دروغ حلال

حاصل تجربه زیستی ۳۳ ساله من این بوده که 

به مردم از احوالت دروغ بگو، دوست طاقت چس ناله نداره دشمن طاقت خنده مستانه؛

اگر حقیقت حالت رو بیان کنی یا قضاوت میشی یا شماتت؛ دیر و زود داره اما رد خور نداره شک نکن؛

همیشه یه لبخند معمولی( نه زیاد شاد) روی صورتت نصب کن که کسی نتونه حال واقعی پشتش رو بفهمه؛

از یه صورتک ساختگی دائمی استفاده کن غم و شادی حقیقی رو هم درونت نگه دار؛ دیگه خیلی فشار اومد برو با خدا درد و دل کن غر بزن یا تشکر کن. 

در جواب احوال پرسی بقیه هم فقط بگو الحمدلله بد نیستم 🙂

والسلام 


کارناوال

دیشب عروسی دعوت بودیم. آخرین عروسی که رفتم هشت یا نه سال پیش بود. به همین خاطر هوس کردم یه سری به چنین مجلسی بزنم. به نظرم کار خوبی کردم که رفتم. چون خیلی چیزا دستگیرم شد. اول اینکه خیلی چیزا دیگه مثل قدیم نیست. از جمله روابط انسانی بین آدما. عروسیای قدیم جای شادی و خوشگذرونی بود. مجلس دیشب محل خالی کردن عقده ها و کینه های قدیمی اقوام در حال اختلاف یا قطع ارتباط کرده بود! همه با حرص تمام در حال پز دادن به هم و درآوردن چشم هم دیگه بودن!! 

دوم همه ی اون چیزایی که یه روزی به نظرم جذاب بود الان یه جنگولک بازی بی معنی و مسخره بود! اینکه یه نفر یه لباس سفید هیولایی بپوشه با یه عالمه آرایش دلقکی بیاد وسط مجلس چرخ بزنه! اینکه یه عالمه زن با لباسای برقی برقی و آرا پیرا دور هم قر بدن و غیبت کنن! اینکه عکس و فیلمای خصوصی و بی پرده عروس دوماد رو بیارن اکران عمومی کنن ! بعدم عین ملیجکا عروس و داماد رو بندازن وسط رقص تانگو و رقص دو نفره و رقص کوفت و زهرمار برن ! تمام مراسمات و رسوم کوچیک و بزرگ این مجلس به نظرم مسخره و بی معنی اومد!!! 

سوم اینکه قدیما یه چیزی وجود داشت به نام احترام به سبک زندگی صاحب مجلس ! مثلا اگر اول مجلس پشت بلندگو اعلام می کردن عروس داماد راضی نیستن ازشون عکس بگیرید کسی این کارو نمی کرد. اما دیشب با وجود اینکه دی‌جی بدبخت صدبار توی بلندگو تذکر داد ملت با دوربین هایی با فلاش روشن زیر دماغ عروس ازش فیلم و عکس می گرفتن!!! بعدم عروسی غیر مختلط بود و عروس و داماد قبلا اعلام کرده بودن که دوست ندارن خیلی چیزا توی مراسم شون باشه از جمله سرو مشروب!!! بعد تو پارکینگ که داشتیم پیاده می‌شدیم صحنه ای که دیدیم این بود که گروه گروه دور صندوق عقب ماشینا پیک پر می کردن! بعدم تعداد زیادی از همین بزرگواران وسسسسسط تالار تگری زدن و گند زدن به مراسم! 

در آخر به یک نکته عمیق تر و مهم تر پی بردم. وقتی به داماد نگاه کردم و کودکی و نوجوانی و جوانیش از جلوی چشمم رد شد. شیطنتا و گندکاریاش یادم اومد. بعد به عروس بدبخت نگاه کردم که فکر می‌کرد چه انتخاب شاخی کرده و مرد رویاهاشو پیدا کرده!!! فهمیدم که اصلا و ابدا و مطلقا دیگه دلم نمی‌خواد ازدواج کنم. 

این مورد آخری خیلی باعث حیرت خودم شد! البته این خودآگاهی رو دوست داشتم. باعث شد نسبت به مسیر زندگیم روشن بشم و بدونم از زندگیم چی می‌خوام و کجا می خوام برم!

ماحصل ورود به این کارناوال بی معنی این شد: زین پس عروسی نمی‌رم، عروسی نمی‌کنم...


غیر ناطق

امروز فکر می کردم که چقدر از انسان بودن و با انسان زیستن خسته‌م!

حقیقتا دلم می خواد می تونستم مغزمو باز کنم و از فکر و آگاهی خالی کنم و برم یه مدتی حیوان باشم.

البته با توجه به اینکه تغییر کاربری در دفترچه راهنمای آفرینش ما منظور نشده، به یه گزینه جایگزین هم فکر کردم!

مثلا کاش یه زن روستایی بی سواد بودم که یه مزرعه بزرگ سرسبز دور از شهر داشتم با یه تعداد حیوان غیر ناطق زندگی می کردم . مثلا دوتا گاو و شش تا گوسفند و دو سه تا بز و دو تا اسب و دو جین اردک و مرغ و خروس و چندتایی هم سگ و گربه داشتم. یه تیکه زمین رو سبزیجات و سیفی جات می کاشتم و چندتا هم درخت میوه داشتم.

هیچ تصوری از دغدغه های شهری نداشتم و هیچ آدمی دور و اطرافم نبود؛ نهایت سختی زندگیم رسیدگی به امورات حیوانات و گل و گیاهم بود. دستام پینه بسته بود و چشمام پر فروغ؛ مغزم خالی از هیاهو بود و قلبم پر از جریان زندگی؛ 

خلاصه خیلی خسته‌م از زیستن در پوست کلفت حیوان ناطق و متمدن ... ای کاش زبون بسته بودم یا حداقل همزیست زبون بسته ها بودم. 


فرهاد ما

قرار بود اولین ملاقات با فرهاد رسمی و خانوادگی و باکلاس باشه. اما از همون لحظه ورودش ثابت کرد که قراره مرزهای باور منو با پتک قدومش منهدم کنه؛ اولین دیدار ما توی ماشین سیمین اتفاق افتاد؛ داشتیم می‌رفتیم ماشین سیمین رو بفروشیم و فرهاد اصرار داشت به عنوان یک مرد همراه ما باشه و ما تنها نریم. هرچند خریدار هم دختر بود و ترتیب همه کارها رو داده بودم و همه‌ی جوانب معامله رو خودم از قبل دیده بودم و خیالم راحت بود؛ ولی برای محک زدن فرهاد قبول کردم بیاد و این طوری شد که اولین دیدار ما بسیار غیر رسمی و بدون تشریفات و حتی اندکی لاتی شد. جالب‌تر اینکه جلوی خریدار باید وانمود می کردیم از قبل همو می شناسیم و حتی خیلی با هم راحتیم 😂 از حق نگذریم ما هم خیلی حرفه ای نقش مونو بازی کردیم. طوری که مکالمه مونو با سلام خوبی؟ چه خبر؟ مامان خوبه؟ شروع کردیم!  

😂 به طور ناخودآگاهی سریع گاردم بهش شکست. طوری که ساعت دوم آشنایی در حال شوخی و خنده موجودی دقیق حساب بانکی مونو هم اعلام کردیم. اونجا بود که فهمیدم فرهاد با بقیه فرق داره.

 روی پیشونیش جای مهر رد ننداخته و تا این لحظه یه شعار جانماز آب بکشی ازش نشنیدم. اما تا این لحظه جوری امتحانشو پس داده که با خیال راحت روی نجابت و چشم پاکی و حلال خوری و خداترس بودنش قسم می خورم. یک بار صدای بلندشو نشنیدم. هر چی من و سیمین دعوایی و بزن بهادریم اون صلح طلب و آرومه 😂 نهایت غضبش توی رانندگی اینه که شیشه رو بکشه پایین دو ثانیه به یارو نگاه کنه! نهایت تر که اوضاع به تصادف برسه بگه داداش چی کاااار می‌کنی؟! یه بار توی نمایشگاه یه مرده به سیمین حرف زشت زد ما باهاش دعوامون شد. فرهاد رسید گفتم الان یارو رو می‌کشه. در حالی که یارو قدش تا کمر فرهاد بود و در مقابلش یه موش بود وایساد برای فرهاد شاخ و شونه کشیدن؛ فرهاد با یه حرکت بلندش کرد بردش اون طرف زل زد تو‌چشماش با قیافه ای که اصلا نمی شد عصبانیت رو توش تشخیص داد چهار تا جمله به طرف گفت و تمام. طرف اومد از ما عذرخواهی کرد رفت. این شدیدترین برخوردی بود که طی این یک سال ازش دیدیم! برای من که دور و برم پر از مردهای عصبی و بزن بهادره دیدن فرهاد مثل دیدن یه آدم فضاییه!!! بعد از دیدن فرهاد فهمیدم اینکه یک نفر نقش آروما رو بازی کنه یا حتی کظم غیظ کنه و خشمش رو نشون نده خیلی فرق داره با اینکه از درون آروم باشه. آرامش درونی این آدم از سلامت روحش میاد. و چقدر ما به آمدن همچنین آرامشی به خانواده مون احتیاج داشتیم. 

این آرامش اگرچه باعث انعطاف زیاد و گذشت بی پایان فرهاد شده (که البته خصوصیات درخشانی هستن) از حامی بودنش ذره ای کم نکرده. یعنی نسبت به اطرافیانش سست و کم کار و بیخیال نیست. در حدی برای خانواده ش حامی بوده که خواهرش چند روز پیش به من می‌گفت من هر خواستگاری برام میاد ناخودآگاه با فرهاد مقایسه‌ش می‌کنم! ببینم اندازه داداشم مرد هست؟ هرچند که اگر ازدواجم بکنم می دونم شوهرم جرات نداره چپ نگاهم کنه چون داداشم مثل کوه پشتمه. دیدم راست می‌گه فرهاد مثل یه کوه محکم تکیه گاه خواهر و مادر و پدر و همسر و مادر زن و خواهر زن و باجناق و... همه هست. حتی حمید (داماد اول مون) که به شدت آدم بد قلق و چیز اخلاقیه خیلی خوب باهاش ارتباط گرفته و رفیقش شده. نیومده شهرتش به فامیلای قطع ارتباط کرده هم رسیده و پیغام پسغام دادن که از خودتون خوشمون نمیاد ولی تعریف فرهاد نامی رو شنیدیم دامادتو‌ن شده دوست داریم ببینیمش😂

جدای از همه اینا فرهاد دو تا ویژگی خیلی خاص داره که برای من خیلی دوست داشتنیه؛ اول اینکه به شدددددت زندگی رو آسون می‌گیره و آسون می گذره و اصلا گیر دنیا نیست. به طور مثال دو سال پیش یکی از فامیلای دورشون یک میلیارد و سیصد تومن ازش کلاهبرداری کرده و الفرار؛ ولی به طرز شگفت انگیزی فرهاد هیچ پیگیری قانونی در این خصوص نداشته و دغدغه ای هم راجع به این موضوع نداره. هر چند پینه‌های دستاش می‌گه که قطعا برای اون پول خیلی زحمت کشیده بوده؛ 

دوم اینکه جنون وصف ناشدنی نسبت به امام حسین داره. با این عشق نفس می‌کشه اصلا این عشق سبک زندگیشه.

ما هر وقت دلمون بگیره نهایتش بریم امام زاده صالح ، اما فرهاد تا دلش می‌گیره سوار ماشین می‌شه می‌ره تا مرز یهو زنگ می‌زنه می‌گه من کربلام 😐😂

اگر یک سال و چند ماه پیش از من می پرسیدی سیمین با چه آدمی ازدواج می کنه هرگز ویژگی های آدمی مثل فرهاد رو نمی‌گفتم؛ اما یک سال و اندی شده که فرهاد داماد ما شده و مثل خورشید زندگی همه مونو گرم کرده. 

یک ساله که هر کجا گیر بیفتم و احساس ناتوانی کنم کافیه یه پیامک با این متن ارسال کنم: داداش کجایی؟ 

فرهاد دیدگاه منو به همه چیز عوض کرد. فهمیدم هنوزم آدم‌هایی هستن که واسه ی موجودیت دنیا یه ارزش محسوب میشن. آدم‌های بی ادعا و بی شعاری که سالم بودن روی زبان شون نیست توی عمل شون هست. حرص و طمع و عجله ندارن. زندگی براشون یه چیز تاریک و مشکوک نیست. آدما رقیب یه مسابقه‌ی خطرناک نیستن. هیچ چیز ارزش خشمگین شدن و بروز واکنش عصبی رو نداره. حرف ناجور مردم براشون مهم نیست و ترس از خدا تنها مرز زندگی شونه. اگر از من بپرسی نه تنها خانواده من بلکه همه‌ی دنیا به فرهادهای بیشتری احتیاج داره.

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan