گذشته ها نگذشته...

از دفتر بیرون اومدم...

هوا تاریک شده

انگاری جلسه زیادتر از تصورم طول کشیده بود

فکرم پر از حرفا و ایده ها و برنامه هایی شده که ساعتها راجع بهشون حرف زدیم

بعد از مدتها خودمو غرق فکرای فرهنگی کرده بودم 

حس عجیبی داشتم...شبیه یه خلاء عظیم...شبیه یادآوری خاطرات دوران خوشبختی و شادی وسط روزای سیاه و شوربختی...شبیه حس آدمی که یهو یادش می افته یه عزیز گم کرده یا از دست داده...

بارون نم نم شروع به باریدن کرده...

قدم زنان به سمت خونه راه می افتم...

خنکای پاییز رو نفس می کشم و به چیزایی فکر میکنم که مدتها بود فراموشم شده بودن...حس و حالای خوب...فکرای خوب...

چی فکر می کردم چی شد؟

کجای کارم؟

به کجا دارم می رم؟

چه رویاهایی داشتم!

از اون رویاها چی مونده واقعا؟

دلم بالا و پایین میشه...

هی بالا و پایین میشه...

هی...

می رسم جلوی در خونه ، بارون شدید شده 

فکرامو می ذارم جلوی در روی پله ی خونه بغلی ،یه نیم نگاهی بهشون میکنم و بر میگردم به دنیای ماشینی اتاقم...

اگه گذشته نگذشته !!!پس واسش بجنگ!!
مطمعن باشید نجنگیده نمی بازم...هیچ وقت
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan