دلتنگیِ یک دلِ تنگ

جایی خواندم : "انسان همیشه دیر این را می‌فهمد 

که به آن اندازه که فکر می‌کرده زمان وجود نداشته است"

فکر کردن به حقیقت این جمله خیلی دلم را فشرده کرد. 

زمانی که تا گلو دلتنگ یک نگاه، یک صدا، یک عطر و یک آغوش خاص شدی 

در حالی تمام وجودت از این حقیقت می‌سوخت

که تا لحظه‌ی مرگ قرار نیست دوباره آن نگاه ، صدا، عطر و آغوش را داشته باشی؛ 

آن زمان ، بسیار زمان نامناسبی برای این‌ است که بفهمی ممکن است زودتر از تصور ما دیر شود...

شما را به خدا قبل از اینکه دیر شود نعمت داشتن همدیگر را دریابید. مطمئن باشید حتی اگر در نهایت خوشبختی تمام عشق خود را به هم بدهید باز هم وقتی دیگر با هم نباشید احساس حسرت می‌کنید. چه برسد به اینکه از هم غافل شوید.  

به خدا آنقدرها که فکر می‌کنید زمان وجود ندارد...😭

پ.ن: ممنون می‌شم اگر برای فتح اله فرزند سیف اله فاتحه بخونید...🙏


آه پاره‌ی جانم بود…

اگر هزاااار نفر جلوی چشمت بمیرن باز هم حقیقت مرگ رو لمس نکردی.

زمانی گوشت و پوستت با این مفهوم برخورد می‌کنه که حضرت مرگ عزیزِ جونت رو جلوی چشمت با خودش ببره...

نه هر کسی !!! کسی که از وقتی چشم باز کردی توی دنیا کنارت بوده، نفس به نفست زندگی کرده، توی غم هات گریه کرده توی شادی‌هات خندیده؛ پا به پات توی تمام مراحل اومده ؛ باهات استرس گرفته و هیجان زده شده، ناامید شده بعدش امیدوار شده. برنده شده و باخته؛ توی شکست‌هات حمایتت کرده و توی پیروزی هات بهت افتخار کرده.  لحظه به لحظه گوشت و استخوانت در کنارش رشد کرده و بهش گره خوردی. کسی که هیچ تصوری از نبودنش نداری! چون وجودش مثل اکسیژن برای روحت ضروریه و بودنش توی تک تک لحظات بدیهیه. کسی که وقتی بغلش می‌کردی و سرتو روی سینه‌ش می‌گذاشتی توی اعماق روحت حس می‌کردی که محاله زندگی بدون حضور اون وجود داشته باشه. 

در این صورت... لحظه ای که چشمهاش از حیات تهی شد و صدای نفس‌هاش قطع شد. لحظه ای که دستهاش زیر دست‌هات شروع به سرد شدن کرد. در اون لحظه با تمام سلول‌های وجودت با مرگ ملاقات می‌کنی و درکش می‌کنی. و تا به این سن برای من هیچ چیز به سختی درک این تجربه برای اولین بار نبود، اگرچه قبلا مرگ خویشاوندان دیگهای رو دیده بودم. 

لحظه‌ای که با هستی خودم درک کردم یعنی چی که شاعر می‌گه: 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...😭😭😭

علی الدنیا بعدک العفا...

 

پ.ن: ممنون می‌شم برای فتح خدای قشنگم فاتحه‌ای هدیه بفرستید... (فتح اله فرزند سیف‌اله) 😭😭😭🖤


شب چرا می‌کشد مرا…

اوایل شیوع کرونا بود. همه جدی جدی ترسیده بودیم و حتی عید آن سال خودمان را در خانه حبس کردیم که قرنطینه بمانیم. 

از آنجا که اهل یکجا نشستن نیستم میز چوبی و بساط نقاشی‌ام را زیر بغل می‌زدم و می‌رفتم روی خرپشته می‌نشستم. از آنجایی که توی محل ما کمتر خانه‌ای از طبقه چهارم بالاتر آمده خرپشته در طبقه ششم هیچ مشرفی نداشت. روزهای عجیبی بود. موهایم را در باد خنک بهاری رها می‌کردم و ذهنم را در موسیقی غرق می‌کردم. با چرخش قلم روی مقوا فکرم همه‌ جا می‌چرخید. قلم می‌رقصید و ذهن من نیز... افکارم را از نوک قلم روی صفحه میریختم و خالی می‌شدم.

آن روزها غمگین بودم. با خودم فکر می‌کردم ممکن چرخ روزگار غمگین‌تر از این بچرخد؟ امروز به خودم آمدم و دیدم چقدر غمگین‌ترم!!! در یک انتظار درد آور و کشنده غوطه‌ور شده‌ام. وقتی تلفنم زنگ می‌خورد قلبم می‌ریزد. وقتی صدایم می‌کنند قلبم می‌ریزد. وقتی تلفن خانه زنگ می‌خورد قلبم می‌ریزد. وقتی زنگ آیفون خانه را می‌زنند قلبم می‌ریزد. تا به حال شده ریز ریز از زهر انتظار جان بدهی؟ انتظار خوبش آدم را از پا درمی‌‌آورد، چه برسد به بدش... .

این انتظار مثل دور باطل عقربه‌های ساعت در رگ‌هایم می‌چرخد و تمام نمی‌شود. باور کن که حتی اگر خبری که منتظرش هستم برسد هم باز این انتظار ادامه خواهد داشت. مثل آن ساعتی که زنگ زدند و گفتند پای راستش از بالای انگشت‌ها قطع شد اما هنوز زنده‌ است. مثل وقتی که به خانه آمد و جای خالی انگشت‌هایش را دیدم و چشمم سیاهی رفت و افتادم. مثل حالا که دکتر گفته از عمل پنجشنبه زنده برنمی‌گردد و کارم شده پای تلفن اشک‌های مادری را بشمارم و به پدری غر بزنم که چرا مادری را با آن حال گذاشتی به بیمارستان برود خودت باید می‌رفتی؟! 

این روزها دیگر حتی حوصله‌ام آنقدر هم نیست که بساط نقاشی‌ام را روی پشت‌‌بام ببرم و اندکی در هوای آزاد نفس بکشم. قلمو ها و رنگ‌ها و کاغذها وسط اتاق خودم پهن شده. گاهی قلم را می‌چرخانم و رنگ را درون قطره اشکی که وسط صفحه افتاده پخش می‌کنم و با خودم می‌گویم چه خوب شد که آب‌رنگ انقدر راحت می‌تواند غم‌ها را حل کند. گاهی خسته می‌شوم و دست می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم. می‌دانم این غم‌ها تمام شدنی نیست و کار به جایی می‌رسد که دیگر زور آب‌رنگ هم نرسد. روزهایی در پیش است که از این هم غمگین تر شوم... . 

همیشه گفته‌اند شب ماندنی نیست. 

راستش خیلی قبول ندارم. من با چشم خودم دیده‌ام که شب آمده و نرفته. 

قصد رفتن هم ندارد...


برگه‌ها بالا

خداوند آدم‌ها رو با آرزوهاشون امتحان ‌می‌کنه. نه همه‌ی آرزوها و نه هر آرزویی. اون آرزویی که از همممممه بیشتر برات مهمه انقدر که به عنوان یه هدف بلند مدت بهش نگاه می‌کنی و همیشه در هر حالتی گوشه‌ی ذهنت نشسته. اون آرزویی که گاهی از ترس نرسیدن بهش‌ دل‌شوره می‌گیری. همون که تمام وجودت طلبش می‌کنه ، همون که فکر می‌کنی اگر بهش برسی زندگیت ثمر داده و اگر نرسی پوچ و بیهوده بودی. دقیقا خدا دست می‌گذاره روی همون. بهت اجازه نمی‌ده بهش برسی. یا ازت می‌گیردش. بعد می‌شینه و دست و پا زدن و تقلا کردن و زمین خوردن تو به خاطر اون‌ آرزو رو نگاه می‌کنه. و تو مثل مرغ سرکنده از این طرف به اون طرف می‌دوی و التماس می‌کنی که آرزومو بدید. بعد با سر زمین می‌خوری و گل و لجن توی دهنت پر می‌شه. اگر خیلی سرتق باشی ممکنه تمام استخوان های روح یا جسمت رو به خاطرش بشکنی. اگر اهل تلاش کردن و سرتق بودن نباشی ممکنه کم بیاری یه گوشه بنشینی و افسرده بشی. حتی شروع کنی با خدا دعوا کنی و ازش دور بشی. و چشمت به در خشک بشه که معجزه از راه برسه و همه چیز درست بشه.

بگذار بهت بگم که اون معجزه هرگز نمیاد. جمله‌ی تلخ و دردناکیه اما حقیقته. چه اهل تلاش باشی چه گوشه‌نشین ، اون معجزه نمیاد. چون تو باید یاد بگیری که آرزوها علت بودن تو در این دنیا نیستن. اونا فقط سنگ محک‌ خدا هستند برای سنجیدن اصل مطلب در وجود تو. آرزو سواله نه جواب. جواب همونیه که آخر امتحان می‌فهمی. اینکه اصلا رسیدن به این هدف یا آرزو موضوع امتحان نبوده. ممتحن فقط می‌خواسته ببینه تو چه جوابی به این سوال می‌دی!؟ خواستن تو، تلاش تو، پذیرش و صبر تو، توانایی تو در رها کردن و گذشتن از دلت، ترس تو و اعتمادت ، خویشتن داری و حفظ خودت از زمین خوردن یا بلند شدن بعدش، شاید جواب اینا باشه... . 

بدترین حس اینه که امتحان تموم بشه و تو نتونی جواب رو پیدا کنی. وقتی برگه‌ی تصحیح شده رو می‌بینی که روی جوابای غلطت خط قرمز کشیدن و می‌فهمی که جواب درست تمام مدت جلوی چشمت بوده و آسون‌تر از چیزی بوده که تصور کنی. اون لحظه بدترین لحظه‌ست. اینه که می‌گن قیامت یوم‌الحسرته. 

ولی خیلی غم‌انگیزه که خدا آدما رو با آرزوهاشون امتحان می‌کنه...


هر لحظه در خودم جوانه می‌زنم سپس دوباره می‌میرم…

همیشه فکر می‌کردم یه زندگی پربار و عاقبت به خیر اون زندگیه که وقتی موهات سفید شد و برگشتی به گذشته نگاه کردی ببینی به همه یا مهمترین هدف‌هات رسیدی و جلوی همه‌ی جمله‌های زندگیت نقطه گذاشتی و به یه نقطه ی خاص نهایی رسیده باشی. در اون لحظه می‌تونی بگی توی زندگی رشد کردی. 

اما الان فکر می‌کنم شایدم رشد واقعی همه‌ش رسیدن نباشه. گاهی روح آدمیزاد با نرسیدن رشد می‌کنه. اونجایی که برای یه هدف تلاش کردی و حقیقتش رو درک کردی و نرسیدی، لحظه‌ای که دیگه حس کردی اونو نمی‌خوای؛ شاید خیلی بیشتر از لحظه‌ای که اگر بهش می‌رسیدی ، بزرگ شده باشی حتی اگر موهات هنوز سفید نشده باشه.


حسرت الملوک

ما آدما ممکنه احساس یه آدم رو بفهمیم اما نمی‌تونیم ادعا کنیم درکش کردیم 

تا زمانی که دقیقا همون لحظه رو با همون شرایط با تمام حواس پنجگانه‌مون ادراک کنیم

اون وقته که می‌تونیم ادعا کنیم به درک احساس اون فرد رسیدیم.

چند وقت پیش کنار مادری آشپزی می کردم و داشتیم برای شام جغور بغور درست می‌کردیم. مادری همین طور که پیازداغ رو هم می‌زد گفت اگه گفتی اسم دیگه‌ی این غذا چیه؟ 

گفتم نه والا واحد تاریخچه‌ی غذا توی دانشگاه پاس نمی‌کنن

گفت اسم دیگه‌ش حسرت الملوکه

گفتم واقعا؟ چرا؟ 

گفت زمان ناصرالدین شاه جغور بغور یه غذای خیلی عامه و سطح پایینی بوده به خاطر همین برای پایین نیومدن شان دربار اجازه نمی‌دادن برای شاه سرو بشه. یه بار که ناصرالدین شاه توی شهر می‌چرخیده بوی جغور بغور به مشامش می‌خوره و خیلی دلش می‌خواد. می‌پرسه این جه غذاییه؟ می‌گن قبله‌ی عالم خوردن این غذا مال رعیته در شان شما نیست. خلاصه ناصر بعد از اونم چند بار توی دربار دستور می‌ده براش جغور بغور درست کنن می‌گن چشم قبله عالم اما جیگر نداریم بذارید بفرستیم بخرن براتون درست می‌کنیم. آخرشم به ناصر جغور بغور ندادن و حسرت به دل مرد. این شد که اسم جغور بغور بین مردم به حسرت الملوک معروف شد.

من اون لحظه که مادری این داستانو گفت خندیدم و گفتم واااا ! مگه می‌شه پادشاه که قدرت همه امور رو داشته توی رودربایستی نتونه یه غذا بخوره؟ خب دستور می‌داده درست کنن دیگه! یعنی چی که به خاطر جایگاهش نتونسته یه غذا بخوره؟!؟!

خلاصه با اینکه حس ناصر رو می‌فمیدم اما نتونستم اصلا درکش کنم.

تا اینکه‌خودم عینا تجربه‌ش کردم. 

دیروز لیوانمو بردم آبدارخونه بشورم دیدم یه سینی نارنجی بزرگ با یه ماهی‌تابه روحی درب و داغون روی میزه و به به عججججب املتی!!! بوش آدمو مشت می‌کرد. یه عالمه هم دورچین داشت، خیارشور و پیاز حلقه شده و چیپس دورش چیده بودن. جای تعجبه من خیلی املت خور نیستم اما واقعا دلم هوس کرد! همچین که داشتم لیوان می‌شستم و زیر چشمی املته رو دید می‌زدم صاحبش اومد. دو تا از کارمندای اداری شعبه روبه‌رویی بودن. با دیدن من دستپاچه شدن و عذرخواهی کردن( آخه غذاخوردن قبل از ساعت نهار و استراحت توی آبدارخونه مرسوم نیست) یکی‌شونم تعارفم کرد. 

منم کلی جلوی خودمو گرفتم و گفتم نه ممنون اشکالی نداره شما بفرمایید. ( ولی توی دلم داشتم با خودم می‌گفتم برم برای خودم سفارش بدم بیارن) 

اون یکی که تعارف نکرده بود با سقلمه به پهلوی تعارف کننده زد و گفت: زشته بابا تا حالا دیدی یه قاضی اینجا املت بزنه که تعارف می‌کنی؟ ببخشید خانم فلانی این بی ادبه زود خودمونی میشه منظوری نداشت. 

من با یه لبخند تلخ گفتم: اشکالی نداره بابا منم مثل شما چه فرقی داره؟ 

از آبدارخونه اومدم بیرون ولی با خودم فکر کردم واقعا حواسم نبوده که خیلیییی از تابوهای عجیب و غریب توی محیط کارم هست که دست پامو بسته؛ چه جوری توقع دارم بتونم اون سینی املت رو بگیرم و ببرم توی شعبه یا حتی آبدارخونه بشینم و بزنم بر بدن در حالی که ارباب رجوع حتی اگر ببینه من یه لیوان چایی دارم می‌خورم چپ چپ نگاهم می‌کنه؟! 

اون لحظه بود که حس واقعی ناصر رو درک کردم. روزهای بعد که سینی‌های متعدد املت توی آبدارخونه بین کارمندای اداری می‌چرخید و سهم من فقط بوی خوبش و حسرتش بود؛ فهمیدم چقدر بده که با تمام وجودت یه چیزی رو دوست داشته باشی اما به خاطر معذوریت‌ها ازش محروم بشی. وقتی این حس دوبرابر بد میشه که اون معذوریت ها کاملا به نظرت مسخره و بی‌معنی باشه. طوری که حتی خودتم باورت نشه که به خاطر همچین چیزی محروم شدی. اون وقته که خوردن یه غذای ساده که در حالت عادی شاید برای بقیه اصلا مهم نباشه برای تو حسرت می‌شه! و شاید انقدر ماجرا مسخره باشه که حتی بقیه خنده‌شون بگیره و نتونن درک کنن که واقعا چرا حسرت شد؟!  


خشم و هیاهو

آدم‌ها گاهی برای انتقام از دیگران صدمات خیلی بدی به خودشان می‌زنند. 

آدمی که خودش را زیر قطار می‌اندازد یا از یک پل بلند به پایین می‌پرد یا یک ماده‌ی کشنده می‌خورد، در واقع دارد رنج دیدن و حس کردن آزار رساندن به خودش را به دیگران تحمیل می‌کند. اگر انسان باشی و یک آپشن به نام وجدان در وجودت فعال باشد این رنج ناگزیر است. نمی‌توان به جان کندن یا جان سپردن فجیع یک نفر بی تفاوت بود و این دقیقا همان چیزی است که آن شخص می‌خواهد ببیند. 

من این را کامل درک نکردم تا روزی که در محل کارم یک مرد به خاطر محکوم شدن در یک پرونده در حضور عموم خودش را به آتش کشید. او می‌سوخت، خیلی درد می‌کشید اما در لحظات آخر وقتی به چشم‌هایم خیره شد فهمیدم از اینکه با سوختنش ما را عذاب داده است خوشحال است. در واقع او ما را مجازات کرده بود نه خودش را...

مهم نیست چقدر درد می‌کشند! تصور دیدن درد دیگران محرکی می‌شود برای توجیه تمام دردی که در حالت عادی ترس آنها را از آن دور می‌کند! دریغ از اینکه متوجه باشند بیش از دردی که تحمیل می‌کنند را تحمل خواهند کرد. خیلی دوست دارم بدانم ریشه‌ی این خودآزاری برای دگرآزاری کجاست؟ چه می‌شود که دیدن رنج دیگری از شدت رنجی که به خودت تحمیل می‌کنی می‌کاهد و حتی تسلی می‌شود برای خشم و اندوه‌های فروخورده.

شاید هرگونه توجیه روانشناختی بتوان برای این کار ردیف کرد. اما من فکر می‌کنم بهترین علت می‌تواند خود قربانی پنداری باشد.این افراد حتی زمانی که قربانی نیستند تصور می‌کنند که قربانی شده‌اند.حتی از یک جایی به بعد عادت می‌کنند که قربانی باشند و اصلا مشکلات‌شان را با قربانی شدن حل کنند. راه دیگری به جز آن برایشان تعریف نشده.

شاید نیاز شدیدی به ترحم و دیده شدن یا همدردی داشته‌اند و انتقام‌شان را از افرادی که آنها را ندیده‌اند با محو کردن خود گرفته‌اند. مثل همان مردی که قبل از خودکشی در دفتر خاطراتش نوشت به سوی پل می‌روم تا خودم را بکشم اگر حتی یک نفر در مسیر به من لبخند بزند این کار را نخواهم کرد. شاید فکر کردند حالا که آنها در حال سقوط هستند نباید تنهایی بیفتند. باید اثری از افتادن آنها بر زمین بماند. مثل لکه‌های سوختگی که هنوز هم از زمین دادسرای ما پاک نشده است

متاسفانه این انتقام سرانجام آنها را به آرامشی که دنبالش بودند نمی‌رساند. این را هم از ترسی که در چشمان همان مرد بود فهمیدم، لحظه‌ای که مامور اورژانس به همکارش گفت "کارش تمومه" هم از آبی که بعد از مردن او از آب تکان نخورد... زیرا هرچند در لحظه آدم‌های اطراف او ناراحت شدند اما بعد از آن زندگی به رسم همیشگی‌اش به سرعت بدون او به جریان عادی‌اش برگشت. هر روز آدم‌های زیادی از کنار آن لکه‌های سوختگی عبور می‌کنند بدون اینکه برایشان مهم باشد چرا ایجاد شده. حتی آنهایی که مثلا مجازات‌شان کرد اصلا نیم نگاهی به این لکه‌ها نمی‌اندازند تا به یاد بیاورند چه شد و چرا شد. به خاطر همین هرگز نمی‌فهمم چرا بعضی آدم‌ها برای تنبیه کردن دیگران به خودشان آسیب می‌زنند... .

پ.ن: من پرونده آن مرد را خواندم. او واقعا گناه کار بود. به خاطر فرار از پرداخت یک بدهی قدیمی سند جعل کرده بود و این موضوع اثبات شده بود. اما او فکر می‌کرد مجرم شدنش تقصیر بقیه است و او قربانی شرایطی است که بقیه ساخته‌اند! به جای تحمل عواقب کار خلاف خودش ترجیح داد با قربانی کردن خودش طناب تقصیر را به گردن بقیه بیندازد. هرچند که حقیقتا خدا به تقصیرهای بنده‌ها آگاه است اما باید بگویم به نظر من نتوانست این لکه تقصیر را اینگونه پاک کند. هر روز که آن لکه‌ها را می‌بینم همین فکر از سرم می‌گذرد... .

به قول دوستی روش آدم‌ها برای مقابله با سختی‌ها و موانع زندگی فرق دارد برخی با روششان خودشان را بدهکار خدا می‌کنند و برخی خدا را بدهکار خودشان می‌کنند. این دو در آخر کار با هم خیلی فرق دارند.


خشونت در خانه

دیشب یه لایو دیگه داشتیم در مورد خشونت خانگی صحبت کردیم 

اگر دوست داشتید ببینید به صفحه اینستاگرام خانم لامعی مراجعه کنید لایو رو سیو کردن 😌

آدرس پیج شون vakil.Maryam.lamei98🌺


فلسفه‌‌ای برای ذهن‌های مقصر

می‌دونی به نظر من مهم‌ترین چیزی که ما باید درباره نظام پاداش و جزا یاد بگیریم اینه که قبول کنیم هیچ کدوم از ما آدم‌ها بی نقص نیستیم. هر کدوم‌مون بلاخره یه نقص یا ایرادی داریم و هرچقدرم تلاش کنیم بازم از یه نقطه یه چیزی از دست‌مون در می‌ره و اشتباه - خطا یا گناه می‌کنیم. حالا هر کسی توی یه زمینه‌ای ضعف داره و از پس کار برنمیاد. این چیزیه که خدا هم خوب می‌دونه.  

من فکر می‌کنم مهم اینه که ما چقدر تلاش می‌کنیم که نقص نداشته باشیم و اشتباه نکنیم. چیزی که خدا از ما می‌خواد این نیست که بی نقص باشیم. اون فقط می‌خواد ما تمام تلاش‌مونو بکنیم. تمام تلاش واقعی یعنی به معنای واقعی تمام کاری که از دستمون برمیاد. نه اینکه خودمونو بزنیم به اون راه و بعد از اینکه به خاطر کوتاهی‌مون گند زدیم بگیم من تمام تلاشمو کردم. اما اگر واقعا تمام تلاش‌مونو کردیم و اتفاقی گند زدیم، احتمالا خدا درنظر می‌گیره که ما چرا گند زدیم و چقدر مستحق اخم و قهر هستیم. شاید حتی بیشتر از حد معمول کمک مون کنه تا گندی که زدیم رو جمع کنیم. اینجاست که بعضی وقتا خرابکاری می‌کنیم اما برخلاف تصورمون همه‌چیز نابود نمی‌شه. چون یه نفر اون بالاست که حواسش هست چی به چی بوده. 

مهم اینه که توی قلبت و توی رفتارت مبنا رو بر آسیب نزدن به دیگران بگذاری. اما اگر اتفاقی یه روزی از دستت در رفت و خطا کردی و به کسی آسیب زدی سریع خودتو پرتاب نکن توی چاه ویل جهنم. مطمئن باش خدا در جریانه که چی شده و چرا شده؛ حتی مطمئن‌تر باش که یه جور ویژه‌ای کمکت می‌کنه اوضاع رو تا حد ممکن اصلاح کنی. 

چیزی که این روزها خیلی به خودم می‌گم اینه که دست از آزار خودت بردار سه‌رک جان. به جای شکنجه‌ی خودت به این باور برس که تو تمام تلاشتو کردی. تمااام تلاش واقعی تو گذاشتی وسط؛ حالا دیگه هر اتفاقی بیفته خدا حتما اینو در نظر می‌گیره.

آرام باش قلب کوچک متلاطم من خدا ناظر توست. بسپر به خودش. اون درستش می‌کنه.😊❤️


حقوق زن یا مصلحت پدرسالار

قانون جدید مهریه خیلی سر و صدا کرده و بحث بزانگیز شده

به خاطر همین یه لایو علمی با یکی از همکارا راجع به حقوق زن برگزار کردم

راجع به حقوق متناظر زن و مرد صحبت و بحث کردیم

تازگی نداشت که مردها کامنتای لایو رو با فحش و ناسزا به زن و مهریه و ... منفجر کنند.

هرچند که بحث رو از حالت علمی خارج نکردیم و توی مسیر خودمون پرسشهای آدمی‌زادی رو پاسخ دادیم و وارد حرفای خاله زنکی نشدیم، اما برام جالب بود، با وجود اینکه مثل آفتاب سر صلاة ظهر روشن و واضحه که کفه‌ی قوانین کشور ایران به طرز ناجوری به سمت مرد سنگینه و نفع اونها رو تامین می‌کنه، یه عده داشتن خودشونو می‌کشتن که چرا قانون به نفع زن‌هاست!!!!!!

وسط لایو کم مونده بود بزنم زیر خنده😂 آخه برادر من جز مهریه چه قانونی به نفع زن وجود داره در کشور ما؟! 

تازه همون مهریه هم که تنها سلاح زن در برابر نامردی شوهرشه دارید ازش می‌گیرید😌

اما یه نکته جالب‌تری که اتفاق افتاد این بود که استاد دانشگاهی که وارد لایومون شد تا با ما بحث کنه به عنوان یه مرد حرفی زد که بعید بود بزنه. در جواب یکی از مذکرهایی که کامنت فحاشی می‌کذاشت گفت؛ شما اگر راجع به خواهر یا دختر خودتم باشه همین قدر از حذف حقوق قانونی زن راضی خواهی بود؟ در برابر حذف این حقوق زن حاضری یه تعدادی از حقوق خودتم حذف بشه؟ مثلا حاضری حق طلاقتو بذاری زمین؟ چرا فقط یک‌طرفه بعضی حقوق زن حذف بشه بدون اینکه حقی متناسب باهاش جایگزین بشه؟    

این حرفش منو یاد یکی از پرونده هام انداخت. خانمی از شوهرش بابت ضرب و جرح عمدی و ترک انفاق شکایت کرده بود. شوهرش زن صیغه‌ای و دوست دخترهای متعددددیییی داشت و زن زیبا و همه‌چیز تمام خودش رو پنج سال بود که با یک بچه به امان خدا رها کرده بود. به خاطر لجبازی هم زنشو طلاق نمی‌داد می‌گفت بمون تا موهات رنگ دندونات بشه. اگر طلافت بدم می‌ری شوهر می‌کنی. جالب بود زن نتونسته بود روابط نامشروع شوهرش رو در دادگاه اثبات کنه چون شوهر برای هر ده تا دوست دخترش صیغه نامه جور کرده بود. برای فرار از ترک انفاق هم ماهیانه پنجاه هزار تومان واریز می‌کرد که نتونیم محکومش کنیم. برای فرار از مهریه هم تمام اموالش رو به نام مادرش زده بود. ضرب و جرح رو هم انکار می‌کرد چون داخل خونه بود و زن شاهدی نداشت و مرد می‌دونست زن نمی‌تونه اثبات کنه. پدر خانم روحانی بود. هیییییچ وقت یادم نمی‌ره با لباس روحانیت وسط شعبه رو‌به روی من ایستاده بود به پهنای صورت اشک می‌ریخت ‌و می‌گفت چرا قانون ما این‌طوریه؟ چرا همه چیز به نفع مرده؟ چرا هیچ کس به داد زنی که بیچاره شده نمی‌رسه؟ بابا اصلا ما هیچیییی نمی‌خوایم فقط دخترمو طلاق بده. آخه این چه قانونیه؟ 

اون روز توی دلم گفتم حاج آقا اگر پای دختر خودت وسط نبود حاضر بودی برای حمایت از این قانون یک‌طرفه روی منبر سخنرانی کنی. قانونی که خودتونم می‌دونید منبعش مردسالاری مطلقی هست که زیر پوشش اسلام خودشو مخفی کرده😊 

۱ ۲ ۳ . . . ۶۱ ۶۲ ۶۳
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan