما در عین تفاوت عدالت هم وجود داره. قراره زن و مرد در کنار هم مثل یه پازل تکمیل بشن و حال خودشون و بقیه رو خوب کنن و قرار نیست کسی قربانی یا زیر دست باشه؛ به قول فتح خدا حرف خدا رو اجرا می‌کردیم که عین عدالته

بزرگ که شدم وقتی دانشگاه قبول شدم و وارد جامعه شدم‌ با یه تصویر کااااملا متضاد از چیزی که یاد گرفته بودم مواجه شدم. 

زن در جامعه من یک تصویر جعلی داشت. یک تصویر ساختگی که تلاش می‌شد به همه الغا بشه و یک تصویر واقعی که زیر این تصویر جعلی جریان داشت. 

در جامعه من موجودیت زن به عنوان جنس دوم در ناخودآگاه همه حتی خود زن تعریف شده؛ 

زن ها در ظاهر درس می‌خونن در ظاهر کار می‌کنن، در ظاهر توی جامعه حضور دارن؛ 

اما در باطن در حالی که مورد استعمار و استثمار قرار گرفتن با چنگ و دندون برای حفظ همین ظواهر مبارزه می‌کنن.

در نهایت قانون همه جانبه از پایمال شدن حقوق‌شون حمایت می‌کنه؛ دستگاه اجرایی تمام قد پای اجرای چنین قانونی ایستاده؛ و عرف جامعه به هر وسیله‌ای زن رو زیر پا له می‌کنه و برای توجیه این ستم از پوسته‌ی دین و مذهب استفاده می‌کنه؛ در حالی که با نهایت هوشیاری می‌دونه حرف شریعت این نیست و اون داره از شریعت سوءاستفاده می‌کنه. این وسط در کمال ناباوری عده‌ای از خود ما زن‌های احمق به عنوان سیاه لشگر توی این کارناوال شوم با تمام وجود ایفای نقش می‌کنیم و آب به آسیاب این تفکر پوسیده می‌ریزیم.

برای روشن شدن منظورم یک مثال می‌زنم. پرونده‌ای داشتم که شوهر اهل هوس‌رانی بود و مثل همیشه این هوس‌رانی رو با نهاد شرعی به نام صیغه توجیه می‌کرد. این اواخر بسیار گستاخ‌‌تر شده بود و دوست دخترشو به عنوان پرستار بچه‌ش وارد خونه‌ش می‌کرد بدون هیچ محرمیتی.😐 وقتی زن اعتراض کرد بهش گفته بود چه غلطی می‌خوای بکنی فوقش می‌گم صیغه‌م بوده😌

کار به جایی رسید که شوهر گفت می‌خواد دوست دخترشو با خانواده‌ش ( زن و بچه) ببره شمال😐

زن اعتراض می‌کنه. مرد کتکش می‌زنه و توی اتاق حبسش می‌کنه. این اتفاق روز اول فروردین می‌افته. مرد گوشی زن رو می‌گیره که دنبال بهانه بگرده. بعله خب زن که مدیر نمی‌دونم چی چی یکی از بانک‌های دولتی هست از طرف همکارانش اعم از زن و مرد پیامک تبریک عید گرفته. این می‌شه تمبان عثمان که با همکار مرد ارتباط داری و خیانت کردی  و مدرکی محسوب میشه که به مرد حق می‌ده تا بیستم فروردین زن رو توی اتاق حبس نگه داره و با کابل برق بزنه. دوست دخترشم بچه‌شو بغل کنه ببره تو بالکن که کار عشقش راحت باشه. 

بعد از بیست روز از سرکار نگران خانم می‌شن که تعطیلات تمام شد چرا نیومد؟ 

به منزل زنگ می‌زنن کسی جواب نمی‌ده به گوشی خانم زنگ می‌زنن کسی جواب نمی‌ده با منزل مادر خانم تماس می‌گیرن خواهر برادرای خانم نگران می‌شن می‌افتن دنبالش. با مامور می‌رن دم در خونه شوهر؛ مامور حین صحبت با مرد متوجه می‌شه زن توی خونه حبسه اما هیچ اقدامی نمی‌کنه! می‌گه زنشه اختیارشو‌ داره 😊

دو روز بعد که آقا می‌ره دوست دخترشو برسونه خونه‌ش زن با یه ترفندی به کمک فرزندش فرار می‌کنه و به کلانتری پناه می‌بره. مامورین کلانتری در کمال خونسردی می‌گن شوهرت بوده می‌گی چی کار کنیم؟ 

بعد زنگ میزنن شوهره میاد با نهایت وقاحت میگه خیانت کرد زدمش.

سرهنگ بیشعور کلانتری هم بدون اینکه تحقیق کنه ببینه اصلا مرد راست می‌گه یا نه؟ با لحن زشتی به زن می‌گه پس حقت بوده. تنها شانس زن این بوده که خانواده‌ش به موقع رسیدن و از کلانتری نجاتش دادن وگرنه دوباره تحویل همون مردک می‌دادنش😐 آثار ضرب و جرح توی بدن زن به حدی زیاد بود که بعد از دو هفته هم پزشکی قانونی یه گواهی بلننننند بالا صادر کرده بود😐

حالا پرونده اومده زیر دست من. بعد از خوندنش ضمن مواجهه با یک سردرد شدید چند نکته به صورت پررنگ جلوی چشمم لیست شد:

۱) هیییییچ حمایتی از زن در برابر ستم و خشونت مرد وجود ندارد زیرا مرد مالک زن است و زن حیوانی‌ست‌ که اختیارش کاملا در دست صاحبش یعنی شوهرش هست. 

۲) فرقی ندارد یک زن تحصیل کرده با شان شغلی بسیااااار بالا باشد یا زن تحصیل نکرده و در کسوت مقدس خانه‌داری باشد. در هر صورت هیچ احترام و شأنی ندارد و چون زن است در برابر مرد باید ضعیف و زیردست باشد  و حق اعتراض به هیچ کدام از غلط‌های مرد را ندارد.

۳) به علت جنس دوم‌ بودن هیچ جا حرف زن شنیده نمی‌شود. هزار دلیل و مدرک هم که داشته باشد مثل آن عکس‌هایی که زن در این پرونده به من نشان داد که اثبات می‌کرد خانم ‌مثلا پرستار بچه با لباس نامناسب در آغوش شوهرش بود، باز هم حرفش خریدار ندارد اما مرد دهان باز کند بدون هیچ دلیل و مدرکی حرفش سند است. حتی اگر حاضر نشود متن پیامک ها را به من نشان بدهد😏

۴) مرد چون مرد است و‌جنس اول است می‌تواند گناه کند، فساد کند، ستم کند و با استفاده از کلاه شرعی راست راست بگردد حتی حق به جانب رفتار کند. اما همان رفتار را اگر زن بکند چون زن است و جنس دوم، باید سرش را برید و روی سینه‌اش گذاشت. به عبارتی خوب و بد و گناه و صواب بر اساس جنسیت افراد تعیین می‌شود. 

۵)هرکجا حرف از حقوق زن در اسلام باشد به خاطر مقتضیات زمان نمی‌توان این حقوق را اجرا کرد مثلا مهریه و نفقه را باد هوا می‌کنیم و تماااام😌 اما هرکجا نفع مردها باشد تا ته اسلام باید اجرا بشود. مقتضیات زمان را هم به زوووور با حکم اسلام تطبیق می‌دهیم. مثل صیغه، چند همسری و ریاست مرد در خانواده (با تفسیری که مردها دوست دارند)، اختیار حق طلاق برای مرد و...😎

هرچی فکر می‌کنم هیچ کدوم از این موارد با اسلامی که من شناختم و پیروی می‌کنم مطابقت نداره!!! کجای کار می‌لنگه؟! 

پ.ن : وقتی زن فهمید من دستور جلب شوهرش رو دادم با چشمای اشکی بهم گفت خانوم من فکر نمی‌کردم توی این مملکت کسی صدای منو بشنوه و به دادم برسه. با خودم فکر کردم وای بر ما که مملکت اسلامی رو تبدیل به جایی کردیم که با قدرت هر چه تمام تر به تخریب اسلام مشغوله. خیلی زشته که مظلومی در ملک اسلامی بگه امیدی ندارم که در برابر ظالم حمایت بشم. شاید عقیده بقیه فرق داشته باشه اما من به شدت معتقدم ما جامعه‌ای اسلامی نداریم. ما یک جامعه‌ی مردسالار داریم که برای دفاع از مردسالاریش داره از پوستین اسلام سوءاستفاده می‌کنه. 

حتی اگر حکومت اسلامی برداشته بشه مردهای حاکم بر جامعه از ابزار جدیدی برای تضمین این مردسالاری استفاده خواهند کرد. مثل اینکه از شعار برابری فمینیسم برای خفه کردن صدای اعتراض زن به استثمارش استفاده می‌کنن اما در عمل برابری شغلی واقعی وجود نخواهد داشت😊

روزهاست درباره‌ی زن‌های جامعه‌م فکر می‌کنم. زن‌هایی که قرن‌هاست در هر وضعیت سیاسی و اجتماعی قربانیان اصلی بودن. هر وقت عرصه بهشون تنگ شده و برای دفاع از خودشون چنگ و دندون نشون دادن متهم شدن به سلیطه بودن و وحشی بودن. هر وقت با لیاقت و تلاش برای به دست آوردن حقوق شون بلند شدن با ابزارهای نابرابر قدرت زیر پاشون کشیده شده و زمین خوردن. زن‌هایی که هم از مرد‌ها ضربه خوردن هم از بعضی از هم‌جنس‌هاشون. زن‌هایی که هنوز مظلومانه و ناامیدانه به دنبال هویت واقعی‌شون می‌گردن. زن‌هایی که مردهایی که همیشه قدرت و اختیار همه چیز رو در دست داشتن هرگز حال‌شون رو درک نمی‌کنن😔

کاش یک لحظه مردها دنیا رو برعکس تصور کنن. دنیایی که موازنه‌ی قدرت بین زن‌ها و مردها درست برعکس چیزی که الان هست تنظیم شده باشه... شاید یک هزارم حس زن بودن رو درک کنن...

۱ ۲ ۳ . . . ۵۹ ۶۰ ۶۱
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan