مبهوت خیره ام به قامت این دلشکستگی ...

گاهی سوزن دل آدم روی یه چیزی گیر میکنه...

چندیییین ساااااال سر هر مناسبت همون خاطره ی چرک قدیمی رو به هر بهانه ای از بین قفسه ی ناخودآگاه ذهنت بیرون می کشه و روبه روی حال خرابت عَلَم میکنه و شروع می کنه به بهانه گیری...

توی این جور مواقع واقعا مثل حمار توی گل گیر میکنی ...

واقعا می مونی که لی لی به لالای دلت بذاری و اجازه بهونه بگیره و خودتم پا به پاش بهونه بگیری و غصه بخوری...یا اینکه محکم بزنی تو دهنش و بذاری بره یه گوشه بشینه و خفه خون بگیره و با یه ژست مظلومی نگات کنه که جیگرتو آتیش بزنه...یا خودتو بزنی به نشنیدن و سکوت کنی و روتو برگردونی ازش که بعدش باید وقتی بین خنده های الکی که تحویل اطرافیانت میدی با دلت چشم تو چشم میشی  نگاه عاقل اندر سفیه شو تحمل کنی و ...

واقعا باید با دل سرتق و بدقلقی که سوزنش روی دل شکستگیای چهار سال پیش گیر کرده چی کار کرد؟ 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan