آذر دخت...

با چاقوی دسته سفید گرد تا گرد سر انار رو جدا می کنی و قلبشو وسط ظرف بلوری می شکافی...یه نگاه به سرخی درونش میندازی و لبخند می زنی... 

با اینکه می دونم اما می پرسم باز کدوم خاطره پرید وسط ذهنت؟

با اینکه تکراریه اما میگی پدر بزرگت... 

می دونم کدوم پدر بزرگمو می گی...پدرِ پدرم...یا پدرشوهر خودت...

هزار بار برام تعریف کردی مخصوصا موقع انار خوردن...

تعریف کردی راجع به کسی که اصلا ندیدمش اینکه چه عادتای عجیب و دل نشینی داشته...تکراریه اما این بارم تعریف میکنی:

توی میوه ها براش انار یه چیز دیگه بود اصلا انگار به اندازه یه آدم براش احترام قائل بود...می گفت میوه ی بهشتیه، پاییز که می شد از شوق رسیدن انارای باغ شون دل دل می کرد...مارو دعوا می کرد که سرسری انار می خوردیم میگفت باید به این برکت بهشتی احترام گذاشت... همیشه انار که می خریدیم یا از فسا برامون می فرستادن، اول از همه می رفت سر جعبه و چند تا دونه شو برای خودش جدا می کرد و کنار میگذاشت...بعد سر فرصت یه پارچه ی چلوار سفید پهن می کرد روی زمین یه پارچه ی چلوار سفیدم پهن می کرد روی زانوهاش یه ظرف بلوری هم می گذاشت جلوش و یه دونه انار می گرفت دستش و با طمانینه دونه دونه یاقوتاشو توی ظرف می چید و با هر دونه ش یه ذکر میگفت... آخرشم نمک و گلپر می زد و می خورد...محال بود به کسی تعارف کنه...تا یه دونه انار بخوره یک ساعت و نیم طول می کشید...جالبه که یه لکه ی قرمزم به پارچه ها نمی افتاد،همیشه بهش میگفتم بابا شما که کثیف نمی کنید پارچه رو چرا پهن میکنید؟میگفت بابا حرف کثیف شدن نیست می ترسم یه دونه انار از دستم سر بخوره بیفته توی سرخی گلای قالی گم بشه شاید اونی که افتاد همون دونه ی بهشتی باشه اون وقت کل اناری که خوردم انگار نخوردم...

وقتی فهمید تو رو باردارم نشست حساب کرد دید توی پاییز دنیا میای کلیییی ذوق کرد و گفت خدا امسال همراه انارا از بهشت برامون هدیه می فرسته...ولی خب نموند تا رسیدنت رو ببینه...

به انار توی دستت نگاه می کنی و آخرین یاقوتشو با طمانینه توی ظرف می ذاری، چلوار سفید که یه لکه هم نداره رو از روی زانوهات جمع می کنی و می ری که نمک و گلپر بیاری...

منم غرق سرخی دونه های انار میشم که از بچگی شیفته شون بودم...با خودم می گم آدما می رن اما عادتای بهشتی شون برای دنیا به ارث می مونه...

پنجشنبه ۲ آذر ۹۶ , ۱۸:۵۲ محمدباقر قنبری نصرآبادی
اولش خشن بود!
:-/
بعدش جالب بود!
:-)

خشن بود؟ 
ممنون :)
آخی چه قشنگ خدا رحمتشون کنه 
عاره خیلی قشنگ بوده عادتاش...
خدا رفتگان شمارو هم رحمت کنه...
سلام

خدا رحمتشون کنه

ما هم ی فامیل داریم اینجوریه! انارشو ب کسی نمیده! :|


ب نظر باید گفت
تولدتون مبارک! 
سلام 
خدا رحمت کنه رفتگان شمارو...
در مورد انار به فامیل تون حق می دم به خاطر اون یه دونه ی بهشتی که داره ...
هنوز نرسیده یکم دیگه مونده 
ولی ممنون :)
وااااااای عاشق انارم :))) دلم خواست ... 
ای وای روم سیاه... از طرف مادری دعوتتون می کنم تشریف بیارید مهمان ما باشید به صرف انار :)
پنجشنبه ۲ آذر ۹۶ , ۲۲:۲۲ محمدباقر قنبری نصرآبادی
آره دیگه
سرش را ببری و دست کنی قلبش را دربیاوری...
:-)
دست نکرد قلبشو دربیاره...قلبشو شکافت :) 
ولی خب آره یکم خشانت داشت...قبول دارم 
پنجشنبه ۲ آذر ۹۶ , ۲۲:۲۷ محمدباقر قنبری نصرآبادی
خواستم آب‌وتاب بدهم و یک‌کلاغ چهل‌کلاغش کنم!
سالم و سرافراز باشید...
متوجه شدم...
ممنون از توجه تون
همچنین :)
عزیزم :)
خدا رحمت‌کنه همه‌ی عزیزانِ رفته رو.

اهلِ کجایی مهربون؟! فارس؟!
گل منی:*
خدا رحمت کنه...
اصالتا شیراز....غیر اصالتا تهران:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan