همونی که دست به طلا می زنه خاکستر میشه :/

خب گاهی هم عیبی نداره اعتراف کنیم حسابی گند زدیم...

مثل همین امروز که ژن نداشته ی آرایشگری این جانب گل کرد 

و اومدم موهای خواهر تازه عروسمو دکلره کنم و زدم از ریشه نصف موهای نازنین تا کمر بلندشو سوزوندم به حدی که مثل پلاستیک حرارت دیده کششششش می اومد :/ 

هنوز از هول و استرسی که به خودم و همه وارد کردم دست و پام خواب می ره و عرق سرد به پشت گردنم میشینه...

تازه اوج ماجرا اینجاست که طفلکی برمی گرده می گه عیب نداره خوبه که فقط امتحانی زیر موهامو گذاشتی بالاییا و روی کار سالمه غصه نخور :/ 

فاجعه ی ماجرا هم جاییه که پنج شنبه عروسی فامیل شوهر دعوته و برای فرار از منت خواهر شوهر که ماهر در امور آرایشگریه و همزمان با رعایت جیب شوهر کارمندش به من پناه آورده بود ...

کچل نشه یه وخت؟!

برم محترمانه و با شرافت هاراگیری کنم یا خودمو بندازم جلوی سگای هار تیکه تیکه م کنن؟هوم؟


سربسته

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ولی دیر رسید...

من بد آورده ی دنیای پر از بیم و امید 

نامه دادم نخوری سیب...

ولی دیر رسید...



رفاقت از نوع دخترونه ی دبیرستانی

میگه یادش به خعیر تا توی مدرسه ی ما بودی شری بودی واسه خودت... بچه ها بهت می گفتن بمب انرژی...همش یا روی نیمکتا وایساده بودی یا از پنجره ی کلاس آویزون بودی

میگم عاره به خاطر همین خانم طباطبایی داد پنجره رو حصار زدن که یه وخت نیفتم سقط شم خونم بیفته گردنش...

می خنده و میگه عاااااره تازه برای مهار کردن شیطنتای تو برداشت مبصرت کرد....

میگم ولی هر دفعه که کلاسو منفجر می کردم از این کارش بدجوری پشیمون می شد، می اومد دم در با اون لهجه ش می گفت تو مثلا خبرت نمااااااینده اییییی...

میگه عااااخ بنده خدا چقدر اذیتش کردی...هنوزم جیغش موقع صدا زدنت تو گوشمه...یزدااااااان بازم تووووو؟

میگم عاره تازه به خاطر همه ی دفعه هایی که اداشو درآوردم باید ازش حلالیت بگیرم...البت اگه پیداش کنم 

میگه وااااای مو نمی زدی با خودش مخصوصا چادر که سرت می کردی عین خودش بی هوا می پریدی تو کلاس ...یه دفعه دو قلوها که موبایل آورده بودن با دیدنت فکر کردن طبا اومده موبایلاشونو از پنجره انداختن بیرون 

جفتمون از خنده ریسه می ریم...

میگم شنیدم خعلی ساله بازنشست شده حالا از کجا پیداش کنم حلالیت بگیرم؟

میگه پیداشم بکنی بابت همه شرارت هات هم که ببخشدت، بابت معرکه ای که روز عاخر سال تحصیلی راه انداختی نمی بخشدت... یادته توی آزمایشگاه گل کوچیک بازی کردیم یه عالمه شیشه شکستیم بعدشم کل مدرسه رو وسط حیاط جمع کردی گودبای پارتی گرفتی؟ 

میگم چه روزی بود! یلدای خدابیامرز روی اون سطل آشغال آهنیه برامون بندری می نواخت... 

میگه عاااااخیییی...راست میگی خدا بیامرزتش...

به یادش هر دو چند لحظه می ریم تو لک... میاد جو رو عوض کنه میگه شنیدم مدرسه ی بعدی که رفتی حسابی از دماغت درآوردن؟

خاطره های مزخرف دبیرستان فرهنگ کوفتی میاد جلوی چشمم و بیشتر پکر میشم... دستمو میگیره میگه گذشته ها رو ول کن خودت چطوری پیرزن؟

می زنم زیر خنده ...مثل دوتا دختر دبیرستانی می خندیم، یه خنده ی واقعی...بعد از مدتهاااا


امام زاده صالح

مادری میگه پدری طرفدار تک فرزندی بوده ...اما دکتر گفته بود که اگر مادری باردار نشه تمام شکمش پر از سرطان میشه... شش ماه صبر کردن ولی مادری به خاطر بیماریش باردار نمی شده وضعیتشم روز به روز بدتر می شده...

خیره میشه به ضریح سبز رنگ و میگه بعد از ظهر از سر کار اومدم خسته و کوفته، همین جا کنار ضریح نشستم و با دوتا انگشت شبکه های آهنیشو گرفتم انقدر حالم بد بود که حتی نتونستم دعا کنم...

نگاه می کنه بهم و میگه وقتی به دنیا اومدی جای دوتا انگشت روی بازوت بود...آستینمو بالا می زنم کمرنگ شده اما هنوز هست.

می خندم و میگم احتمالا توی عالم زر ته انبار مونده بودم واسه روز مبادا و اگه شما به خنسی نمی خوردید نمی فرستادنم این ور.کلا زندگی ته صفی داشتم من، همیشه و همه جا نفر عاخر و دقیقه نودی و اضطرار محور بوده همه چیزم حتی مجوز پا به عرصه هستی گذاشتنم...

مادری میخنده و میگه ناشکری نکن دختر...میره برای زیارت

کتاب دعا رو بغل میکنم و زل میزنم به ضریح...این همه انس بی علت و حکمت نیست ، هر جای زندگیم که گره می خوره، هر زمان که به یه حال داغون می رسم ،هر وقت احتیاج دارم حسابی گریه کنم، یا یه تصمیم مهم بگیرم چشممو باز میکنم میبینم روبه روی ضریح اینجا نشستم...وقتی اینجام انگار توی خونه ی خودمم... ریشه ی این حس توی آسموناست ؛ همونجایی که یه آقای نورانی با دو انگشت منو از ته انبار برداشتو انداخت توی دامن زمین...



کاروانسرا...

به حدی عصبانیم ...به حدی عصبانیم ...به حدی عصباااااانیم که قدرت دارم صدتا مرد جنگی رو با دست خالی از پا دربیارم و از هم بگسستونم...

عاخه مرد ...عاخه مذکر ...عاخه ...لا اله الا الله...

اگه تو مردی من صد سااااااال سیاه نمی خوام هییییچ مردی پاشو بذاره تو زندگیم...

انقدر هوس باز! انقدر بی حیا! انقدر دل کاروانسرا طور!

امروز می ری خواستگاری یه دختر سه سال از خودت کوچیکتر با پررویی تماااام بعد که طرف مردد میگه نه پنج روز بعدش می ری خواستگاری یه دختر دیگه که هم کلاسیته بعد اون دختر به علت مصیبت زدگی و عدم گذشتن چهلم عزیزش ردت می کنه بعدشم پا میشی با گستااااخی تمام سه روز بعد می ری خواستگاری دوستش!!!!!؟؟؟؟؟ به همه شونم میگی من مدتهاست به این وصلت فکر کردم و با خانواده م مشورت کردم و انتخاب اول و آخرم شما بودین و تا ته ماجرا شما رو میخوام و فقط شما و من با بقیه فرق دارم و....؟؟!!؟! همش ظرف چند هفته باهم؟!؟

عاخه چی بگم ؟عاخه چی بگممممم؟!؟! 

با عذر خواهی از همه ی آقایون با شخصیتی که این وبلاگو می خونن ولی الان انقدر عصبانیم که همه ی مردا رو بی استثناء موجودات شهوت پرست از نوع حییییییوانی و دروغ گو از نوع بی حیا می بینم...شرمنده واقعا....وقتی یه نفر که انقدر خودشو حضرت مسیح نشون داده این طوری کرم خورده از آب درمیاد آدم نمی تونه به بقیه ی موارد اعتماد کنه دیگه :/ 

در حد جنون عصبانیم... دوستم میگه خودتو آماده کن احتمالا تا سه چهار روز دیگه میاد خواستگاریت ...میگم جرات داره بیاد تا جوری بشمورمش جوووورررریییی بشورمش که تا یک سال حموم نتونه بره... هرچند که بعید میدونم در این حد حمار باشه... 

هوووووفففففففف


شاعرانه

چه غریب ماندی ای دل!

نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری،

نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم

بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی

نتوان کشید باری…


هوشنگ_ابتهاج



دلتنگیجات

چقدررررر دلم تنگ شده واسه هوای ابری پاییز

نم نم بارون...

بوی خاک خیس خورده...

باد خنکی بوی بارون می ده...

خش خش برگای پاییزی زیر پای عابرای پیاده...

برف یهویی نیمه شب اوایل دی ماه ...

کی می ره این فصل لعنتی جهنم صفت؟!

دلم پوسید توی انتظار ننه سرما...


چش سفید

دوستم امروز صب دومین بچه شو به سلامتی به دنیا آورد...

اومدم با ذووووووق عکسشو نشون مادری دادم میگم ببییییییین بچه ی فاطمه ستااااا... یه نگاهی می ندازه بهم که فول آو خاک بر سرته... رو می کنه به پدری میگه این دوستش یه سالم ازش کوچیکتره هاااااا... پدری یه نگاه فول آو عه وا راست میگیییی؟ می ندازه به مادری و میگه هیچی دیگه برم دبه و سرکه بگیرم از مامانت...

خواهری میگه حالا امیدتونو از دست ندین یکی پیدا میشه اینو بهش قالب کنیم :/ 

پدری با یه لحن غم بادی میگه نع بااااباااا کی میاد اینو بگیره عاخه؟!؟!

مادری میگه خوبت شد؟ دوستات همه مادربزرگ شدن هنو نشستی واس خودت اینجا ور دل من بادوم خیسونده می خوری 

میگم خوبه یه سر این قصه ی هزار و یک شب شماییدااااا هی فرت و فرت روی پسرای مردم ایراد گذاشتید رد کردید 

پدری میگه چش سفیدو ببینااااا...

نام برده ظرف بادام هایش را بر می دارد و در می رود :| 

در این حد مورد استقبالم تو خونه ؛ )



پسربچه ی کی بودی تو؟

امروز سر کلاس دعاوی ثلاث وقتی استاد سن و سال دارِ تحصیل کرده ی(دکتری) مثلا قاضی برجسته ی کشور به سیب زمینی گفت سیب زَمَنی و به قفل گفت قلف و چهار ساعت تمام با شلوار راه راه کبریتی که پاچه ش به صورت تابلویی توی جورابش گیر کرده بود وسط کلاس قدم می زد و با هیجان یه مطلبو ده بار توضیح میداد تا ما متوجه بشیم، به طرز غریبی به این نتیجه رسیدم که تمام مردهای این کره ی خاکی در واقع یکسری پسر بچه های کوچولویی هستن که صداشون دورگه شده و قد کشیدن ... کافیه اون پسربچه رو پیدا کنی و قلقش دستت بیاد تا تمام وجود اون مرد گنده رو تسخیر کنی … البته یه تعداد استثناء های نه چندان محدودم هستن بین این جماعت که انقدر تخس و بدقلق تشریف دارن که فقط دنبال یه مادر ستم کش می گردن تا تمام سختیایی که همه به عنوان یه مرد می ندازن روی دوششون بندازن گردن اون مادر(در واقع همه ی مؤنثات عالم یا باید نقش مادرشونو بازی کنن یا برن بمیرن!!!)...از اینا دوری کنید به سرعت نووووووور...

پ.ن:این یه برداشت شخصیه که توی دکان هیچ عطاری پیدا نمی کنید ... بعله ...

۱ ۲ ۳ . . . ۲۳ ۲۴ ۲۵
خط خطی های ذهن serek کوچولو

نظرات بسته ست ...چرا ؟...نمدونم...

کار داشتید پیغام بذارید حتما موخونم

Designed By Erfan Powered by Bayan