تفال بزن برایم با دستهای کوچکت

بین جمعیت دیدمش...

یه دختر کوچولوی شاید شیش_هفت ساله با یه کوله پشتی صورتی کهنه به پشتش بین شلوغیای عید دنبال مردم راه می افتاد و فال حافظ تعارفشون میکرد...منو که دید اومد سمتم گفت :خاله فال میخری؟

خواهری کنارم نشسته بود بستنی تو دستش خشک شد...انگار دیگه از گلوش پایین نمی رفت گفتم:اسمت چیه؟

گفت:صدف...

گفتم:صدف بستنی میخوری برات بخرم؟

گفت:نع دوس ندارم...

گفتم:تعارف نکن...

گفت:نه بستنی دوس ندارم...ولی...

گفتم:ولی چی؟

با تردید گفت:خاله برام لپ لپ میخری؟

نشسته بود با ذوق لپ لپشو باز می کرد و یک دنیا ذوق داشت

منم کنارش نشستم و فالی که ازش خریده بودم میخوندم :

"تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم ..."

تفسیرشم عاشقونه ست...واسه من خالی و تنها بی معناست...

کاغذشو میندازم تو کیفو با عشق بقیه ی ذوق کردن صدف کوچولو رو نگاه میکنم ، این طوری بهتره...


فکرهای خوبی که بین ازدحام دلواپسی ها پوسیدند

دردناک ترین قسمت ماجرا اینجاست که هر سال تنهایی نشستم پای سفره ی هفت سین ، ولی با یه حس و فکر امیدوار خیره شدم به تنگ بلوری ماهی قرمزا و گفتم امسال آخرین سال تنهاییه...سال دیگه این موقع حتما کنارمه...

امسالم باز تنهایی میشینم پای سفره ولی دیگه این جمله ی تکراری رو نمیگم... به جاش میگم وقتی تا الان نبودی از این به بعدم به دردم نمیخوره که باشی... شاید به خاطر همینه که امسال به مادری گفتم ماهی قرمز نخر...



خر درون serek کوچولو

یه حالتی از مازوخیسم درونی وجود داره که باعث میشه در برابر بعضی آسیبایی که خودمون به خودمون میزنیم بسی پوست کلفت باشیم ، مثل آسیب عاشق شدن...یا مثل آسیب ترس و هیجان اضافی... این مورد دوم نمونه ی بارزش عطش آدما توی دیدن فیلم ترسناک و تجربه ی بازی های هیجان انگیز وحشیه...

باید اعتراف کنم درجاتی از این مازوخیسم رو دارم ... مثلا با اینکه به ششششششدت از تاریکی و تنهایی و الخ از ترسناکیجات میترسم و سالها طول کشید تا راضی بشم تنها توی اتاقم بخوابم اما یه کرم درازی درونم وجود داره که تا فیلم ترسناک میبینه نیشش تا بنا گوشش باز میشه و به طرز ناخودآگاهی میشینه با جزییات پلان به پلان فیلمه رو میخوره ، بعد نصفه شب که میشه همین کرم عزیز دل درد میگیره و شروع میکنه به وول خوردن و اذیت کردن طوری که دم و دستگاه و بالش مالش و پتو متو رو جمع میکنم میرم اتاق بغلی ور دل خواهری میچپم و تا صب پلک روی هم نمیذارم از ترس...

جالبه که اسباب اثاثیه و البسه و اطعمه وکلا کائنات هم در این زهره ترک شدن همراهی میکنن مثلا فیلم کینه رو که دیدیم یادم نیست کدوم قسمتش بود ولی اونی که لوکیشن کلیدی فیلم که روحه ازش زخم خورده بود وسرنخ ماجرا اونجا بود حمام بود، بعد شبش ما دسته جمعی به ردیف دراز و کوتاه وسط حال خوابیدیم و از اونجایی که من محبوبترین عضو خانواده م افتادم آخرین نفر که موقعیت مکانیم دقیقا ور دل حمام بود،حالا این هیچی نصف شب یهو به صورت بی سابقه ای دوش حمام با آخرین درجه باز شد... هیچی دیگه کل خونه رو بیدار باش زدم نذاشتم بخوابن :))))

اولین باریم که فیلم حلقه رو دیدم یادمه تا چند ماه هر چی تلویزیون و ال سی دی کامپیوتر و... میدیدم نصف گوشت تنم میریخت و رعشه میگرفتم با این حال عادم نشدم تا کینه اومد به بازار بدو بدو رفتم گرفتمش...خب چه کاریه عاخه!!؟؟ راستش خودمم خودمو درک نمیکنم خعلیم تلاش کردم یه کاریش بکنماااا نشد که نشد...خلاصه عاخرش با قضیه کنار اومدم و قبول کردم که بلاخره هر کسی باید به نحوی یه خر درون داشته باشه دیگه ...آپشنای خر درون منم این مدلین :)))

اینا رو گفتم که بگم دیشب دوتا فیلم ترسناک زبان اصلی از یه دسفروش که توی شلوغیای عید بساط کرده بود خریدم ...خدا به خیر کنه   



تولد در یک روز ابری وصله ای

بعضیا اصلن به دنیا اومدن که عجیب غریب باشن 
از همون لحظه ی ورودشون به دنیا آفریدن اعجاب و شگفتی رو شروع میکنن و به همه ی دنیا میگن منو ببین، دیگه از من جالبتر کجا دیده بودی؟
مثلا شما توجه بنمو کسی که سی ام اسفند امسال متولد میشه دقیقا تاریخ تولدش چه جوری ثبت و حساب میشه؟ بیست و نه اسفند امسال ؟یک فروردین سال آینده؟سی اسفند همین امسال؟ خب هر کدومش باشه یه جور زندگیش عوض میشه. یه روز عقب یا جلو یکسال تاریخ تولد طرف و سن مدرسه رفتن و شروع تحصیل و پایان تحصیل و سربازی رفتن و الخ از این گرفتاریجات عوض میشه ...همون سی اسفندم که نمیشه عاخه...چون در حالت عادی کلا همچین تاریخی توی تقویم نداریم و ماهیت این یه روز اصلا یه وصله ی اضافه ست در شرایط استثناء برای جمع و جور کردن به هم ریختگیای تقویمی و نجومی ...در این صورت کی تولد بگیریم برای این بنده خدا؟هر چهار سال یه بار؟هر سال یه روز این ورتر یا اون ورتر؟
خلاصه معادله ی پیچیده و اعصاب داغون کنیه و هیچ کسی جز یه موجود عجیبی که حوصله ی سرکار گذاشتن دیگرانو داشته باشه تو این روز متولد نمیشه :))) بعله 

جملات قصار

به بعضیام باید گفت 

داداچ ناموسا بیا یه چند روزی امتحانی آدم باش

شاید خودتم خوشت اومدااااااا ...بعله 



دریا...

 بهم گفته بود نرو از این طرف متلاشی میشی...
منم خواستم نرم... اما انگار خودشم می خواست برم...
چون مجبورم کرد همون راهی که گفت نرو برم...
حالا متلاشی شدم...
این حالت وقتی پیش میاد که ظرفیتت کمتر از چیزی باشه که میخوای 
من ظرفیتم کم بود...
در واقع یه کاسه ی چینی کوچیک ترک خورده بودم که آرزوی دریا شدن داشت ... 
حالا بعد از یه طوفان حسابی نه تنها دریا نشدم، بلکه تک تک بلورای دلم متلاشی شد و ریخت زمین؛ و دیگه هیچ وقت مثل اولم نمیشم حتی اگر ماهرترین چینی بندزن دنیا ترمیمم کنه...

دانشگاه یا لوکیشن فیلم هندی؟ مساله این ست

هرچی تو این فیلم ایرانیا میگن چرند پرند و دروغ مروغه ...
این عشق در یه نگاهایی که میگن با برخورد و افتادن کلاسور و پخش و پلا شدن کتاب و جزوه ها و بعدشم دولا شدن هردو برای جمع کردن خرت و پرتا و چشم تو چشم شدن رخ میده، در عالم واقع احتمال اتفاق افتادنش از یه اپسیلوم اتم درصدم کمتره ...
یعنی در حالت عادی هیچ جنس مونث یا مذکری انقدر گاگول و خنگ نیست که  توی راهروی به اون بزرگی کل جهات یمین و یسار رو ول کنه یه راست بیاد با تو شاخ به شاخ بشه که اگر بشه یا کوره احتمالا یا مرضی چیزی داره...تازه اگرم این دو مورد نباشه و برفرض محالتر واقعا اتفاقی برخورد بشه، طرف پس از برخورد یا بر مثال یه حیوانی که نمیخوام اسمشو ببرم سرشو می گیره اونطرف و بدون اینکه به روی مبارک بیاره رد میشه یا بر فرض محالترترترتر اگر شعورش برسه که کمک کنه سال پایینی یا ترمولک از آب درمیاد یا بچه تنبل رشته ی آبیاری گلهای قالیه که دخترای کلاس خودشونم از دیدنش اشتهاشون کور میشه یا اگر اینا نباشه متاهله...
خلاصه احتمالش از کم یه چند درجه اون ور تره پس تورو خدا خودتون سنگین باشید و عین این فیلمای دهه شصتی با کلاسور تو لابی دانشکده با یه حالت امیدوار و منتظری رژه نرید ؛ )))

شترمرغ بیار و باقالی بار کن

ما از اون خانواده هاشیم که سردرد داریم برای خودکفایی در مایحتاج خوراکی و پوشاکی و الخ از مصرفیجات...

در همین راستا پدری که طبق عادات اجدادیشون تو کار طب سنتیه و بارها از روی کتابچه ی دست نویس مرحوم پدر بزرگی محلولا و شربتای دست ساز ساخته و به خورد ما داده و ما رو تا سرحد کما برده چند وقتیه زده تو کار استعمال خارجی و ساخت انواع ضماد و پماد و الخ از مالیدنی ها 

در همین راستا دیروز یه گووووونی چربی شتر مرغ خرید و آورد و ریخت توی دیگ و گذاشت روی شعله بزرگه ی گازو تا شب همین جوری روغن شترمرغ تولید کرد ...طوری که ما همه دچار مسمومیت ناشی از استنشاق گازهای متساعد از روغن سوخته شدیم و در ودیوارایی که مادری با زحمت تو خونه تکونی سابیده بود به فنا رفتن :))) 

ولی خب الان انقدر روغن شترمرغ داریم که می تونیم حتی بزنیم تو کار صادرات و یه پول حسابی به جیب بزنیم...بگذریم از اینکه تا یک سال حالا هر درد و مرضی بگیریم دواش روغن شترمرغه...

_سرم درد میکنه...روغن شتر مرغ بزن

_دلم درد میکنه… روغن شتر مرغ بزن 

_پوستم جوش زده… روغن شترمرغ...

حکایت همون مدرسان شریف و اینا...حالا شانس آوردیم استعمالش فقط خارجیه و نمیشه خوردش! :/




جونم برات بگه...

دارم فکر میکنم چه جوری سه_چهار سال حرفی که دونه دونه توی وبلاگ قبلیم چیدم و از یه کلمه دو کلمه رسیدم به جمله و پاراگراف و فصل و ... همین جوری کلی ماجرا و داستان و شخصیت تعریف کردم، اینجا منتقل کنم؟

سخته از صفر شروع کردن...سختتر از اون چیزی که فکر میکردم!

از هر چیزی بیام بنویسم حداقل یکی دو کلمه رمزی توش هست که نیاز به شونصدتا پست داره تاپیشینه شو مشخص کنم:/ 

منم که فرااااااخ ... کی حوصله دارم این همه توضیح بدم :)))

پس یه کاری میکنیم ...خورد خورد (یا به قول با سوادا خرد خرد ) و نرمک نرمک شخصیتا و ماجراها رو توضیح میدم...تو هر پست یه تیکه شو میگم؛ باشد که قبل از پر شدن پنج هزارتا پست serek جان در خانه ی جدید کامل شناسونده بشه... 

پس بزن بریم...



بی هیثیتی های serek جان بلاگ ندیده

خبببب اینم از استقبال

به محض ورود دوست عزیز قدیمی یه جشن پتوی حسابی گرفت برام...

حس کسی رو دارم که وسط یه صحبت علمی رسمی یهو یه حباب مشتی از سولاخ دماغش زده بیرون و جلسه رو فرستاده رو هوا...

عجب حس نابی :))))

وبلاگی که نکوست از شروعش پیداست 

۱ ۲
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan