خاطره هایی که با سر انگشت به شیشه ی خاطر ضرب می گیرند

نوجوون که بودم مخصوصا سال اول دبیرستان خعلی شر سوزوندم تو مدرسه ...خعللللیییی ؛ طوری که ناظممون از دست من خون گریه می کرد:)

البته از سال دوم به علت تهدید به خونه نشینی و تمرین آشپزی با تعویض مدرسه توبه کردمو چسبیدم به درس و مشخ...ولی نمی تونم انکار کنم که بهترین خاطراتم مربوط به همون دوران اخراجی بودنه ...

یه دفعه که یه همستر اومده بود تو کلاس (یعنی آورده شده بود) و معلم داشت از روی صندلیش جیییییغ میزد و التماس می کرد یکی بیاد کمکش و ناظممون جرات نمی کرد از جلوی در کلاس فراتر بیاید و بقیه ی بچه ها که فکر میکردن موجود بی نوا موش تشریف داره همه رفته بودن روی نیمکتا و کلا میانگین ارتفاع کلاس رفته بود بالای دو متر، من وسط کلاس نشسته بودم سیب قرمز گاز میزدم و هر هر می خندیدم(البته زیر پوستی). بعد معلممون گفت هر کی این موشه رو بگیره دو نمره به پایان ترمش اضافه میکنم ...من خنننننگ یهو از دهنم پرید خانم موش نیست همستره...بیست و اندی چشم از بالای نیمکتا و یه جفت چشم عصبانی از درگاهی کلاس برگشت سمت من :| 

و صدای جیییییییغ ناظممون :یزدااااااااااان... 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خط خطی های ذهن serek کوچولو

اینجا کودک درون serek جان می نویسد...

Designed By Erfan Powered by Bayan