نیازمندی ها...

یه روزایی توی زندگی آدم هست که آدم دلش می خواد یه تابلوی ورود ممنوع بزرگ بزنه سردر حریم خصوصیش، یه نگهبان نامرئی هم بذاره کنارش تا اگر کسی سرک کشید به داخل، نگهبانه محکم بزنه پشت دستش و جلوی ورودشو بگیره و بگه :حتی شما دوست عزیز...

اما نمی دونم چه کوفتیه که دقیقا همون روزا که دوست داری عالم و آدم نباشن دوست داری یه نفر باشه...یه نفر که با تمام دنیا برات فرق داشته باشه، یه نفر که تا ته ته ته ته ته تو رو بشناسه...جنس دلخوری و دلتنگیتو بشناسه...بلد باشه حالتو چه جوری خوب کنه، بلد باشه چه جوری گرد و غباری که همه ی دنیا جمع شدن روی قلبت بریزن پاک کنه و قلبتو برق بندازه... یه نفر که لازم نباشه دنبالش بری یا بگردی ، خودش باشه همون لحظه که باید باشه…یه کسی که بگه گور بابای دنیا منو ببین :) 

وگرنه مجبوری پشت همون تابلوی ورود ممنوع چندمتر اون طرف تر از نگهبان نامرئی تنهایی بشینی و زل بزنی به در و دیوار اطرافت و انقدر غصه بخوری تا یه تار موت سفید بشه،بعدم که خسته شدی از دلگیری و غصه خوردن، خودت بلند بشی خاک لباستو بتکونی و نگهبانو مرخص کنی و اون تابلوی ورود ممنوع لعنتی رو بندازی گردنت و برگردی به دنیای آدمای غریبه، با یه عالمه موی سفید  :/

خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan