زندان

دوتا از واحدای عملی اجباری کارآموزیمون یکی از بدترین واحدای عملی دنیا هستن… بازدید از زندان و بازدید از پزشکی قانونی -__- 

امروز نوبت بازدید از زندان بود...تمام دیشب تا صبح کابوس دیدم ، تمام دیشب با بغض توی خونه دور خودم چرخیدم و تمام دیشب به این فکر کردم که عاخه چه ضرورتی داره که واقعا چنین بازدیدی انجام بشه؟

صبح در واقع با تب و لرز از خونه زدم بیرون...هوا مثل دیروز و روزهای قبل سرد بود اما من دو برابر دیروز و روزای قبل لباس پوشیدم چون قرار بود به جای خیلی سردی برم...خیلی سرد…

توی مسیر به این فکر می کردم که واقعا فکر می کنی کجا داری می ری؟ مثل خیلی از هم مسیرات که چیپس و پفک خریدن و دارن بگو بخند می کنن داری به یه اردوی تفریحی_سیاحتی می ری؟یا فکر میکنی داری می ری یه عده مجرم خطرناک و سیاه رو ببینی؟

یا اینکه حواست هست که اون آدما خود تو هستن که فقط شرایط اجتماعی و فردی شون عوض شده؟ حواست هست که اگر خدا توی خیلی از بالا و پایین های زندگی دستتو نگرفته بود الان جای تو با یکی از این بنده های خدا عوض شده بود؟حواست هست که باید جا و مکان و شرایط شون توی خاطرت بمونه و موقع نشستن پشت میز و امضا کردن اون برگه های کذایی جلوی چشمت باشه؟حواست هست که برای خیلیاشون کاری از دستت برنمیاد و این خیلی دردناکه؟ کل مسیر توی خودم و افکارم و احوال داغونم غرق بودم...

شنیده بودم شرایط زندان مردان خیلی اسفناکه طوری که پسرای کلاس بعد از بازدید کلا تا یک هفته دپرس بودن واقعا...ولی زندان زنان چه از لحاظ فیزیکی و ساختمونی و امکاناتی و چه از لحاظ فرهنگی جای تمیز و قابل قبولی بود شاید حتی امکاناتشون از مرکز آموزش قضات که ما نگون بخت ها چهار روز هفته توش ریاضت می کشیم بیشتر بود...اما همه ی اینا ماهیت زندان بودن شو عوض نمی کنه ...غمی که توی چشمای اون دختر نوزده ساله بود پاک نمی کنه... و سنگینی که بین دیوار بندها حبس شده رو سبک نمی کنه... 

یه بند ویژه برای مادرای باردار و بچه کوچیک دار درست کرده بودن یکی از سلول ها مهدکودک بچه های دو سه ساله ای که به خاطر وابستگی به مادرشون مجبور بودن توی زندان بمونن شده بود... خیلی تلاش کرده بودن شاد و کودکانه درستش کنن درو دیوارش پر از نقاشی ریسه و بادکنک بود ولی خب اونجا در نهایت یه سلول بود!!! 

یکی از بچه ها عجیب شبیه خواهر زاده م بود ... دیگه نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر گریه...البته از بچه ها عقب کشیدم تا کسی اشکمو نبینه ولی دیگه دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه :(

قسمت کارآفرینی و کارگاه های مختلف هنری که دیگه کاملا پاهام سست شده بود... نقاشی و مجسمه و لباس و تابلو فرش های کار دست شون به حدی زیبا و هنرمندانه بود که می شد گفت واقعا یه هنرمند واقعی خلق شون کرده! با خودم فکر کردم اگر زندگی فقط یکم باهاشون مهربون تر بود و شرایط بهتری داشتن شاید الان واقعا یه هنرمند معروف بودن! 

الان چند ساعته برگشتم خونه...اما هنوز پاهام سسته و خون توی رگ هام منجمد شده... دلم نمی خواد از خودم ضعف نشون بدم. به خاطر آینده ی کاریم باید محکم باشم و سعی کنم این زودرنجی مو کم کنم...ولی با این بغض سنگینی که روی گلوم چنگ انداخته چه کار کنم؟

سلام

ان شاالله صبر و طاقتتون زیاد بشه :(

و همچنین از این صحنه های ناراحت کننده کمتر وجود داشته باشه
سلام 
صبر و طاقتم که زیاد نیست واقعا...  درحدی که گاهی فکر می کنم اشتباهی اومدم
چه آرزوی بعید و قشنگی
چه رشته ای میخونین ؟
معلوم نیست؟
حقوق... البته الان کارآموز قضاوتم نه دانشجو
چرا دروغ بگم راستش یکم خسته بودم کامل نخوندم 

فقط یکم از قسمت اول و اخر


خب دیگه این چیزایی که باید باهاش سرو کار داشته باشین  نباید اصا بترسید   اگه بترسی  واقعا  نمیتونی تو کارت موفق باشی 
-__-
حق دارید منم گاهی حوصله ندارم متن های طولانی رو کامل بخونم
همین که اول و آخرشم خوندید و نظر دادید لطف کردید 
درک می‌کنم حالت رو... چقدر اون کوچولوها گناه دارن :(
فکرشو بکن توی زندان به دنیا بیای و توی زندان بزرگ بشی بعد آینده ی چنین زندگی که این جوری شروع شده چی می شه واقعا؟ :(
خیلی کار سختیه. واقعا خدا بهتون صبر بده
ممنون :(
قطعا اون هایی که کارشون با زندان و.. هست هم یک روز اینطور بودند. یک روز گریه هاشون رو کردند و امروز عادت کردند . یعنی قلبشون تحمل این درد رو داره
گسانی مثل تو و من چون عادت نداریم نمی تونیم تحمل کنیم و برامون دردناکه ولی این یک واقعیت جامعه ماست.
متاسفانه دقیق بررسی نمیشه که چه عواملی در ایجاد جرم نقش دارن . فقط همه به فکر مجازاتش هستند نه حلش .. متاسفانه کسانی که برای بار اول زندان می افتن احتمال اینکه باز بعد از آزادی خلاف کنن بیشتر میشه چون زندان های ما اون حالت تربیتی خودش رو نداره
حتی اگر توش مهد کودک هم بسازن باز کودک باهوشه و می فهمه!
و همین روی روان کودک اثر خیلی بدی میذاره . کودک برای وارد شدن به اون مهد کودک مانند از جلوی سربازها و.. رد میشه که خب معلومه روی روانش تاثیر میذاره
هر کاری سختی خودش رو داره
پدر من هم با توجه به رشته تحصیلیش مجبور بود به دادگاه و پزشکی قانونی و کلانتری و زندان بره . قطعا برای اون هم دردناک بوده و ایضا ترسناک . کسی که پاش به پاسگاه باز نشده بود باید میرفت ..
هر شغلی سختی خودش رو داره ...
باید تحملش کرد اگر دوست داری این رشته و شغل رو
این فرمایش شما توی حیطه ی جرم شناسی باید بررسی بشه... ما که وظیفه ی اجرای قانون رو داریم خیلی فراتر از اون نمی تونیم حرکت کنیم بعدم برخلاف تصور شما همه دنبال زندانی کردن نیستن اتفاقا الان همش توی آموزش های تئوری و عملی سعی میکنن به ما تفهیم کنن که سریع حکم محکومیت صادر نکنیم و تفسیر به نفع متهم خیلی توی دستگاه قضایی داره فرهنگ سازی می شه...
فکر میکنم تصویر شما از زندان زنان خیلی هم صحیح نیست بچه لازم نیست از جلوی مامورها رد بشه تا به مهدکودک بره چون داخل زندان زندگی می کنه و مامورهای مرد فقط توی نگهبانی هستن و داخل زندان نمیان حتی داخل فضای آزاد هم به ندرت تردد می کنن ...مامورهای زن داخل زندان هم اصلا شبیه مامور نیستن بیشتر شبیه مددکارای اجتماعی هستن و دیگه سلول ها مثل توی فیلم میله ای و زندان طور نیستن در واقع فضای داخل زندان شبیه مهمانسرا ها طراحی شده در ورودی سلول ها شبیه در اتاق هست ولی با شیشه های نشکن درست شده و فضای راهرو سنگ کاری شده و روشنه ...
از لحاظ فرهنگی هم به نظرم خیلی خیلی دارن تلاش می کنن که بازپروری کنن ... ولی خب نکته اینجاست که زندان زندانه فلسفه ی وجود زندان اصلا همینه نباید خیلی خوش بگذره به زندانی که اگر شرایط بیرونی ش خوب نیست برای به دست آوردن یه زندگی آروم و جای خواب جرم انجام بده تا بیاد داخل زندان و زندان حالت بازدارندگی برای مجرم داشته باشه نه حالت خنثی و حتی مشوق ارتکاب جرم... به علاوه اینکه زندان زنان با زندان مردان زمین تاااا آسمون فرق داره ... شاید به خاطر طبیعت زنها خیلی مراعات شون رو کردن و شرایط براشون آسون تره اما من شنیدم زندان مردان افتضاحه... من بیشتر از شرایط مادی زندان ها ناراحت شرایط دیگه ای هستم که قبل از ارتکاب جرم به این زن های نگون بخت تحمیل شده ...متاسفانه هم توی ایران هم خارج از ایران علی رغم تمام شعارهای ظاهرا قشنگ و فمنیستی که برای احقاق حقوق زنان سر داده می شه نه تنها ستم به زن ها کم نشده بلکه با چهره ی جدید و شدیدتری هم داره اونها رو به انحطاط می کشونه و نابودشون میکنه ۹۹ درصد زن هایی که من اونجا دیدم واقعا مجرم نبودن بلکه قربانی بودن و این موضوع برای من خیلی دردناکه :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan