می کشی مرا...

دو روز از رسیدن مون به کربلا گذشته بود

یه شب قبل از اربعین 

ازدحام جمعیت توی خیابونای منتهی به بین الحرمین به حدی شدید بود که اگر برای زیارت می رفتی بیرون بین جمعیت مردا قفل می شدی...

یکی از بچه ها گفت بریم زیارت 

تا نصفه راه هم رفتیم اما صد متر مونده بود برسیم جمعیت قفل می شد...

گفتم فلانی درسته زیارت اربعین توی حرم خوبه ولی من دلشو ندارم که واسه زیارت مستحب تنه به تنه ی مردا بشیم اونم روبه روی گنبد حضرت عباس:(

هر دو یه نگاهی به گنبد انداختیم... برگشتیم...

گفتن فردای اربعین کاروان حرکت می کنه برای برگشت...

دلم گرفته بود کز کرده بودم گوشه ی محل اسکان

توی قلبم انگار پر از اسید بود... 

مادری زنگ زد...گفتم مامان این همه راه پیاده اومدم قسمت نشد حتی برم بین الحرمین ...

مادری دلداریم داد...قطع کرد شروع کردم به گریه کردن

دختر صاحب خونه اومد کنارم نشست 

پدربزرگش صاحب نصف باغای اطراف شهر کربلا بود... سه طبقه خونه شو هم در اختیار ما گذاشته بود همه شون عین مستخدم به زوار خدمت می کردن...دختری که باهاش دوست شده بودم اسمش نورا بود بهش می گفتن نونه،دانشجوی رشته ی پزشکی بود مثل بلبل باهامون انگلیسی حرف می زد پدرش استاد دانشگاه بود، میگفت همین زنایی که می بینی ته مونده ی غذای شما زوار رو می خورن در طول سال لباس شونو مستخدم شخصی اتو می کنه دست به سیاه و سفید نمی زنن ... 

کنارم نشسته بود ، یه دفعه گفت بیا بریم یه جایی رو نشونت بدم فقط بین خودمون دوتا بمونه...

نصف شب بود همه خواب بودن ،دستمو گرفت از پله های مرمر چهار طبقه رفتیم بالا...

در پشت بام رو باز کرد... تاریکی شب صدای جیرجیرکا ... آسمون پر از ستاره... روبه رو...

رو به رو...

رو به رو...

درست رو به روم بود...

سمت راست گنبد حضرت عباس...سمت چپ گنبد امام حسین...

نشستم ...نشست... شروع کرد به عربی برام روضه خوند...

چه شبی...چه زیارت اربعینی...چه حالی... چه امام حسینی!!!

نزدیک اذان صبح برگشتیم پایین...

رفتم کنار یه دیوار یه پتو انداختم روم که بخوابم، مسوول خواهران اومد بالای سرم شروع کرد با دوستش حرف زدن و گفت فقط ده بیست نفرن سپردم زود برشون گردونه...از جا پریدم گفتم کجا؟ 

گفت:بیداری؟!؟! رفتن حرم... فقط همین ساعت خلوته میشه رفت…

حالمو که دید گفت:اگر دوست داری زود برو شاید بهشون رسیدی!

چادرمو چفیه مو برداشتم و دویدم...سر کوچه داشتن سوار ماشین می شدن(محل اسکان ما اطراف شهر بود پیاده و تنها نمیشد رفت)

معجزه وار آخرین لحظه بهشون رسیدم و آخرین نفر سوار شدم...نیم ساعت بعد رو به روی ضریح امام حسین ایستاده بودم...

بهت زده از این همه معجزه...منقلب...عاشق...



وقتی به این خاطرات فکر می کنم باورم نمیشه پس فردا اربعینه و من بین زوار نیستم!!! جواب دلمو چی بدم؟


عجب حال و هوایی...
آه...
من تاحالا کربلا نرفتم
ان شاالله بری...
بهشت دنیاست کربلا...
 تا نری به بهشت معنای عشقو لمس نمیکنی...
می دونید! لمس عشق با درک عشق یه دنیا فرق داره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan