اگه پسر بودم چه شکلی بودم؟🤔

این هفته در جریان کارورزی دادگاه نظامی یک روز رفتم شعبه‌ی دادیاری یه آقایی که باعث شد یکسری پیش‌فرضای ذهنیم راجع به قاضی جماعت به هم بریزه...

در واقع این طوری بگم که اگر من پسر بودم دقیقا می‌شدم همین آقا. در حدی شبیه بودیم که حتی وقتی یکی از پرونده‌هاشو داد تا بخونم به محض باز کردن پرونده دیدم عه!؟ دست خطش شبیه خودمه😳 حتی‌تر مثل خودمان تکلم می‌کرد 😐 ...البته که این خب ظواهر کاره دیگه، باطن آدما رو خدا داند.

واین جوری بود که به همکاران آینده امیدوار شدیم و مثل قبل فکر نمی‌کنیم قرار ست به یک دیوانه خانه ی مطلق ورود کنیم. (دست کم فکر می‌کنیم دیوانه خانه‌ی نسبی عست)

و خب از اونجایی که این بنده‌ی خدا متاهل بود دارم فکر می‌کنم اگر یه دختر داشته باشه که کپ من باشه عجب جالبناک می‌شه 😂😂😂


پ.ن: فرجه‌ی لهنتی(یا همون لعنتی بقیه) اختبار شروع شده و قراره یه دوره ی چهل روزه غار نشین مطلق بشم... اگر دیر پست گذاشتم یا اگر اومدم جنگی پست گذاشتم فرار کردم و بهتون سر نزدم عذرخواهم به شدت... پیشاپیش و پساپس از اون دسته دوستان با معرفتی که سر زدن و پیگیری احوالات ما را رها نمی‌نمویند حتی در بی‌معرفت‌ترین و سرنزن‌ترین حالتمان، کمااااااال تشکر و امتنان را داریم...گفته باشیم که فکر نکنید نمی‌دانیم چقدر با وفایید...


بی عنوان

اینکه آدم بدونه کار درست چیه و نتونه انجامش بده به مراتب دردناک‌تر از اینه‌ که ندونه کار درست چیه...

دنیا پر از آدماییه که با جای زخمای عمیق و کهنه زندگی می‌کنن چون آدمی‌زاد با خیلی از زخما کنار میاد و قبول‌شون می‌کنه و جزئی از وجودش می‌شن، به شرطی که کسی روشون نمک نپاشه...



عاشقانه‌ی طولانی من و عباس...

خوب یادمه وقتی پنج شنبه، جمعه ها به عشق فتح خدا و بانو کوله پشتی برمی‌داشتیم و می‌اومدیم محله‌ی زادگاه مادری برای گذروندن ایام شیرین پنشمبه جُمه یا همون هالی‌دِی با کلاس جماعت، چه عشقی می‌کردیم.با زهره و هانیه به انضمام پسربچه های به بلوغ نرسیده‌ی محل غوغا می‌کردیم.انقدر شلنگ تخته می‌انداختیم که شب می‌شد و خسته و لِه می‌اومدیم خونه و یه گوشه ولو می‌شدیم تا صبح فردا که دوباره بریم آتیش بسوزونیم. 
همیشه موقع خداحافظی از جلوی خونه‌ی شما رد می‌شدم. همیشه‌ی خدا هم تو اونجا بودی و با لبخند مهربون و چشمای معصومت بهم نگاه می‌کردی و نگاه منو سمت خودت می‌کشیدی. هیچ وقت نمی‌شد که نگاه‌مون با هم تلاقی نکنه. انگار اصرار داشتی که متوجه بودنت باشم.هرچند بچه بودم و متوجه نبودم اما نگاهت یادم مونده... کم کم برام دغدغه شدی.هفت سالم بود و تازه شیر فهم شده بودم که تو باید یه آدم خاص باشی که همیشه اونجا روی اون تاقچه ی سنگی سفید نشستی. بالاخره یه روز که توی بالکن سنگی قدیمی مادربزرگ نشسته بودم و چونه‌مو به نرده‌های آهنی تکیه داده بودم و از دور به تو که از اون طرف خیابون بهم لبخند می‌زدی نگاه می‌کردم. از مادربزرگی پرسیدم: فیوطی،اون پسر مهربونه که عکسش روی طاق سنگی خونه‌ی اقدس خانمه کیه؟
مادربزرگی که سرگرم کندن آدامس من از روی سنگ بالکن بود نگاهش برگشت سمت تو. دیدم که یه پرده‌ی ناااازک و نامحسوس اشک نشست روی چشمش گفت: پسر اقدس خانمه دیگه...
پرسیدم: خب پس چرا مثل بقیه عکسشو تو خونه شون نمی‌ذارن؟ 
گفت:چون شهید شده، برای احترام عکسشو اونجا گذاشتن...(و نیم ساعت برام مفهوم شهادت رو توضیح داد تا آخرش فهمیدم تو باید فرشته باشی)
گفتم:اسمش چی بود؟ 
گفت:عباس.
گفتم: تو دیده بودیش؟ 
آخرین تیکه ی آدامس رو مثل کش از زمین کشید وطوری که انگار با خودش حرف می‌زنه با بغض گفت:جلوی چشمای خودمون قد کشید. عاشق دختر همسایه بغلی شده بود‌.قبل از اعزام اومد بهم گفت با مادرش حرف بزنم تا راضی بشه. ولی برنگشت. انگاری وقتی رفت جبهه عاشق یکی بهتر از اون شد و دیگه عشق زمینی هم نتونست نگهش داره... داشتم برنامه ریزی می‌کردم شام عروسی‌شو بپزم ولی شام ختم‌شو پختم.خودم یکه و تنها...نذاشتم حتی مادر و فامیلاش دست به یه دیگ برنج بزنن...انگار بهرام خودم شهید شده بود...
اون موقع بچه بودم فهمم نمی‌رسید مادربزرگی چی داره می‌گه.
چند سال بعدش ما خونه‌ی فتح خدا رو ساختیم و شدم بچه محل تو. هنوزم تو مهربون و آروم اونجا نشسته بودی و رفت و آمد منو زیر نظر داشتی ولی راستشو بخوای برای من دیگه عادی شده بودی.مثل یه قاب عکس کهنه‌ی روی طاقچه که با همه‌ی عزیز بودنش عادی می‌شه.تا اینکه تو قصد رفتن کردی. پدرت فوت شد و مادرت که تنها بود خونه رو فروخت و رفت شهرستان.بساز و بفروش هم به قاب عکس قشنگ سنگی تو رحم نکرد. یه روز صبح که داشتم می‌رفتم مدرسه تو دیگه نبودی و من چقدر بی معرفت بودم که متوجه نبودنت نشدم. دیگه ندیدمت تا اینکه توی دوران دانشجویی پام به گلزار شهدا باز شد. اصلا دنبال تو نبودم.اومده بودم شهید پلارک رو زیارت کنم. اما انگار یکی دستمو گرفت و گفت بیا یه چرخی بین قبرا بزنیم.شروع کردم به گشتن و مداحی خوندن.یک دفعه انگار هجوم یک دنیا حس آشنا رو توی قلبم حس کردم. یکی داشت نگاهم می‌کرد. برگشتم تا ببینم کیه که سنگینی نگاهش نگهم داشته.تو بودی! تو دوباره منو پیدا کرده بودی عباس! در حالی که من فراموشت کرده بودم. حالم خوب نبود.باهات دردو دل کردم.با همون لبخند مهربون نگاهم کردی و گوش کردی.فکر نکن نفهمیدم که کارمو راه انداختی.انقدرام خنگ نیستم.گرچه اصلا بچه محل خوبی نیستم.ولی عوضش تو یه دونه‌ای با وفا چون من از گلزار که برگشتم بازم تو همهمه‌ی زندگی فراموشت کردم، هر چند یه چند باری اومدم به دیدنت اما بازم رسم وفاداری رو به جا نیاوردم در حالی که تمام مدت حواست بهم بود و سر بزنگاه ها می اومدی سراغم.
درست مثل امشب که حالم خیلی بد بود. سردرد داشتم. غصه دار بودم. غصه دار یه شال سبز. دنیا تو نظرم کوچیک و تنگ شده بود قد یه عدس. رفتم طبقه‌ی پایین که یه چایی تازه دم از دست مادربزرگی بخورم بلکه حالم عوض بشه. مادربزرگی چایی رو گذاشت جلوم و تسبیح رو توی دستش گردوند.گفتم باز نذر چی کردی فیوطی؟ گفت یه نذری داشتم یاد عباس افتادم گفتم براش صلوات بفرستم، بچه‌م دست منو رد نمی‌کنه. انگاری آب یخ ریختن روی دلم. صورت مهربونت اومد جلوی چشمم دوباره سر بزنگاه رسیدی بچه محل. مادربزرگی بی هوا گفت: به جدش قسمش دادم...راستی می‌دونستی عباس سیده؟ 
نمی‌دونستم... بچه محل قدیمی بودی و نمی‌دونستم. سر مزارت اومده بودم مزارتو شسته بودم و نفهمیده بودم. انگار مثل بقیه‌ی نشونه‌ها گذاشته بودی به موقعش برگ برنده رو کنی.خب بچه محل دیگه منو از رو بردی. تو نمی‌خوای بچه محل باشی می‌خوای داداش نداشته‌ی من باشی.داداشی که اییییین همه سال هوامو داشته و پشتم بوده. تسلیم داداش عباس. تسلیم باوفا... بیا مثل همیشه دست خواهرتو بگیر که بدجوری غرق طوفانه...
پ.ن:عباس جان، چقدر وجودت سبزه، چقدر اسمت سبزه، حالا که ازت می‌نویسم بارون گرفته...پاییز شروع شده داداش اما اگر تویی، پاییز رو هم برای خواهرت سبز می‌کنی...من مطمئنم...


پسماند سیاسی...

معاویه: آیا از ذوالفقار علی برنده‌تر سراغ داری؟

عمرو عاص: آری جهل مردم...


پ.ن: مردمی که بدون تفکر و با دلایل برآمده از شکم در انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات مجلس و ... رای می‌دهند لیاقت سرنوشتی بهتر از این ندارند. حتی لیاقت ندارند برایشان شرح بدهی چه بلایی بر سر خود آورده‌اند. نقطه.سرخط.

#FATF 😏


آخرشم دوماد شدم 😁

یکی از دوستان برای جذب اختصاصی قضاوت اقدام کرده مرحله‌ی آخر توی مصاحبه بهش گفتن متاسفانه علی‌رغم تمام شایستگی ‌های شما باید ردتون کنیم چون شما مجرد هستید و ما دیگه قاضی خانم مجرد جذب نمی‌کنیم...دوستمم گفته چه جوری قبلیا رو گرفتید بهش گفتن این قانون جدیده اون قبلیام تعهد دادن که متاهل بشن وگرنه بازخریدشون می‌کنیم.😐
اونم بدو بدو اومده به من می‌گه زود متاهل شو تا بیرونت نکردن😐
هیچی دیگه اومدم خونه به مادری می‌گم یه لیست از پسرای آفتاب مهتاب ندیده‌ی فامیل و محله بنویس از آخر هفته باید برام بری خواستگاری🤔
پدری می‌گه تو که تکلیف سربازیت مشخص نیست شغلتم هنوز قطعی نشده! می‌گم عوضش غیرت دارم قول می‌دم زود به همه چیز برسم و پسرشونو خوش‌بخت کنم.ولی دقت کنید پسرشون همه چیز تموم باشه، خوشگل باشه ، خانه‌دار باشه ، خیاطی و  آشپزیشم خوب باشه...
هیچی دیگه انقدر دسته‌جمعی خندیدن که سیاه شدن افتادن یه گوشه. ولی از خواهری راضی بودم چون مثل یه خواهرشوهر زبده سریع بلند شد یه لیست بلند بالا از پسرای دم بختِ مناسبِ دم دست تهیه کرد تا برام بره خواستگاری😁😁


آخرش...

یه وقتاییم می‌شه که تمام تلاشتو می‌کنی

با چنگ و دندون به زمین و زمان می‌چسبی که توی طوفان محکم سر جات بایستی 

صبر می‌کنی،حتی اگر آدم صبوری نباشی...به معنای واقعی دندون سر جیگر می‌ذاری 

هی جا خالی می‌دی هی جا خالی می‌دی هی جا خالی می‌دی 

هی سرتق بازی درمیاری...از وسط آتش رد می‌شی...به دل خطر می‌زنی...ادای آدمای شجاع و قوی رو درمیاری...

تمام سختیای دنیا رو به جون می‌خری...

فقط به امید اینکه آخر قصه قشنگ باشه...فقط به خاطر امیدی که تمام مدت درونت زمزمه می‌کنه آخرش حتما خوب تموم می‌شه...محاله آخر این همه سختی یه جایزه‌ی دلچسب و شیرین نباشه...

بعدش یکدفعه و غیر منتظره می‌رسی به آخر خط...آره تموم می‌شه...ماجرا تموم می‌شه.

اصلا هم قشنگ تموم نمی‌شه...برعکس، یه پایان فاجعه بار پر از ناامیدی و بطلان تالاپی میفته جلوت...پایانی که اصلا مثل فیلم ایرانیا قشنگ نیست. پایانی که ارزش هیچ کدوم از سختیایی که کشیدی رو نداشته...پایانی که مرگ همه‌ی امیدهای وجودته...

حالا چی؟


دیوانه‌‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟

بعد از سالها یه دوست قدیمی رو دیدم می‌پرسه چی خوندی؟ چی کاره شدی؟
وقتی شغلمو میفهمه چشماش چهارتا میشه میگه: الله وکیلی فکر می‌کردم الان پشت بوم و سه‌پایه نشسته باشی در حال نقاشی باشی یا اینکه در حال امضای کتاب شعرت برای طرفدارات باشی...چی کار کردی با خودت؟
گفتم به من ربطی نداره از مدیر برنامه‌هام بپرس.
با حیرت می‌پرسه مدیر برنامه‌ت کیه؟
انگشت اشاره‌مو سمت آسمون می‌گیرم. میخنده و می‌گه تو از اولشم دیوونه بودی😂😂😂 
_ راست می‌گه اما من این دیوونگی رو با همه‌ی عقل و منطق‌ دنیا عوض نمی‌کنم...من تو رو با تمام آرزوهای رنگی رنگی دنیا عوض نمی‌کنم.

شهر باید به من هیاتی عادت بکند...

میان روضه فریاد می‌زد می‌کُشی مرا حسین...

در دل گفتم ای کاش بکشی مرا حسین...

مردن برای عشق تو عین زنده شدن است...

آه...کاش در یکی از روضه‌هایت بمیرم 

و همان جا زیر پای سینه‌زن هایت مرا دفن کنند 

یا که در جاده‌ی نجف تاکربلا با پای برهنه و و تاول زده به ملاقات مرگ بروم 

یا که گوشه ای از بین‌الحرمین چشم از زشت و زیبای دنیا ببندم و به سوی عشق بشتابم‌...

چه شیرین پرگشودنی...چه احلی من العسلی...چه مرگی که از زندگانی شیرین تر است...

کاش عشق تو مرا بکشد یا حسین...


دسته‌بندی

از نظر من آدما سه دسته هستن

دسته‌ی اول 

دسته‌ی دوم

دسته‌ی سوم

هیچ دسته‌ی چهارمی هم وجود نداره...همین قدر مطلق...

سیگار برگ من کو؟


داستان اسباب بازی‌ها 😍

خواهری بزرگه همیشه مبدع حرکت‌های خیراندیشانه توی خونه‌ی ماست. هربار دیدیمش یه ایده‌ای تو سرش بوده که یه تیکه از زندگی‌شو ببخشه بره😐 از پس انداز حساب بانکیش گرفته تااااا عروسکای اتاق بچه‌هاش...

امرز صبح دیدمش که با همراهی جناب داماد تو پارکینگ داشتن برای چپوندن یه کیسه‌ی پارچه‌ای بزررررگ توی صندوق عقب ماشین قراضه‌‌شون تلاش چشمگیری می‌کردن به شوخی گفتم کدوم بدبختی رو کشتید انداختید توی گونی دارید می‌برید چال کنید؟ خندید سر گونی که هنوز بین زمین و هوا بود باز کرد. یه عالمه عروسک تقریبا نو زد بیرون...عروسکی که چند وقت پیش من کلی پول داده بودم برای دخترش خریده بودمم بین شون بود😐 ناراحت شدم گفتم داری می‌ریزی دووووووووور 😳😳😳😳😳 

بازم خندید و دوتا بروشور بهم داد...نیم ساعته نشستم زل زدم به بروشورا هی بغض می‌کنم هی بغض می‌کنم هی بغض می‌کنم...

حوصله‌ی شرح قصه نیست ...ببینید...اگر خواستید مشارکت کنید طرح قشنگیه😊

۱ ۲ ۳ . . . ۴۴ ۴۵ ۴۶
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan