رفاقت از نوع دخترونه ی دبیرستانی

میگه یادش به خعیر تا توی مدرسه ی ما بودی شری بودی واسه خودت... بچه ها بهت می گفتن بمب انرژی...همش یا روی نیمکتا وایساده بودی یا از پنجره ی کلاس آویزون بودی

میگم عاره به خاطر همین خانم طباطبایی داد پنجره رو حصار زدن که یه وخت نیفتم سقط شم خونم بیفته گردنش...

می خنده و میگه عاااااره تازه برای مهار کردن شیطنتای تو برداشت مبصرت کرد....

میگم ولی هر دفعه که کلاسو منفجر می کردم از این کارش بدجوری پشیمون می شد، می اومد دم در با اون لهجه ش می گفت تو مثلا خبرت نمااااااینده اییییی...

میگه عااااخ بنده خدا چقدر اذیتش کردی...هنوزم جیغش موقع صدا زدنت تو گوشمه...یزدااااااان بازم تووووو؟

میگم عاره تازه به خاطر همه ی دفعه هایی که اداشو درآوردم باید ازش حلالیت بگیرم...البت اگه پیداش کنم 

میگه وااااای مو نمی زدی با خودش مخصوصا چادر که سرت می کردی عین خودش بی هوا می پریدی تو کلاس ...یه دفعه دو قلوها که موبایل آورده بودن با دیدنت فکر کردن طبا اومده موبایلاشونو از پنجره انداختن بیرون 

جفتمون از خنده ریسه می ریم...

میگم شنیدم خعلی ساله بازنشست شده حالا از کجا پیداش کنم حلالیت بگیرم؟

میگه پیداشم بکنی بابت همه شرارت هات هم که ببخشدت، بابت معرکه ای که روز عاخر سال تحصیلی راه انداختی نمی بخشدت... یادته توی آزمایشگاه گل کوچیک بازی کردیم یه عالمه شیشه شکستیم بعدشم کل مدرسه رو وسط حیاط جمع کردی گودبای پارتی گرفتی؟ 

میگم چه روزی بود! یلدای خدابیامرز روی اون سطل آشغال آهنیه برامون بندری می نواخت... 

میگه عاااااخیییی...راست میگی خدا بیامرزتش...

به یادش هر دو چند لحظه می ریم تو لک... میاد جو رو عوض کنه میگه شنیدم مدرسه ی بعدی که رفتی حسابی از دماغت درآوردن؟

خاطره های مزخرف دبیرستان فرهنگ کوفتی میاد جلوی چشمم و بیشتر پکر میشم... دستمو میگیره میگه گذشته ها رو ول کن خودت چطوری پیرزن؟

می زنم زیر خنده ...مثل دوتا دختر دبیرستانی می خندیم، یه خنده ی واقعی...بعد از مدتهاااا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan